تو سایتی که باز کرده بود داشت مقاله های مربوط به قراردادش با سامسونگ رو چک میکرد و گوش های سگ کوچولوش رو با حواس پرتی ناز میکرد... از قضیه بهم خوردن جلسه اش و مسخره بازی های اون دختره وسط جلسه اش چند وقتی میگذشت و تازه وقت کرده بود مقاله های مسخره و جهت دار تو اینترنت رو چک کنه...!!
پوف کلافه کشید و مقاله جلوش رو بست تا وارد بعدی شه که با نوتیفیکشنی که براش اومد نگاهش سمتش رفت و پیامکی از شماره خودش که دست بکهیون بود دید!!
نگاه گیجی به بکهیون که اون سمت هال رو مبل دراز کشیده بود و پشتش بهش بود، انداخت و وارد پیامک شد.
" میشه یه سوال بپرسم؟ "خواست بلند جوابشو بده که یه پیام دیگه براش اومد.
" همینجوری جواب بده... و اینکه فقط حوصلم سر رفته "
با تعجب اخمی کرد و براش تایپ کرد. "بپرس"
چند لحظه منتظر به صفحه گوشیش خیره موند و بعد پیامی که رو صفحه اومده بود رو خوند.
"تاحالا شده تو یه رابطه باشی ولی نتونی جای خودت رو توش پیدا کنی؟؟ "ابروهای چانیول بالا رفت... این دیگه چه سوال عجیبی بود!!
کمی فکر کرد و بعد همونطور که لبشو به دندون گرفته بود تایپ کرد.
" چه جور رابطه ای؟؟"
دکمه سند رو زد و با کنجکاوی به گوشیش خیره موند... این بحث یهویی بکهیون براش خیلی جذاب بود!!
" رابطه دیگه... چمیدونم!! رابطه دختر و پسر "بعد خوندن جمله ای که بکهیون بعد از دو دقیقه براش فرستاد، لباش کمی کش اومد و جوابشو داد.
"من تاحالا همچین رابطه ای نداشتم... ولی اگر منظورت رابطه بین دوتا پسره شاید بتونم راهنماییت کنم "
چند ثانیه بعد از ارسال پیامش صدای نفس حرصی پسر روبروش رو شنید و بی صدا خندید...
"برام جنسیت افراد تو رابطه مهم نیست!! میشه فقط جواب سوالمو بدی؟؟ "حتی از کلمات توی پیام هم میتونست حرص خوردن بکهیون رو حس کنه.
لبخند کجی زد و براش تایپ کرد.
" نمیدونم منظورت از -جا- چیه... ولی معمولا تو رابطه هام سردرگم نبودم"
پیامش رو سند کرد و بعد چند ثانیه جوابش اومد.
"افرین!! همین!! چجوری سردرگم نبودی؟؟ "چانیول با چشمای جمع شده دوباره نگاهی به بکهیون انداخت... یعنی اون تو رابطه هاش سردرگم بوده؟؟
نفس عمیقی کشید و دستش رو کیبورد گوشیش حرکت کرد." خب احتمالا چون دقیق میدونستم چی میخوام... تکلیفم با خودم و طرف مقابل روشن بود. وقتی با یکی بودم میتونستم حس کنم که کنارش خوشحالم یا نه... اگر خوشحال نبودم یعنی یه چیزی ایراد داشت و سریع رابطه رو تموم میکردم."
بعد از اینکه پیامش رو یه دور مرور کرد فرستادش و نگاهش رو بکهیون برگشت... یعنی تو فکرش داشت چی میگذشت که اینارو میپرسید؟؟" چجوری میفهمیدی خوشحالی؟؟ "
پیامی که براش اومد دوباره یه لبخند رو لبش نشوند... بکهیون خیلی جدی داشت ازش این سوالارو میپرسید و چانیول نمیدونست باید دلیل این کنجکاوی و گیجی پسر روبروش رو چی بدونه.
چند لحظه فکر کرد و بعد دستش رو صفحه حرکت کرد.

VOUS LISEZ
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...