چند روز از اخرین ملاقات بکهیون با چانیول میگذشت و بکهیون هر روز انقدر اجرا و پروموشن داشت که بعضی شبا وقتی میرسید خونه اش احساس میکرد از خستگی روحش از تنش داره جدا میشه...
دوست داشت سریع تر یه وقت ازاد پیدا کنه و سر و ته قرصای چانیول و دلیل حمله عصبیش رو پیدا کنه ولی هرچی فکر میکرد نه یه زمان خالی پیدا میکرد نه حتی میدونست چجوری باید اون قرصارو گیر بیاره.
در حالت طبیعی هیچ ملاقاتی با چانیول نداشت و نمیتونست هم از خود چانیول بخواد قرصاشو براش بفرسته چون شک اول و اخرش به سوهی بود و اگه شکش درست نبود چانیول ممکن بود فکر کنه اون دوباره داره بچه بازی درمیاره و میخواد زندگیشو خراب کنه و صادقانه این حسی بود که بکهیون به هیچ عنوان نمیخواست دوباره تجربه اش کنه.
پس هیچ چاره ای نداشت جز اینکه خودش یه جوری یه دونه از اون قرص ها گیر بیاره و از دوست داروسازش بخواد بررسیش کنه تا بفهمه چانیول چه قرصی و به چه علت داره مصرف میکنه.
حتی خودشم مطمعن نبود شک کردن به سوهی کار درستیه یا نه... اون دختر سال ها به چانیول کمک کرده بود و تو سخت ترین شرایط بهش پشت نکرده بود... ولی وقتی چانیول بهش گفت سوهی باهاش هیچ رابطه ای نداره بکهیون حس کرد عجیب ترین خبر جهان رو شنیده.
درسته که اولین رابطشون تو شرایط خوبی اتفاق نیوفتاده و ممکن بوده تا چند ماه یا حتی تا بعد تولد دخترشون سوهی میلی به رابطه نداشته باشه ولی یورا الان بیشتر از دوسالش بود و چانیول بهش گفته بود تو تمام این مدت حتی یه بوسه ساده هم با اون دختر نداشته... و این چیزی بود که یه سوال بزرگ تو ذهن بکهیون ایجاد میکرد.
با صدای زنگ گوشیش و دیدن اسم منیجرش رو گوشیش از فکر دراومد و باقی مونده قهوه اش رو خورد و کرم کارامل و نون رو تو یخچال برگردوند.
ساعت ۸ صبح بود و بکهیون بالاخره یه روز تقریبا خلوت داشت هرچند روز کلاس وکالش بود و منیجرش دم در ساختمون منتظرش بود تا به کمپانی برسونتش.موبایل و کیف پول و ماسک و کلاهش رو برداشت و از در واحدش خارج شد و در با صدای تیکی بسته شد.
_______________________________
با اجازه مربیش برای استراحت کوتاهی از اتاق خارج شد و سمت کافه کمپانی رفت تا یه لیوان اب جوش بگیره.
تو گلوش احساس خستگی و کشیدگی میکرد... انقد در طول دوساعت گذشته دهنشو تا ته باز کرده بود و مربیش با دقت تک تک نوت هاشو بررسی کرده بود و بعد ازش یه تحریر دیگه خواسته بود که داشت حالش از صدای خودش بهم میخورد.با لیوان تو دستش سمت نیمکت های سالن اصلی رفت و رو یکیشون نشست و گذاشت بخار اب جوش یکم به صورتش بخوره.
چشماشو بست و نفس عمیقی کشید، هوای گرمی که وارد بینیش میشد عضله های صورت و گلوشو ریلکس میکرد.
چشماشو باز کرد تا یکم اب بخوره ولی با دیدن سوهی و چانیول که داشتن از جلوی چشماش رد میشدن و سمت اسانسور میرفتن درجا خشکش زد!!

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...