SWYE - PART 57

163 45 3
                                    

دهن بک با بهت باز شد و مردمک هاش لرزیدن.
_چی داری میگی؟!
چانیول کمی بهش خیره موند و بعد لب هاش از هم فاصله گرفتن.
_تو منتظر بودی... ببینی کی میرم... منم گفتم... از خودت... بپرسم.
_من کی گفتم منتظرم تو بری؟!
بکهیون معترضانه گفت و پسر روش با نگاه نافذش بهش خیره موند.
_فقط گفتم شاید یه روز بری پس بهتره باور داشته باشم که قرار نیس همیشه بمونی!!

_بکهیون... زندگی تو...تشکیل شده از... باور هات...اگر باور... داشته باشی که... من یه روز... قراره برم... انگار که منتظری... اتفاق بیوفته... منتظری؟!
بکهیون با گیجی به چشمای چان خیره مونده بود و حرفی برای گفتن نداشت... انگار تازه داشت میفهمید حرفی که زده تا چه حد زشت بوده.
_نه.
_نه چی؟!
_نه منتظر نیستم بری... میخوام بمونی ولی ازشم مطمعن نیستم و همین میترسونتم.


بکهیون زمزمه وار گفت و نگاه چانیول کمی نرم شد.
_پس باید... خودت ازش...مطمعن شی... من نمیتونم... تورو مطمعن کنم... ولی... میتونم خودمو مطمعنم کنم... که نمیزارم از... دستم بری...پس اگر... میخوای بمونم... خودت باید... خودتو... مطمعن کنی.
_آخه چجوری؟!
پسر کوچیکتر با بغض زمزمه کرد و به چشمای درشت چان خیره موند.
_کاری کن... نتونم برم...
_اگر بعدش باز رفتی چی؟!
_اگه رفتم... خوشحال... باش... چون این یعنی... از اولم... مال تو... نبودم.

بکهیون نگاهی به چشمای منتظر چان انداخت و با تردید دستش رو اورد بالا و رو پوست گردن پسر روش نشوند.
_من نمیدونم... چیکار باید بکنم که نری... فقط میتونم بهت بگم نرو... فقط لطفا هیچوقت نرو.

و بعد با فشار دستش باعث شد سر چان پایین بیاد و لب هاشون به هم وصل شه.





_________________________



دختر جوون از پله های ساختمون خاکستری بالا رفت و وقتی جلوی در رسید، به نگهبانی که تو این دو روز رفت و آمد، براش تبدیل به یه چهره آشنا شده بود زیر لب سلام داد و وارد سالن اصلی شد.
با آسانسور بالا رفت و تو طبقه مورد نظرش پیاده شد و مستقیم سمت اتاقی که مد نظرش بود راه افتاد.
با وجود اینکه چندین بار اینجا اومده بود، ولی هنوزم قدم برداشتن توش، بهش حس بدی میداد.
چند تقه به در زد و وارد شد.
_سلام جناب سرهنگ.
_سلام سوهی شی، بفرمایید بشینید.
دختر کمی این پا اون پا کرد و لبخند معذبی زد.
_راستش اومدم که اجازه بدید با کریس ملاقات کنم. میدونم تو این دو روز خیلی اذیتتون کردم ولی واقعا نیازه که باهاش حرف بزنم. مطمعن باشید من قصدم فقط کمکه.
سرهنگ پشت میز عینکش رو کمی جابجا کرد و با همون جدیت به دختر خیره موند.
_قرار بود از بیون بکهیون راجب رابطه اش با کریس و برادرش بپرسید.
سوهی لب هاش رو خیس کرد و نفسش روسنگین بیرون داد‌.

_متاسفانه اصلا حال خوبی نداره. پدرش رو بعد چندین سال دیده و الان جز اون به هیچی فکر نمیکنه، اگر ازش میپرسیدم هم احتمالا جواب درستی نمیداد.

SAY WITH YOUR EYESWhere stories live. Discover now