SWYE - PART 69

135 45 6
                                    


پسر روی تخت به کلمات اول واکنشی نشون نداد ولی وقتی اسم برادش رو شنید ناخوداگاه جوری چرخید که استخون های گردنش صدا داد...
چند لحظه به پسری که جلوی در ایستاده بود خیره شد...
اون پسر... اون ازهمه‌ی ادمای اطرافش تو چشمش واضح تر بود... چهره برادر ۱۶ ساله اش جلوی چشماش اومد... قیافه اون بچگونه تر و صورتش کوچیک تر بود ولی مطمعن بود که همون پسره... اون پسر انقدر شبیه داداشش بود که دیگه حتی نمیتونست تشخیص بده هنوز زنده است یا مرده که داره با برادر مرده اش ملاقات میکنه...

_خ... خوبی؟؟

لبای پسر روبروش لرزید و تن صداش مثل ناقوس تو سرش پیچید و پیچید...
تمام عصب های مغزشو تحریک کرد و تمام خاطرات ۱۶ سال زندگی کنارش رو براش بالا اورد...
صداش دقیقا همون بود... مغزش به سرعت صدای برادرش رو شناخته بود و قلبش از وجودش داشت از سینه اش پرت میشد بیرون!!

نفهمید دست و پاش چجوری خارج از کنترلش تو یه ثانیه تکون خوردن و با سرعت دویدن سمت پسر و محکم تو آغوش کشیدنش...

ولی این بار... این بار بوی برادرش زیر بینیش پیچید و مغزش دوباره به سرعت تشخیصش داد... میگن خاطراتی که با بوی خاصی تو ذهن ثبت میشن میتونن با حس دوباره اون بو در عرض یک هزارم ثانیه تداعی بشن...

و الان... الان که بوی لوهان رو به ریه میکشید تمام لحظات زندگیش کنار لوهان داشت مثل یه کتاب قطور تو سرش ورق میخورد...
_لو... لوهان... لوهان
چشمای سرخش پر شد و اشک هاش رو صورتش خط انداخت.

کریس جوری با شدت از رو تخت دویده بود سمت لوهان که سرم تو دستش کنده شده بود و استند نگه دارنده اش با صدای بدی خورده بود زمین.
از روی مچش باریکه قرمزی پایین میریخت و پشت پای لوهان رو قرمز میکرد ولی پسر بیمار انقدر شرایط متاثر کننده ای داشت که حتی دکترش ترجیح میداد کاری نکنه تا کریس کمی آروم بشه.

صدای هق هق های بم و شکسته پسر جوری اتاق رو پر کرده بود که نه تنها سوهی رو بغض آلودکرده بود بلکه قلب بکهیون هم داشت دوباره فشرده میشد و حتی دکتر با تاسف به صحنه سنگین و غمبار روبروش خیره شده بود.

کریس سرش رو عقب کشید و با پشت دستش غافل از اینکه خونیه چشماشو پاک کرد تا لوهان رو واضح تر ببینه.
_واقعا... خودتی؟؟ داداش... داداش کوچولوی من؟؟

لوهان با دیدن صورت پسری که حتی نمیشناخت ولی با چشمای اشکی و خونی و قرمز بهش خیره شده بود و داشت با ناباور ترین لحن ممکن ازش هویتش رو میپرسید، بغض سنگینی تو گلوش نشست.

هنوزم چیزی از کریس یادش نمیومد ولی آروم سرش رو تکون داد و صدای دورگه شده اش به گوش پسر بزرگتر رسید.
_آره... خودمم لوهان.

چونه کریس دوباره لرزید و شونه های پهنش از همیشه افتاده تر و خسته تر به نظر رسید.
_واقعا زنده بودی... این همه سال... تو زنده بودی... تو نمردی... نمردی...
پسر مریض با مغزی که نصفه نیمه باهاش همکاری میکرد کلماتش رو به زبون آورد و دوباره پسر رو سفت بین بازوهاش کشید.
قطره های داغ اشک از چشمای پسر کوچیکتر ریخت و دستاش آروم دور کمر برادر بزرگترش که هیچی ازش به یاد نداشت نشست.

SAY WITH YOUR EYESWhere stories live. Discover now