SWYE(S2)-(LAST) PART 100

346 62 26
                                    

چشمای دختر بعد از چند ثانیه با تردید و به آرومی کمی بالا اومدن و نگاهش تو نگاه اشک الود چانیول گره خورد.
ته دلش جوری خالی شد که حسش برای ثانیه ای تو تمام جسمش پیچید و نفسشو حبس کرد.

چشمای درشت چانیول لرزون و نیمه خیس به دختری که نمیتونست وجود داشتنشو باور کنه خیره شده بود و مغزش فرمانی به زبونش نمیداد.

نگاه دختر دوباره به کفشاش برگشت و فقط ارزو کرد همون لحظه تبخیر بشه بره تو هوا... از شرمندگی داشت عرق میکرد و نگاه سنگین و خیره چانیول مثل تیر تو مغزش فرو میرفت.

کاملا خودشو برای پس زده شدن و فوش شنیدن اماده کرده بود و منتظر بود تا اخرین ذره های امیدش برای همیشه از بین بره ولی با صدای گرم و ناباور پسر که بعد از سه سال میشنید قلبش از دلتنگی جوری کوبید که چشماش دوباره ناخوداگاه به صورت چانیول برگشت.
_سوهی... سوهی خودتی؟

چانیول پلک زد و قطره اشکی که رو گونش ریخت، زخم عمیقی رو قلب دختر انداخت.
اب دهنشو قورت داد و تو ذهنش چند تا جمله عذرخواهی اماده کرد که بگه هرچند خودشم میدونست قرار نیست هیچ فایده ای داشته باشن... ولی قبل اینکه دهنش باز شه دستای کشیده و عضلانی پسر دور شونه هاش حلقه شدن و تو آغوش گرم و اشنایی فرو رفت.
چانیول بدجور میلرزید و صورتش هر لحظه خیس تر میشد.

_واقعا خودتی؟ زنده ای؟ تو زنده ای... باورم نمیشه تو زنده ای... سوهی تو واقعا خودتی؟ کجا بودی؟ چرا نگفتی زنده ای؟ سوهی...
پسر بی وقفه و پر استرس کلمات بغض دارشو به زبون میورد و قلب دختر رو مچاله تر میکرد.

دستای لاغر و سرد سوهی اروم دور کمر پسر پیچیدن و بغض سنگین و چند ساله اش شکست.
_منو ببخش... چانیول... لطفا
صدای ملتمس سوهی باعث شد کریس اب دهنشو قورت بده و کمی ادمای جلوشو اروم کنه.
_چانیول اروم باش سوهی زنده اس و حالشم خوبه... بیا بریم داخل باشه؟

چانیول با حس دست کریس روی شونه اش کمی عقب اومد و با دلتنگی به تک تک اجزای چهره سوهی نگاه کرد.
_احمق چرا از خودت خبر ندادی؟ کجا بودی تا حالا؟

_می...میترسیدم ازم متنفر شده باشی...
صدای ضعیف و خجل دختر به گوش های چانیول رسید و چشماشو دوباره پر کرد.
_چطوری میتونم از خواهر خودتم متنفر باشم اخه؟
ضربان قلب و تنفس دختر همزمان ایستاد و نگاهش ثابت موند... این اولین بار تو زندگیش بود که یکی جز مادرش اونو خانواده خودش خطاب کرده بود... گرمایی به قلبش سرازیر شد که نمیتونست باورش کنه... پس حس دوست داشته شدن این شکلی بود؟؟ تنها نبودن یه همچین حس فوق العاده ای داشت؟؟

چشماشو با درد و شرمندگی بست و لبشو از داخل گاز گرفت ولی با بوسه اروم چانیول رو موهاش اون گرمای تو قلبش تبدیل به شومینه بزرگی شد و اتیشش تمام وجودشو گرم کرد.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Jan 17, 2022 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

SAY WITH YOUR EYESWhere stories live. Discover now