SWYE (S2) - PART 97

158 40 26
                                    

دختر پشت فرمون با سرعت سرسام اوری میروند و انگار میخواست تمام خشم و غمشو رو ماشین بدبخت خالی کنه.

جاده لیز و تاریک و خلوت بود و هنوز راه زیادی تا خونه مادرش مونده بود ولی قصد نداشت سرعتشو کم کنه... میخواست فقط فرار کنه، ازچانیول و خانواده اش، از آدما، حتی از افکار خودش.

افکار لعنتیش که خفه نمیشدن و الان عوض اینکه حس ارامش داشته باشه و خوشحال باشه که به هدفش رسیده فقط یه صدای لعنتی تو مغرش تکرار می‌کرد که پشیمونه و حتی ذره ای حس خوب نداره... با حرص دستشو رو فرمون چند بار کوبید و فریاد خشمگینی کشید.

سرعتشو حتی بیشتر کرد و مستقیم به روبرو خیره شد ولی ذهنش مدام به خاطرات گذشته فلش بک میزد و بعد برمیگشت رو نگاه ناامید و شکسته چانیول... چانیول هیچوقت اینطوری نگاهش نکرده بود... حالا که فهمیده بود سوهی واقعا کیه رنگ نگاهش تغییر کرده بود و این داشت سوهی رو از درون میخورد.

چشماشو محکم چند ثانیه روهم فشار داد تا ذهنشو اروم کنه و بعد وقتی بازش کرد متوجه شد دقیقا سر یه پیچ خیلی تنده ولی سرعتش انقدر زیاد بود که قبل اینکه فرصت کنه ماشین رو جمع کنه، مستقیم سمت گارد ریل کنار جاده رفت و ماشین با یه ملق بزرگ پرت شد تو دره!!

_____________________________


بکهیون نگاهی به پسری که به زور قرص ارام بخش تازه خوابش برده بود انداخت و پتوشو کمی بالاتر کشید. مژه های چانیول هنوز از اشک خیس بودن و رو صورتش یه هاله سنگین از غم نشسته بود.
بکهیون اه بی صدایی کشید و اروم از اتاق خوابش خارج شد و سمت اتاق مهمان رفت. یورا وسط تخت دونفره‌ی تو اتاق تو خودش جمع شده بود و خوابش عمیق شده بود.

وقتی چانیول رو برد تو ماشینش، با وجود اینکه میدونست یه عالمه خبرنگار و ادم کنجکاو منتظرن که کوه سوال هاشونو بریزن سرش، برگشت داخل و به سختی از بین جمعیتی که داشت با بی رحمی تو صورتش سوال های بیشماری فریاد میزد و انواع حدس و گمان های عجیب و وحشتناک رو بهش میچسبوند گذشت و خودشو به اتاقش تو طبقه دوم رسوند و دختر بچه‌ی بیهوش رو بغل کرد و از پله های اضطراری یواشکی از ساختمون خارج شد و خودش رو به پارکینگ رسوند.


رفت جلوتر و پتوی یورا رو مرتب کرد و موهاشو از جلوی صورتش کنار زد. نمیدونست بیرون اوردن اون بچه از ماشین مادرش کار درستیه یا نه ولی اون لحظه حس کرده بود یورا در خطره و سوهی انقدر تحت تاثیر خشمشه که نمیتونه درست فکر کنه. یورا چند دقیقه قبل به هوش اومده بود و با دیدن عمو خوشگله یکم اروم شده بود و دوباره خوابش برده بود.
چراغ اتاق بچه رو هم خاموش کرد و رفت تو پذیرایی و رو مبل نشست. خونه تو سکوت عمیقی فرو رفته بود ولی میدونست به محض اینکه ادمای تو خونه از خواب بیدار بشن، قراره چه لحظات سختی رو بگذرونه.
با یاداوری شاهکاری که چند ساعت قبل وسط تولدش رقم خورده بود تلوزیون رو روشن کرد تا ببینه تو رسانه ها چه خبره.

SAY WITH YOUR EYESWhere stories live. Discover now