SWYE - PART 74

153 42 9
                                    

چانیول خودشو به زور به حیاط رسوند و کمی کراواتش رو شل کرد... نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمعن شد کسی حواسش نیست نامحسوس سرشو انداخت پایین و بدنش رو چک کرد.
انقدر بکهیون با روح و‌ روان و احساساتش بازی کرده بود که هم ضربان قلبش بهم ریخته بود هم حس میکرد از صورتش داره هرم گرما خارج میشه.

دستی بین موهاش کشید و نفسشو فوت کرد...
بعد چند ثانیه ایستادن تو هوای ازاد وقتی حس کرد بدنش و مغزش کمی اروم شده، تازه متوجه شد چیکار کرده!!
بکهیون رو با اون وضعیت بدون یه کلمه حرف رسما رها کرده بود!!
از کاری که کرده بود چشماش با وحشت گشاد شد و تازه فهمید چه غلطی کرده.
چند لحظه دور خودش چرخید و فکرکرد چیکار باید بکنه؟؟
برمیگشت پیش بکهیون؟؟ خب اونجوری دوباره کنترلشو از دست میداد.
برمیگشت تو مهمونی؟؟ لب های پف کرده و ظاهر اشفته اش داد میزد چه اتفاقی براش افتاده پس به محض اینکه پاشو میزاشت تو سالن سوال بارون میشد.
میرفت خونه؟؟ پس بکهیون چی!!
میرفت خونه بکهیون؟؟ پدر مادرش خونه بودن پس هیچ کاری نمیتونست بکنه.

چند ثانیه راه هارو سبک سنگین کرد و در نتیجه تصمیم گرفت بره خونه و به بکهیون پیام بده بره پیشش...
حتی میترسید برگرده و بکهیونو با خودش ببره چون هم کارهای بک انقد حساسش کرده بود که با دوباره دیدنش ممکن بود هرکاری بکنه و هم بکهیون احتمالا عصبی شده بود و ممکن بود دعوا شه.
ولی اگه جدا جدا میرفتن خونه اش اینجوری با خیال راحت و بدون نگرانی حرف هاشو باهاش میزد و این دوری رو تموم میکرد.

حتی جرات نمیکرد با این قیافه بره از داییش خداحافظی کنه پس از گوشه تاریک حیاط راه افتاد سمت ماشینش و فقط یه پیام به داییش داد و گفت سرش درد میکنه و رفته خونه و عذرخواهی کرد.

سوار ماشین شد و قبل زدن استارت به بکهیون پیام داد.
«بعد مهمونی بیا خونه ام»



___________________________________


تا جایی که چانیول تو دیدش قرار داشت نگاهش کرد و وقتی پسر قد بلند تر از نگاهش ناپدید شد، چند ثانیه طول کشید تا بدنش از اون ژست دربیاد.
جوری هنگ کرده بود که فقط چند دقیقه وقت لازم داشت تا بفهمه دقیقا چی شد!!
یعنی چانیول بعد اون همه حرف و اشک و بوسه و التماس ول کرده بود رفته بود؟!؟!
همین!؟
بکهیونی که هم حال روحیش خراب بود و هم از حس بدن داغ چانیول تحریک شده بود رو ول کرده بود و سرشو انداخته بود پایین و رفته بود؟!؟

دستشو رو پیشونیش گذاشت و چشماشو بست و چندتا نفس عمیق کشید!!
انقدر عصبانی بود که توانایی خورد کردن آجرهای جلوش رو داشت!!

خنده‌ی شوکه ای کرد و چند بار پلک زد، رسما داشت دیوونه میشد!!
این کار چانیول واقعا زیادی بود... اون حق نداشت بخاطر یه اشتباه ساده اونم تو‌ شرایط سختی که بکهیون گذرونده بود تا این حد پیش بره و انقد راحت و بی تفاوت ولش کنه بره!!!

SAY WITH YOUR EYESWhere stories live. Discover now