SWYE - PART 65

141 47 4
                                    

پرستار یکم دیگه هم زخم های پسر روی تخت‌ رو بررسی کرد و بعد با یه گاز استریل مشغول تمیز کردن زخم هاو‌ شستشو دادنشون شد.
پسر کوچیکتر از درد دستاش چشماش پر اشک شده بود وتمام تلاششو داشت میکرد که گریه نکنه...

پرستار یکم از مایع شستشو رودستش ریخت ودستش جوری سوخت که بی اختیار آخ کوتاهی گفت و به چان نگاه کرد ولی بعد یهو به خودش اومد...
خودش خواسته بود دیگه عشق و محبت چانیول رو نداشته باشه و الان دیگه حق اعتراض به رفتار سردو بی تفاوت پسر گوشه‌ی اتاق رو نداشت!!

با بغض دوباره سرشو انداخت پایین و به دستای تیکه پاره اش چشم دوخت که مثل قلبش میسوخت.

پرستار دست هاشو بی حس کرد ومشغول بخیه زدن شد. با وجود اینکه دردی حس نمیکرد، دیدن سوزن که تو دستش فرو میرفت و در میومد باعث میشد از ترس مور مورش بشه... ولی باید دهنشو بسته نگه میداشت چون کسی قرار نبود مثل قبل نازشو بکشه و با نگرانی بهش خیره بشه.

چند دقیقه ای از کار پرستار گذشته بود که با تکون خوردن چانیول بی اختیار نگاهش سمتش چرخید و دید که از در اتاق رفت بیرون...

در حالت عالی فکر میکرد چانیول رفته براش خوراکی بخره ولی الان نمیتونست هیچ حدسی بزنه...
با غم به در خیره موند و دیگه حتی دوخته شدن گوشت دستشم براش اهمیتی نداشت...
چند دقیقه گذشت و پرستار بعد تموم کردن بخیه هاش دستاشو پانسمان کرد ولی هنوز چانیول نیومده بود.

_تموم‌ شد پسر جون. برو پذیرش حساب کن و دیگه هم اینطوری به خودت آسیب نزن... با پاره کردن دست و پای خودت مشکلی حل نمیشه!!

آروم سری تکون داد و از جاش پاشد و با قدم های آروم و بی حالی که ناشی از ازدست دادن خون بود، سمت پذیرش رفت و در همون حال به راهرو نگاهی انداخت تا چانیول رو پیدا کنه ولی نتونست ببینتش!!

_خانم ببخشید... شما یه آقای قد بلند با لباس مشکی ندیدین؟!
دختر سرشو اورد بالا و با دیدن چهره بچگونه و بانمک پسر جلوش، متوجه شد این همون پسره.
_چرا دیدمشون... هزینه پانسمان دست هاتو حساب کرد و برات آژانس گرفت، ماشین جلوی دره.

با تعجب به دختر خیره شد.
_آژانس گرفت برام؟؟
دختر که از چیزی خبر نداشت آروم سر تکون داد.

زیر لب تشکر بی جونی کرد و پاهاشو سمت در کشید... چرا چان براش ماشین گرفته بود؟؟ یعنی حتی حاضر نبود برش گردونه؟! انقد ازش متنفر شده بود؟!

بغض تلخی به گلوش چنگ زد و نفساشو سنگین کرد ولی جلوی ترکیدنش رو گرفت و هرجوری بود خودش رو به ماشین رسوند.
راننده بدون اینکه سوالی بپرسه حرکت کرد... انگار که چانیول بهش ادرس هم داده بود...
حس میکرد به راحتی دور انداخته شده... و چانیول حتی حاضر نشده باهاش خداحافظی کنه!!
سرشو به شیشه سرد ماشین تکیه داد و به اشکاش اجازه داد بی صدا رو صورتش بچکن...

SAY WITH YOUR EYESWhere stories live. Discover now