دفترچه رو با سستی اورد پایین و با اخم های درهم به نقطه نامعلومی خیره شد.
ذهنش به کل قفل کرده بود و قلبش مثل لوکوموتیو میکوبید.
اون....اون چیکار کرده بود!!!
با بی رحمی و بی صبری فردی که نمیشناخت رو متهم کرده بود، مجرم شناخته بود و حکم صادر کرده بود!!لبشو محکم گاز گرفت و سرش ناخوداگاه تاجایی که دیگه گردنش به درد میومد پایین رفت!!
چانیول که حس میکرد بکهیون دیگه واقعا آروم شده، دفترچه رو برداشت و دوباره مشغول نوشتن شد...
سر بک با کنجکاوی بالا اومد و به دستی که سعی داشت باهاش حرف بزنه نگاه کرد...
نگاهش سمت لب های خاموشش چرخید و لحظه ای از فکر این که خاموش بودن اونارو از روی غرور میدونست، از خودش و افکار مسخرش خجالت کشید!!
سرشو دوباره پایین انداخت و با حالت هیستریکی ناخن هاشو جویید!چان بعد از چند لحظه سرشو اورد بالا و دفترچه رو مقابل صورت بک گرفت.
●تازه فهمیدم چرا انقدر عصبانی بودی ازم... شاید باورت نشه ولی من اصلا خبر نداشتم از هیچی!!
وقتی بار اول اونجوری اومدی تو اتاقم و یقمو گرفتی، روحمم خبر نداشت دلیل کارت چیه...
ولی هرچی گذشت و هرچی تو بیشتر سعی کردی ناراحتم کنی، بیشتر تو فکر فرو رفتم که چرا باید این کارارو کنی...
بالاخره رفتم دنبالش و همه چی رو فهمیدم....مهم تر از همه اینکه فکر کنم پدرت اصلا گناهکار نیست!!بک با هیجان گفت.
_چی فهمیدی؟؟ ی....یعنی میتونی کمکم کنی؟؟
چانیول چند لحظه به صورت خندون و هیجان زده بک خیره شد و فکر کرد این چهره واقعی اون پسرک عصبانیه...
لبخند بزرگی زد و سرشو تکون داد...بک از جاش پرید و از خوشحالی داد زد.
_ وای بالاخرهههه!!دوباره نشست و لپ های گل انداخته اش توجه چانیول رو جلب کرد.
_پس من فردا میام شرکتت، باشه؟؟
چان سرشو تکون داد و بک با یاد آوری چیزی، لبخند به آرومی رو لبش ماسید!!
ناخوداگاه زمزمه کرد.
_ فردا....وای....من چیکار کردم!!!♡~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~♡
با صدای سوت کتری، گوشیش رو از گوشش فاصله داد و سمت گاز رفت.
آب جوش اومده رو تو لیوان ریخت و بگ دمنوش رو توش انداخت...
مطمعنا نسکافه این موقع شب نمیتونست پذیرایی مناسبی از مهمون باشه پس یه دمنوش به جاش آماده کرد!
با کلافگی به گوشیش خیره شد و تو دلش به تمام مینا های دنیا لعنت فرستاد!!صبح که با هیجان شماره مینا، دوست لونا رو ازش گرفته بود و به هزار ضرب و زور و روش مختلف راضیش کرده بود کاری که میخواد رو انجام بده، یک درصد فکرشم نمیکرد شب قراره اینجوری به غلط کردن بیوفته و به گوشی اون دختر هزار بار زنگ بزنه تا همه چی رو کنسل کنه و از قضا اونم جواب نده!!!

VOUS LISEZ
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...