_نه!!!!
ناخودآگاه از ته گلوش ناله بی جونی کرد و باعث شد سهون با تعجب اخم کنه.
_چی نه؟؟صدا پسر جلوش باعث شد نگاهش برگرده رو صورتش... تک خند بهت زده ای زد و سرشو به چپ و راست تکون داد.
_امکان نداره...
دوباره صدای تحلیل رفته اش تو اتاق پیچید و سهون چند بار پلک زد._چی میگی بکهیون چی امکان نداره؟؟
چانیول نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد ولی قبل اینکه قدمی برداره صدای سهون متوقفش کرد.
_کریس پیام داده بکهیون... انگار دوباره برگشته!!بکهیون که تو کمد داشت کم کم به مرحله انفجار از عصبانیت میرسید، صاف تو جاش نشست و با دقت به سهون گوش داد.
_کریس؟؟ برگشته؟؟
چانیول با تعجب پرسید و سهون با استرس از جاش بلند شد._آره پیام داد گف کجایی پیدات نمیکنم، تو همینجا بی صدا بمون چراغم خاموش کن من میرم پایین سرشو با مشروب گرم میکنم.
در حالی که سمت در میدوید گفت و لحظه بعد چانیول تنها وسط اتاق ایستاده بود.پسر توی کمد چند ثانیه صبر کرد و وقتی مطمعن شد سهون از اتاق رفته آروم در ریلی رو فشار داد و از لای در نگاهی به اتاق انداخت...
با یه حرکت از کمد دراومد و به سرعت چراغ رو خاموش کرد و دست پسر خشک شده ی وسط اتاقو کشید و اون سمت تخت رو زمین نشست و چانیول رو هم نشوند.یه احتمال وجود داشت که کریس اینوری هم بیاد و به هرحال پشت تخت مکان بهتری برای قایم شدن بود تا وسط اتاق!!
تو تاریکی مطلق اتاق، به صدای نفس های لرزون خودش گوش داد و سعی کرد استرسش رو کنترل کنه... کریس واقعا میتونست برای خودش و چانیول خطرناک باشه!!
_هنوزم نمیخوای چیزی بگی؟؟صدای زمزمه مانند پسر روبروش سکوت اتاق رو شکست و باعث شد نگاهش رو چانیول بشینه... تو تاریکی اتاق بجز برق چشمای پسر روبروش چیزی نمیدید ولی بازم حس میکرد اینجوری رو در رو نمیتونه کل گذشته داغون و خجالت اورشو برای چانیول که در مقابل خودش زندگی زیادی خوب و پاکی داشت بگه...
ولی با تمام اینا بهش حق میداد که بخواد بدونه چه اتفاقی داره میوفته... دست تقدیر تو موقعیتی قرارش داده بود که مجبور باشه سیاه ترین روزاشو برای پسری که یه روزی خیلی اذیتش کرده بود بگه و جلوش حس شرم و حقارت پیدا کنه... سرنوشت جدا داشت ازش انتقام بدی میگرفت!!
چند لحظه فکر کرد و بعد با چیزی که به ذهنش خطور کرد شونه های چانیول رو گرفت و وادارش کرد تو جاش بچرخه تا پشتش بهش باشه.
هنزفیری ای که تو جیبش بود رو دراورد و به گوشیش وصل کرد و دوتا گوشش رو تو گوشای پسر جلوش گذاشت و بعد خودشم چرخید و به کمر چانیول تیکه داد.گوشیش رو باز کرد و وارد برنامه ترنسلیت شد، این که بخواد هی تایپ کنه و بگیره جلوی چانیول تا بخونه براش خیلی سخت بود ولی اینکه پشت بهش تو گوشی تایپ کنه و صدای پیش فرض تو گوشی، خودش داستان رو برای چانیول تعریف کنه براش به مراتب راحتتر بود...

BINABASA MO ANG
SAY WITH YOUR EYES
Fanfiction🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...