یک ساعت بعد بکهیون در حالی که بند کتونیش رو میبست از پشت جواب مادرش رو داد.
_نمیدونم کی برگردم... شاید نصفه شب، کلید دارم شما بخوابید.
زن میانسال از پشت سر به پسرش نزدیک شد و با نگاه تحسین امیزی بهش خیره شد.
_چرا انقدر استرس داری پسرم؟؟ یه اجرای ساده است دیگه، مطمعنم عالی انجامش میدی.
بکهیون لنگه دیگه کتونی روپاش کرد ومشغول بستنش شد.
_اجرای مهمیه دیگه... استرسم طبیعیه.
زن لبخند کمرنگی زد و زیپ نیمه باز کوله پسرش رو بست._گفتی سالن اجرات کجاست؟؟ شاید اومدم منم.
بکهیون که کارش با کفشش تموم شده بود، بلند شد ایستاد و لباساش رو مرتب کرد و سمت در رفت.
_همه نمیتونن بیان، یه مهمونی برای رئسای شرکت های تجاریه فقط اونا دعوتن.خانم بیون که تازه فهمید داستان چیه ابروهاش پرید بالا و قبل اینکه دست پسرش به در برسه پرسید.
_پس پارک چانیول هم هست؟؟چشمای بکهیون جوری گرد شد که ترسید از تو جاشون دربیان.
چند لحظه گذشت تا تونست ازشوک دربیاد و بچرخه سمت مادرش.
_تو از کجا پارک چانیول رو میشناسی؟؟زن که انتظار این تعجب رو داشت، جلوی خندهی خودش رو گرفت و اروم به پسرش نزدیک شد.
_فکر کردی من چجوری یهو برگشتم خونه... چانیول اومد دنبالم و کلی حرف زد تا برم گردونه.بکهیون شوکه اخم کرد.
_چی؟؟
و بعد یاد اون شبی که چانیول تو بیمارستان ولش کرد افتاد... پس چانیول رفته بود دنبال مادرش؟!_نگفتی امشب جلوی چانیول اجرا داری؟؟
پسر که از فرط تعجب لکنت گرفته بود اروم جواب داد.
_اگه... اگه بیاد آره.
خانم بیون سری تکون داد و به چشمای متعجب پسرش نگاه کرد.
_خب حالا برنامه ات اینه که دوباره برگردی باهاش؟
بکهیون حس کرد نفس کشیدن یادش رفته... چجوری مادرش همه چی رو میدونست؟!
_تو... چجوری... از کجا؟!
_چانیول تا اینجا رسوندتم... راجب همه چی هم بهم گفت... حسش به تو، رابطتون، حتی گندی که زدی هم تعریف کرد...خانم بیون با لبخند گفت و بکهیون حس کرد ایستادن داره سخت میشه.
_خب؟!
به زور زمزمه کرد و منتظر به مادرش خیره شد.
_خب چی؟؟ عکس العملم چیه؟؟ راستش اولش خیلی عصبانی شدم حتی نزدیک بود بزنم تو گوشش... ولی بعد که اومدم خونه و حالت رو دیدم، یکم فکر کردم... دیدم اون زمانی که من و بابات نبودیم، اون پیشت بود.
دیدم باهم کات کردین و به چه حال افتصاحی افتادی... با خودم فکر کردم دقیقا ازت به عنوان پسرم چی میخوام... عروس؟؟ نوه؟؟ آره اینا خیلی شیرینه برام.خانم بیون لحظه ای مکث کرد و بعد دستش رو روی گونه پسرش گذاشت.
_ولی اینا وقتی شیرینه که حال تو باهاشون خوب باشه... من به چشم دیدم دوری از چانیول چجوری داغونت کرد و به چشم دیدم که چانیول چقدر بهت اهمیت میده.خانم بیون چند لحظه سکوت کرد و بعد با اخم جدی ای به چشمای لرزون بکهیون که انگار خطای بدی کرده بود و منتظر تنبیهش بود خیره شد.
_پس برو گندی که زدی رو جمع کن و از این حال داغون دربیا... زن و بچه نمیخوام ازت فقط دیگه اون بکهیون بی حال افسرده رو جلوی چشم من نیار وگرنه پرتت میکنم تو کوچه.

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...