سوهی از تو کیفش برگه آزمایش رو دراورد و انداخت رو پای چانیول.
_امروز صبح نوبت چکاپم بود رفتم پیش دکتر همیشگیم... موقعی که جواب ازمایشام اماده شد خاله جونت با ذوق اومد پیشم و گفت حامله ام.دختر با صدای لرزونی شروع به صحبت کرد و وقتی جمله اش تموم شد چشمای وحشت زده چانیول رو صورتش زوم شدن... نه امکان نداشت... امکان نداشت اون چیزی که فکر میکرد درست باشه.
اشکای سوهی بی صدا رو صورتش ریخت و نفس عمیقی کشید تا بتونه ادامه بده.
_ازم پرسید باباش کیه... انقد مضطرب شدم که ناخوداگاه گفتم چانیول و همچین از تو دهنم قاپیدش و در عرض ده دقیقه کل فامیلتو خبر دار کرد که دست و پام از شوک خشک شده بود.
نفس حبس شده چانیول از تو گلوش بیرون رفت و دستای لرزونشو تو هم قفل کرد.
_یع...یعنی چی؟
بغض سوهی ترکید و به چشمای ترسیده پسر روبروش خیره شد.
_چانیول من ازت حامله ام... اون شب... اون شب ما... باهم خوابیدیم... یادته؟؟ هیچ وسیله پیشگیری استفاده نکردیم... امروز خالت گفت من باردارم... منم جز تو با هیچکس رابطه نداشتم تو چند ماه اخیر... الانم... الانم یه عالمه مهمون خونتون منتظرن پسر جناب پارک و تازه عروسشون از راه برسن!!سوهی با هق هق جملشو تموم کرد و سرشو برد جلو و رو سینه چانیول گذاشت.
_من میترسم یول... اگه نمیگفتم تو پدر بچمی بعدا نمیتونستم جواب خانوادمو بدم ابروم میرفت... الانم که اینجوری گفتم... میترسم.. اگه تو تنهام بزاری باید چیکار کنم... با اینکه اون بچه هنوز تو شکمم از یه نقطه بزرگتر نیست ولی احساس ضعف میکنم... تنهام نزار چانیول...سوهی از ته دل تو بغل پسر روبروش گریه میکرد و مغز چانیول قفل کرده بود.
این همه اطلاعات عجیب و وحشتناک تو چند ثانیه بهش داده شده بود و نمیتونست افکارشو جمع و جور کنه.دختری که یه عمر صادقانه بهش کمک کرده بود و کنارش مونده بود، و اون احمق تقریبا بهش تجاوز کرده بود و حامله اش کرده بود، ازش کمک میخواست و چانیول انقدر پست و کثیف نبود که از زیر بار گنداش فرار کنه و سوهی رو قربانی اشتباهش کنه.
دستای یخ کرده و لرزونش اروم بالا اومد و دور بدن دختر حلقه شد.
_نترس... مراقبتم... همهی اینا... تقصیر منه... نمیزارم آسیبی... ببینی.سوهی که موهاش دور صورتش ریخته بود و چهرش مشخص نبود لبخند محوی زد و دستاشو از دور کمر چانیول رد کرد و سرشو روی شونه اش گذاشت.
_میدونستم که تو هوامو داری... و واقعا منم متاسفم... زندگی توام الان خراب شده و من اینو میفهمم.دختر سرشو برد عقب و به چشمای غمگین چانیول نگاه کرد... غم و عجز و وحشت تو نگاه اون پسر بهش آرامش میداد.
_بیا فعلا وانمود کنیم یه زوج خوشبختیم. تا چند ماه دیگه این بچه رو میندازیم و بهشون میگیم از پله ها افتادم و بچه سقط شد. یکم بعدشم میگیم جدا شدیم و همه چی تموم میشه باشه؟

VOUS LISEZ
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...