با شنیدن صدای بیب ماشین لباس شویی اخرین قلپ چاییش رو خورد و سمت اتاق رخت شویی رفت.
لباس هارو دراورد و تو سبد انداخت و درحالی که به یورا که جلوی تلوزیون دراز کشیده بود و داشت انگشتشو میمکید نیم نگاهی مینداخت، سمت اتاق خوابش رفت.
_مامان نخور انگشتتو.
یورا با شنیدن صدای مامانش با اکراه انگشتشو دراورد و با لب های اویزون بقیه کارتونشو نگاه کرد.
سوهی سمت تراس اتاقش رفت و رخت آویز روباز کرد و سبد رو یک طرفش گذاشت.درحالی که لباسارو دونه دونه اویزون میکرد کمی اسمون و اطراف رو نگاه کرد و خمیازه نصفه نیمه ای کشید.
هوا روز به روز داشت سرد تر میشد و با اینکه ساعت ۹ صبح بود ولی هنوز اثر بارون شب قبل رو زمین بود و هوا خنک و سوز دار بود.
سرشو به سمت چپ چرخوند و نگاهی به تراس اتاق چانیول کرد... به نظر میومد اون پسر هنوز خواب باشه.
شونه ای بالا انداخت و خواست نگاهشو به لباس ها بده ولی برق یه شئ فلزی که گوشه تراس رو زمین افتاده بود زد تو چشمش و توجهشو جلب کرد.
تمام لباس هارو اویزون کرد و بعد سبد خالی رو برداشت و رفت سمت وسیله ای که دیده بود و خم شد و برداشتش.
یه خودکار فلزی نازک بود... با دیدن نوشته ای روش، با دقت بیشتری نگاهش کرد و تونست ارم کمپانی بکهیون رو روش ببینه.
از تعجب اخماش باز شد و با خودش فکر کرد این خودکار تو تراس اتاقش چیکار میکنه!!چند ثانیه فکر کرد و یهو یاد وسایلش افتاد!!
از دیشب که اومده بود خونه چندین بار حس کرده بود وسایل و لباساش کمی جابجا شدن ولی اهمیت نداده بود... الانم که این خودکار تو تراس اتاقش افتاده بود... یعنی ممکن بود بکهیون اومده باشه اینجا؟!با گیجی برگشت تو اتاق و بعد چند ثانیه به سرعت رفت سمت اتاق چانیول و خیلی اروم درشو باز کرد.
اون پسر تنها رو تخت خوابیده بود و اتاقش کاملا مرتب بود... نگاهشو تو اتاق چرخوند و ناگهان رو میز جلوی مبل ثابت موند... دوتا فنجون رو میز بود و این حدس سوهی رو ثابت میکرد!
اون موش لعنتی دیشب تو خونه اش بوده!!!
واین معنی ای نمیداد جز اینکه بکهیون بهش شک کرده و اومده خونه رو گشته... حتی ممکنه یه چیزهایی ام پیدا کرده باشه!!
دندوناشو با حرص روی هم فشار داد و اومد بیرون و اروم در اتاق رو بست.
هر دفعه وجود لعنتی اون احمق برنامه هاشو بهم میریخت و هرکاری میکرد از شرش راحت نمیشد!!
مثل اینکه مجبور بود کمی برنامه هاشو عوض کنه و جلو بندازتشون.
اروم سری تکون داد و سمت موبایلش رفت. صبح براش دعوت نامه جشن تولد بکهیون از طرف کمپانیش اومده بود و تا قبل از این تصمیم داشت نره ولی حالا که همه چی تغییر کرده بود نمیتونست همچین موقعیت مهمی رو از دست بده.پیام رو دوباره چک کرد و با دیدن تاریخش که فردا شب بود لبخند محوی زد... قرار بود جشن تولد به یاد موندی ای برای همه بشه!!
برگشت تو اتاق و لپ تاپش رو روشن کرد و برای فردا نصفه شب سه تا بلیط برای آلمان گرفت.
به معاون شرکت پیام داد و ازش خواست مدارکی که اماده کرده بود رو براش بفرسته و تا اخر امشب همه چی رو جمع و جور کنه و خودشم گم و گور شه.

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...