"قسمت هشتاد وشش"
چشمهایش را داشت اما نگاه او را نه، مات شده بود، شوکه شده از گذشتهای که به چشم میدید بیخبر از معشوقی که روی زانوهایش افتاده بود و او را با شدت تکان میداد.
-جو... جونگکوکِ من... لطفا!
پاسخش اشکهای او بودند. پسری که میان دستهایش به لرز افتاده بود و چنان در کودکیاش فرو رفته بود که متوجه التماسهای او نباشد.
-جونگکوک...
درحالیکه او را به آغوش میکشید، دستهای به لرز افتادهاش دور جثهی او محکم شدند و چنگی به ابریشمهایش انداخت، او را بیش از پیش میان آغوش پر دردش فرو برد و چانهاش را روی سرشانهی او چسباند:
-به خودت... بیا... رئیس... لطفا.
انگشتهایش میان موهای او پیچیده شدند:
-منم جونگکوک، من... تهیونگم...
-من...
شکسته از لرزش شدید بدن یخزدهی او بوسههایش یکی پس از دیگری روی موهای مجعد و خوش عطر او فرود آمدند:
-منم جونگکوک... منم عزیز زاده... منم رئیس...
اما پسر کوچکتر به تقلا افتاده بود، تا مردش را پس بزند، تا با کنار زدن او خودش را نجات دهد، تا تهیونگ آنی نباشد که بیاجازه لمسش میکند؛ با شدت او را از خود دور میکرد و با نگاهی خیره مانده به اتاقک اعتراف پشت سر او، انگشتهایش را میان قفسهی سینهاش فرو میبرد تا به عقب رود.
اما افسرش شکسته تر از عقب نشینی بود!
"تهیونگ مقابل نگاه او مرده بود، افتاده روی زانوهایش و در غم فرو رفته از سرمایش."
-منم...
بوسههایش لرزان روی لالهی گوش او نشستند:
-منم به برف نشسته...
"به برف نشسته؟"
...
دیگر نمیتوانست تکان بخورد، آن درد وحشت زده تمام جانش شده بود، حتی نمیتوانست سرش را تکان دهد، گویا روی صندلی چوبی تمام جانش را از دست داده بود، خشک شده بود!
چسبیده از سویی به دیوار و سویی دیگر روی صندلی، نفسهای نداشتهاش امتداد یافتند و کاش همانجا میمرد، تا جونگکوک سیساله زجر لمسهای ششسالگیاش را به دوش نکشد.
-به من دست نزن... آ... آقا.
مرد به خنده افتاد، خندههای کریه و داغ کنار گوشش...
لبهای کثیفش را به گوش او رساند:
-آروم... جونگکوک!
-آقا... من...
با صدای باز شدن دری از آن سوی حفاظ، سونگریونگ وحشت زده دستهایش را پس کشید و نیم نگاهی به چشمهای خیس او انداخت، خودش را عقب کشید و درحالیکه دستش را روی دهان کوچک او قرار میداد، فشار دستش را زیاد کرد، چنانکه سر جونگکوک به دیوار چوبی پشت سرش بچسبد؛ دست آزادش را بالا کشید و انگشت کوتاه شده و بریدهاش را به نشانهی سکوت مقابل لبهایش بالا آورد:
-هیس... صدات در نمیاد!
زمزمه مانند بود، شنیده نمیشد.
-اگر جونهو بفهمه... همون بلا رو سرت میارم که سر اون دختر آوردم!
...
دستهای یخزدهاش به آرامی روی چهرهی او کشیده شد، خیس بود، اشکهایش بودند؟ او هم یخ زده بود!
انگشتهایش از کنج نگاه خیس او پایین کشیده شد، احتمالا خال بینیاش و پایینتر، لبهایی که میلرزیدند.
لبهای سرخ از خون روانهای که انتظار لبهایش را میکشید.
-جونگ...
-ته... یونگ...
صدای آرام گرفتهاش کافی بود تا دستهایش خیس شوند، گویا ابر چشمهای او، با فریادی از التماس میبارید.
-به من نگاه کن...
آب دهانش را فرو داد و با نشستن دستهای مرد روی چهرهاش از آن تاریکی سوزناک بیرون کشیده شد، دستهای تهیونگ مقابل چشمهایش به حرکت درآمدند.
-به من نگاه کن جونگکوک.
چشمهای تارش چهرهی او را تشخیص دادند، چهرهی زیبایش را.
از ابریشمهای به رنگ طلایش گرفته تا رنگ سرخ نگاهش...
YOU ARE READING
INRED | VKOOK
FanfictionIn Red - سرخپوش جونگکوک جئون، رئیس زادهی بند هشتم زندان گری سی! کسی که توی سلولهای اون زندان بزرگ شده بود و حالا یک تازه وارد توی بند هشتم، همه چیز رو بهم ریخته بود! 🔞🃏⛓ تازه واردی که بدون هیچ ترسی مقابلش میایستاد و با گستاخی جوابش رو میداد ا...
