SWYE - PART 67

139 48 6
                                    


با فکر اینکه سوهی برگشته، رفت تو حیاط و در رو باز کرد و خواست برگرده ولی با دیدن زنی که جلوی در با چمدونش ایستاده بود و با دلتنگ ترین نگاه دنیا بهش خیره مونده بود، تمام استخون هاش قفل کرد و تو جاش بهت زده موند.

مادرش سر تا پاشو نگاه کرد و با دیدن دست های باند پیچی شده و لب های رنگ پریده و صورت خسته اش هزار برابر بیشتر از چند دقیقه قبل احساس گناه کرد.

_منو ببخش که تنهات گذاشتم...
زن به آروم و با بغض زمزمه کرد و بی اختیار جلو رفت و تن لاغر پسرش رو به آغوش کشید.

بکهیون که هنوز از شوک دیدن مادرش توانایی حرف زدن تو خودش نمیدید، وقتی دستای مادرش رو دورش حس کرد فقط چشماشو بست و بهش تکیه داد... نه حال گریه کردن داشت نه حوصله مرور اتفاقات وحشتناکی که تجربه کرده بود... فقط میخواست حتی برای چند ثانیه هم که شده همه چی رو فراموش کنه و تو اون آغوش امن و گرم چشماشو ببنده و به هیچی فکر نکنه...

مادرش بعد از چند لحظه آروم کمی از خودش جداش کرد و به چهره اش نگاه کرد.
_دلم برات خیلی تنگ شده بود بکهیون... برای دونه دونه تار موها و مژه هات، برای رنگ قشنگ چشمات، برای هرچیزی که مربوط بهته... مراقب خودت بودی بکهیون؟؟

پسرش نگاهشو پایین انداخت و زیر لب زمزمه کرد.
_ سعیمو کردم.

خانم بیون از همون لحظه اول دست های باند پیچی شده پسرش رو دیده بود ولی اونطور که آقای پارک تو راه براش اوضاع رو تعریف کرده بود بهتر دونست چیزی راجبش نگه و بکهیون رو تو فشار نزاره.

چند ساعت بعد حال پسر خیلی بیشتر جا اومده بود و بعد از مدت ها داشت با مادرش بدون ناراحتی و دلتنگی صحبت میکرد، هرچند که پس ذهنش فکر یه پسر قد بلند رهاش نمیکرد.

___________________________________


سه روز بعد دادگاه تجدید نظر ناپدری بکهیون برگزار شده بود و با مدارکی که وکیل شرکت ارائه داده بود، حسابدار بی گناه شناخته شده بود و طبق قانون آزاد شد.

آقای بیون تو دادگاه نهایی برای قتل غیر عمد و تلاش برای مخفی کردنش، قتل عمد آقای لی معاون شرکت پارک چانیول، حمل سلاح گرم و خرید و فروش عمده مواد مخدر، به اشد مجازات شامل حبس ابد و انجام کارهای خدماتی محکوم‌ شد‌.

کریس بعد از دادگاه قبلی به بیمارستان منتقل شده بود و هنوز مرخص نشده بود تا به پرونده اش رسیدگی بشه.

ناپدری بکهیون به خونه برگشته بود و همه چی داشت کم کم درست میشد، به جز رابطه در خطر خودش و تکلیف دوستش لوهان!!

__________________________________

چند روز بعد از برگشت ناپدریش، وقتی شامشو خورد تشکر کرد و ظرفش رو برد آشپزخونه و حس کرد یکم هوای تازه نیاز داره.
از در خونه رفت بیرون و رو پله ورودی نشست... حیاط بابرگشتن مادرش دوباره مثل قبل رنگ و جون تازه ای گرفته بود و انعکاس ماه تو آب تمیز حوض افتاده بود.
فکرش مثل تمام چند روز گذشته بی اختیار پرواز کرد سمت پسری که با تمام سلول هاش دلتنگش شده بود و بی خبری ازش داشت دیوونه اش میکرد.
تنها چیزی که میدونست این بود که احتمالا قرار بود هفته بعد تو یکی از هتل های سئول تو یه مهمونی نیمه رسمی شرکت کنه، که تازه اونم از بین خبرهای اقتصادی ای که هر روز به هوای دیدن یه نشونه از چانیول دنبال میکرد دیده بود و فقط هم اسم شرکت چانیول تو لیست دعوت شده ها بود... هنوزم ممکن بود سوهی به جاش بره.

SAY WITH YOUR EYESTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang