با شنیدن اسمش جلو رفت و سرشو بلند کرد و به مسئول پذیرش ازمایشگاه نگاه کرد.
_برای فردا ساعت شیش عصر وقت دکترتون رزرو شد یک ربع زودتر اینجا باشید لطفا، جواب ازمایشتونم بیارید دکتر ببینه.دختر پاکت بزرگ جواب ازمایش رو گرفت و سرشو اروم تکون داد.
پاکت رو توی کیفش گذاشت و دستاشو به چرخای صندلیش رسوند و حرکتشون داد.
وارد اسانسور شد و چرخید سمت در و خواست دکمه بسته شدن در رو بزنه که با دیدن فردی که جلوش ایستاده بود ایستادن خون تو رگ هاشو حس کرد و خودشم تو همون حالت خشک شد._س... سوهی...؟؟
پسر با ناباوری زمزمه کرد و انگار همون زمزمه باعث شد انگشتای یخ زده دختر به دکمه برسه و پشت هم چند بار فشارش بده.کریس انقدر متعجب بود که حتی نتونست پاهاش رو حرکت بده و داخل بیاد و در به ارومی جلوی چشماش بسته شد.
دختر با وحشت موهایی که تو صورتش ریخته بود رو پشت گوشش زد و پتوی روی پاش رو تو مشتش گرفت و سعی کرد لرزش دستاشو اروم کنه.
کریس تو کره چیکار میکرد؟؟با استرس به مانیتور رو دیوار اسانسور که طبقه هارو نشون میداد خیره شد و دستاشو به چرخ های ویلچرش رسوند تا به محض باز شدن در با تمام سرعتی که میتونه از بیمارستان بره بیرون.
حدود یک دقیقه بعد بالاخره اسانسور به طبقه همکف رسید و با باز شدن در دختر به سرعت سمت در خروجی ساختمون رفت هرچند لحظه اخر تونست صدای پاهای پسری که از پله ها اومده بود پایین و داشت پشتش میدوید رو بشنوه.
از پله های مخصوص پایین رفت و کم مونده بود به ماشینش برسه ولی دست های پسر به ویلچرش رسید و اجباراً متوقف شد.
_سوهی؟؟ خودتی؟؟ تو... زنده ای؟؟صدای نفس نفس زنان و ناباور کریس تو فضا پیچید و بعد پسر چرخید و جلوش قرار گرفت.
سوهی دندوناشو به هم فشار داد و سعی کرد صداش نلرزه.
_اشتباه گرفتی...
اروم زمزمه کرد و خواست ویلچرشو به حرکت دربیاره ولی کریس کامل جلوش ایستاد و رو زانوهاش نشست.
_نه خودتی... تو واقعا زنده ای... باورم... نمیشه...
پسر با صدای بغض الودی زمزمه کرد و بعد صورتش از چند قطره اشک خیس شد.
_چرا هیچ خبری از خودت ندادی لعنتی؟؟ چه بلایی سرت اومده؟؟
صدای فریاد خشمگین و بغض دار پسر تو حیاط بیمارستان پیچید و باعث شد بغض تو گلوی سوهی سنگینی کنه.
_اون شبِ تصادف... اینجوری شدی؟؟سوهی که هیچ تمایل و امادگی ای برای همچین رویارویی هایی نداشت کریس رو با دست هل داد عقب و چرخاشو حرکت داد.
_دست از سرم بردار به تو ربطی نداره.
صدای دختر هم لرزان و بغض الود بود ولی صورتش همچنان سخت و بی حس به روبرو خیره شده بود.
کریس که تعادشو از دست داده بود و افتاده بود از جاش بلند شد و دوباره خودشو به سوهی رسوند.

VOCÊ ESTÁ LENDO
SAY WITH YOUR EYES
Fanfic🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...