_لعنت بهت احمق گیج... چطور چیز به این مهمی رو یادت نبود؟؟
دختر عصبانی درحالی که تنها تو راهروی دستشویی پاساژ ایستاده بود و از تو آینه به خودش نگاه میکرد با حرص رو به تصویر جلوش فریاد خفه ای زد و موهاشو چنگ زد._حالا چه غلطی کنم... آبرو حیثیتم جلوش رفت الان فکر میکنه من یه دختر بی عرضه و احمقم!!
سوهی سر خودش جیغ کشید و بعد با یاداوری اینکه کریس کتشو دور کمرش بسته کمی به پشت چرخید و خودشو از تو آینه دید.لکه قرمز رنگ بهش دهن کجی میکرد و باعث میشد بخواد بشینه همون وسط گریه کنه.
با بدبختی چند تا نفس عمیق کشید و آب سرد رو باز کرد و یکم به گونه هاش زد.
_اوکی آروم باش... این یه اتفاق کاملا طبیعیه و خجالت نداره... خیلی معمولی برگرد پیشش و تشکر کن همین.
درحالی که ناامیدانه به خودش دلداری میداد صورتش رو خشک کرد و بقیه پدهایی که مونده بود رو تو کیفش گذاشت و از دستشویی خارج شد._ببخشید معطل شدی.
چشمای کریس با شنیدن صدای سوهی باز شدن و درجوابش فقط اروم سرشو تکون داد.
_میخوای... میخوای بشینی یا راه بریم؟
کریس با شک پرسید و سوهی با گیجی بهش خیره شد.
_میگم یعنی... دلت درد نمیکنه؟؟
کریس با بدبختی سوالشو زیر لب پرسید و بعد از خودش حرصش گرفت... چرا به این چرت و پرت ها اهمیت میداد؟!سوهی معذب خندید و یکم این پا اون پا شد.
_نه خوبم راه بریم.
دختر کوتاه اعلام کرد و بدون لحظه ای مکث شروع به راه رفتن کرد.
کریس هم بعد چند لحظه درحالی که به خودش تشر میزد احمق بازی درنیاره دنبالش رفت.
_خب...میخوای یکم از کارت بهم بگو...
پسر جوون با لحن معمولی ای پرسید و سوهی که فکر میکرد کریس داره سعی میکنه جو رو عوض کنه لبخندی زد و شروع به تعریف کردن از شرکتش و رئیسش کرد و کریس هم به امید اینکه حرف بکهیون بشه، مشتاقانه بهش گوش داد.♡~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~♡
با شنیدن صدای آلارم گوشی چشماشو با اخم باز کرد و دستشو سمت پاتختی برد.
صدای رو مخ گوشی رو قطع کرد و بلافاصله چرخید تا بدن بکهیون رو چک کنه ولی با دیدن جسم خودش که کنارش خواب بود نفس کلافه ای کشید و چشماشو روهم فشار داد.واقعا کی قرار بود به بدن های خودشون برگردن؟؟ اگر هیچوقت برنمیگشتن چی؟؟ دیگه چه اتفاقی باید میوفتاد اونا که باهم خوب شده بودن!!
درحالی که افکار مختلف تو سرش رژه میرفت دستشو سمت بکهیون دراز کرد و کمی تکونش داد.
_بکهیون ساعت هفته بلند شو.
زیرلب زمزمه کرد ولی خودشم میدونست بکهیون عمرا نشنیده!!تو همین چند روز فهمیده بود اون پسر خواب سنگینی داره و فقط کافیه بد از خواب پاشه تا اونوقت کل روز یه برج زهرمار اماده پاچه گرفتن باشه!!
سمت بکهیون چرخید و اروم دوباره تکونش داد.
_بکهیووووون بیدار شو.
بکهیون بعد از چند لحظه کمی اخم کرد و بعد دوباره به خواب رفت.
چانیول اینبار از کار اون پسر اروم خندید و خواست دوباره تکونش بده ولی با فکری که به سرش زد، دستش تو راه متوقف شد و با تردید چند لحظه به پسر کنارش خیره موند...

VOCÊ ESTÁ LENDO
SAY WITH YOUR EYES
Fanfic🥀نام فیک: با چشمانت بگو🌟 👬کاپل: چانبک🔗 🍷فصل اول: سکوت 🔥فصل دوم: فریاد 🫀وضعیت آپ: کامل شده. 🌌ژانر: رمنس، معمایی، (بخشی از فیک فانتزی)💫 🍻خلاصه داستان: بکهیون بعد از به زندان افتادن پدرناتنیش بخاطر تهمت غلط، میخواد از رئیس شرکت پدرش انتقام...