چانیول بعد از چند ثانیه خیره شدن به چشمای گشاد و گنده خودش، از شوک خارج شد و قدمی به جلو برداشت.
و بکهیون انقد هول کرد که دستشو کوبید رو دکمه آسانسور و انگار که ادامه حیاتش به تکرار این کار بستگی داشته باشه، پشت هم دکمه رو فشار داد!!
چانیول که دید بدنش داره فلنگو میبنده با سرعت پرید داخل آسانسور و بلافاصله در بسته شد!!دو پسر با شک و ترس به هم زیر چشمی نگاه میکردن و آسانسور با بدجنسی تمام دقیقا به سمت خونه چان میرفت!
با صدای دینگ، بکهیون زودتر در رو باز کرد و رفت تو تا بره تو خونه و این کابوس مسخره تموم بشه...!
ولی دقیقا وقتی که دستشو به قفل رسوند فهمید رمز در رو نمیدونه!!
چانیول با شک به بدن خشک شده اش نگاه کرد و بعد آروم دستشو جلو برد و انگشت اشاره بک رو گرفت و رو دکمه 2 فشار داد!بک آب دهنشو قورت داد و به چشمای شفاف جسمش خیره شد!
چان چند لحظه به فرد روبروش خیره موند._همونی هستی که فکرشو میکنم؟؟
زمزمه نامطمعنش به گوش بکهیون رسید و باعث سقوط قلبش از بالا تا پایین بدنش شد...
پس دقیقا همونجوری شده بود که حدسشو میزد!!
سرشو پایین انداخت و رو به کفش های چانیول سرشو تکون داد.چان پوزخندی زد و بقیه رمز در رو وارد کرد!!
_بدن به شدت بی مصرفی داری!!
همونطور که وارد خونه اش میشد گفت و بک با حرص به پسری خیره شد که دیگه حتی دلش نمیومد یه لگد دل خنک کن نثارش کنه!!چان سمت آشپزخونه رفت و نگاهش به بسته های نودل بالای کابینت افتاد.
لبشو با زبون خیس کرد و قار و قور شکمشو شنید!!
_همیشه همینقد گدا گشنه ای؟؟ خوبه دو دیقه پیش یه عالمه کوفت ریختم تو این شکم!!با حرص به بکهیون بدبخت که وسط سالن ایستاده بود و مثل خنگا نگاهش میکرد گفت و رو پنجه هاش بلند شد تا یکی از نودل هارو برداره...
ولی....لعنت، قدش نمیرسید!!
با حرص چشماشو بست و نفس عمیقی کشید..._میشه بدنمو بیاری اینجا تا نودل بردارم؟؟
از بین دندون هاش غرید و بعد چند لحظه صدای پایی از پشت سرش شنید.بکهیون به راحتی بسته نودل رو برداشت و انداخت رو میز وسط آشپزخونه!!
چان چند لحظه به بک زل زد و بعد پوزخندی زد._وقتی لالی مظلوم میشی!!
و بک در سکوت اداشو دراورد!!چند دقیقه بعد، وقتی هر دو پسر بعد از گذروندن یه نیم روز پر استرس حسابی غذا خوردن و سیر شدن، چان سس های اطراف لبشو پاک کرد و به پشتی صندلیش لم داد!
_حالا باید چه غلطی بکنیم که این نعمت مضخرف الهی تموم بشه؟؟بک همونطور که آخرین رشته نودل رو تو دهنش میکشید شونه هاشو بالا انداخت و به چان خیره موند!
چان چنگی به موهاش زد و حرصی گفت.

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...