Part 94 A♨️

2.6K 162 73
                                        

"قسمت نود و چهارم"

با سکوت مرد بزرگ‌تر بی‌آنکه بتواند سرش را بالا بیاورد، آب دهانش را فرو داد و به بازی با تکه‌های خوراکش ادامه داد، نمی‌توانست به او نگاه کند، شایسته‌ی نگاه او نبود؛ نگاه مرد مقابلش دریای بیکرانی از احساساتش بود، عشقش را فریاد میزد، "نگاهش نگاه باخته‌دل‌ترین مرد دل‌باخته‌ی دنیا بود!"
هرگز لیاقت چشم‌های زیبای او را نداشت، نگاهی که با او حرف میزد، او را به آغوش میکشید و بوسه پشت بوسه روی جسم شکسته‌اش به جا می‌گذاشت.
-تهیونگ من اگر میدونستم... اگر میدونستم اون مرد پدر توئه...
چنگال از میان دستش داخل سینی افتاد و دستی روی پیشانی‌اش کشید:
-هیچوقت ازت نمی‌خواستم برای جونهو دارو بیاری، هیچوقت؛ شاید اون پیرمرد حقش مردن‌ بعد از سرفه‌های خشکش بود!

در کمال ناباوری باری دیگر سکوت او نصیبش شد، حق هم داشت، همان که او را تنها نمی‌گذاشت و ترکش نمی‌کرد، همان که هنوز هم مقابلش نشسته بود چون همان مرد عاشق خسته‌دل، برایش زیادی بود؛ از سر تا پایش، زیادی بود.
-جونهو باید تو آتیش کثافتی که تو زندگیش زده بود میسو...
-حرف‌هام رو زود فراموش می‌کنی جونگکوک!
با بریده شدن جمله‌اش توسط صدای او، خیره به سینی روی میز منتظر ادامه‌ی جمله‌ی او ماند.
-بهت گفته بودم سر رئیس نباید پایین بیفته، بهت گفته بودم سر جونگکوکِ من نباید جلوی هیچ‌کس، هیچکس... خم بشه.
خیره به ابریشم‌های مجعد او ادامه داد:
-سرت رو بگیر بالا جئون، سرت رو بالا نگه‌دار تا بتونم بدون غمِ پایین افتادن سر عزیزم نفس بکشم.
فرو ریخت؛ تمام شد و چون جسمی بی‌روح و سنگین از ارتفاعی بلند قامت، سقوط کرد!

نگاهش به آرامی بالا کشیده شد و امان از آن نگاهِ بوسیدنی، امان از بزرگ‌مردی که قلبش را به التماس می‌کشاند.
-وقتی با من حرف میزنی، نگاهم کن؛ سرت رو بالا نگه دار و خم به تنِ عزیز من راه نده!
-عزیزت اونقدر شرمنده هست که نتونه تو چشمهات خیره بشه و سرش رو بالا بگیره.
...
-تهیونگ... میتونم باهات صحبت کنم؟
ناباور از لحن صادقانه‌‌ی او با هراس از آنچه ممکن بود بشنود سرش را به تایید تکان داد و به سینی خوراک او اشاره کرد:
-اگر قول میدی این سینی خالی بشه، آره میتونی.
پاسخش مرواریدهای درخشان او بودند و دسته‌ای از آویز ابریشم‌هایی که با خنده‌‌اش تاب خورد.
مکثی طولانی‌کرد،‌ مکثی که لبخندش را به سوی ناپدیدی کشید و در افکارش فرو رفت:

-چیزهایی رو به یاد میارم که انگار هیچوقت وجود نداشتن، میدونی از چی حرف میزنم کیم؟ انگار هیچوقت اتفاق نیفتادن،
غریبن... اما اونقدر واقعی که نتونم تشخیص بدم باز هم فکر و خیال گلوم رو گرفته یا حقیقت فراموش شده رو به یاد آوردم.
آنچه را که از پسر کوچکتر می‌شنید، بارها از پزشک‌ها شنیده بود، او به یادآورده بود، توهمی در کار نبود.
آب دهانش را فرو داد و با تردید زمزمه کرد:
-داروهات...
-از من نخواه برگردم، اون قرصهای کوفتی جز اینکه من رو از گذشته‌م دور کنن هیچی به همراه ندارن، از هفده سالگی بهم گفتن باید با ترسهات رو به رو شی تا همه چیز تموم شه، اما کیم... من هر روز و هر شب با ترسهام رو به رو شدم، جنگیدم، شکست خوردم و بعضی وقتها هم تونستم با دردش کنار بیام... پس چرا تموم نمیشه؟
دستهای تراشیده و زیبایش را مقابل چشم‌های شیفته‌ی او تکان داد:

INRED | VKOOKStories to obsess over. Discover now