_میگم... باور کن میگم... بیار...بیارتم بیرون!!
سهون با فریاد گفت و بکهیون درحالی که هنوزم صد در صد باورش نداشت، چوبی که کنارش بود رو برداشت و سمت سهون گرفت.پسر توی آب با قدرت به چوب چنگ زد و با حرکت دست چانیول اومد لبه استخر ولی تا خواست دست هاشو بزاره رو لبه و خودشو بکشه بالا، پسر روبروش پاشو گذاشت رو انگشتش و باعث شد فریاد دردناکی بکشه.
سرشو اورد بالا و به چشم های منتظرش خیره شد... انگار تا آدرس رو نمیداد، اون پسر بهش اجازه نمیداد خارج شه!!
درحالی که از سرما انگشت هاش میسوخت و فکش میلرزید آدرس ویلای کریس رو داد و بکهیون بلافاصله ازش دور شد و سمت در دوید.
خودشو با ترس بالا کشید و وقتی بدنش به خشکی کنار استخر رسید بی جون دراز کشید و سعی کرد نفس بکشه...
_____________________________________
با صدای باز شدن در چشمای نیمه بازش کامل باز شد و تیله های مشکی و لرزون توشون به پسر روبروشون خیره موند.کریس آروم اومد جلو و دقیقا روبروش نشست و با یه حرکت از یقه اش گرفت و بلندش کرد و به دیوار تکیه اش داد.
_منتظرم...
با آرامش غیر منتظره ای گفت و چانیول که میدونست این حالت، آرامش قبل از طوفانه نفس عمیقی کشید و سعی کرد یه چیزی از خودش دربیاره.
_ب... ببین... اون موقع که ما تصادف کردیم... من... من بعدشو یادم نمیاد... خودمم تو این سال ها نفهمیدم لوهان کجاست... ولی... ولی مطمعنم جاش خوبه... اون... تورو خیلی دوست داشت.ولی انگار حرفاش ذره ای تاثیر نداشت چون کریس بی حرکت مونده بود و نگاهش هنوزم روش زوم بود.
_ببین بکهیون... یا جای داداشم رو بهم میگی... یا همین الان سوهی رو میارم اینجا جلوی چشمات آبکشش میکنم، اونوقت شاید یکم بی حساب بشیم.قلب چانیول برای لحظاتی به معنای واقعی کلمه ایستاد... تمام بدنش یخ کرد و اشک پشت پلک هاشو سوزوند.
_بخدا نمیدونم کریس... اخه نگفتن جای قبر لوهان چه سودی برای من داره؟؟ سوهی رو ول کن بره خواهش میکنم... طرف حسابت منم چیکار به اون داری آخهههه؟!لحظه به لحظه لحن چانیول عصبی تر شد و در نهایت با فریاد حرفشو تموم کرد ولی کریس همچنان قصد نداشت تصمیمش رو عوض کنه.
_حتی اگر واقعا هم ندونی... باعث نمیشه من نخوام انتقامی که شب و روزمو بخاطرش زندگی کردم ازت نگیرم... تو عزیز ترین آدم زندگی منو، وقتی جوون و پر از آرزو بود نابود کردی... واقعا فکر کردی اگه بگی جاشو نمیدونی منم میگم باشه بفرمایید خونتون؟!
کریس با لحنی که تنفر و تمسخر ازش میچکید گفت و بعد آروم از جاش بلند شد و رفت بیرون ولی وقتی چند ثانیه بعد با سوهی برگشت، چانیول تقریبا روح از بدنش جدا شد.

YOU ARE READING
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...