"قسمت نود و نه"
"به پایان رسیده، آن را به چشم دیدهایم؛
به پایان رسیدهایم، با سقوط هر قطره اشک از اشکهای آسمانِ متلاشی شده روی خاک؛ به پایان رسیدهایم، با جان باختن تار از تارِ سیهمویی ابریشم شده؛ به پایان رسیدهایم، با ناپدید شدن لبخندی نقاشی شده؛ به پایان رسیدهایم، با جان سپردن تن از تن آشنایان عزیز شده؛ به پایان رسیدهایم با خالی شدن هزار و یک نگاهِ امید شده؛ به پایان رسیدهایم، با خاکستر شدن هر آرزوی سرکوب شده؛ ما به پایان رسیدهایم در آن شبی که سپیدهاش پا به فرار گذاشته بود.
اما پایان ما، همان آغازیست که برایش جان دادیم و باختیم و به گِل نشستیم، موی سپید کردیم و برف شدیم تا کمی زندگی کنیم! به راستی و در بیرحمی که پایانی نیست و چرخهی زندگی تا سالیانِ سال آویز جانِ گرفتهی ماست."
"خاطرات، تعریف کنندگان زندگی؛ زندگی هیچ جز خاطرات نیست، خاطراتی که از اتفاقها، احساسات و تجربیات نشات گرفته و در ذهن ماندگار میشوند؛ احساساتی که به لحظه و حال برمیگردند و آدمی را به آنچه هست تبدیل میکنند. بدون خاطرات انباشته شده کنج ذهن و بدون احساسات تجربه و ثبت شدهی گذشته، زمان حال هیچ جز تعریفی تهی و خالی نخواهد بود! آنچه آدمی را ساختهاست لحظههایی ماندگار از زندگی اوست."
صدای قدمهایش استوار بودند، محکم و چنان طنین انداز که گویا هرگز خمی را به کمر راه نداده بود؛ قدمهای باثباتش روی زمین مرمر شده و سرد کوبیده میشد بیآنکه هراسی را در دل داشته باشد. افکارش قدم پشت قدم شدند و پاهایش مقابل آن درب آشنای تکراری، متوقف...
پیش از آنکه انگشتهای کشیدهاش روی درب موسیقی شوند، آب دهانش را فرو داد، آن دمِ هوای بیهوا سینهاش را سپر کرد و
درحالیکه یقهی کت رسمی و غرق شده میان تاریکیاش را صاف میکرد تقهای به درب مقابلش وارد کرد؛ انگشتهایش رعشه به جان درب انداختند و صدایی ملایم پاسخش شد.
-بیا داخل.
دستگیرهی در میان دستهای کمحرارتش چرخیده شد و آن سوی اتاقک، پدیدار.
اتاقی که چون طبیعتی کوچک و حصار کشیده شده میان اتاقی نه چندان کوچک حبس شده بود، از گل و گیاهان فصل و نافصل گرفته تا رنگهای سبز یشمی و سفیدرنگ روی دیوارهایش؛ چیدمان و اشیا میان اتاق به روز بودند اما احساسی چون آرامش و دلگرمی دیرینه همراه خود داشتند، گرم بودند و صاحب لبخند!
مقابل میز چوبی متوقف شد و با لبخند او، پشتش جایگرفت، روی مبلی راحتی و البته قهوهای سوخته.
-خوش اومدید آقای...
-جونگکوک، جونگکوک جئون!
زن مقابل چشمهای خندانش لبخند شد:
-خب...
-محض رضای خدا دکتر اسمیت؛ نیازی به کلیشههای خوشآمدگویی و تکراری نیست.
پاسخش صدای خندهی ملایم زن و چشمهای روشنش بود، پزشکی که حالا در میان آن کت و دامن خاکستری رنگ و موهای طلایی شده و تا شانهاش بیش از گذشته میدرخشید، زنی که حرکت دستهایش از زبانش پیشی گرفتند:
-مدت زیادی از آخرین بار گذشته.
حق با او بود، آخرین ملاقاتشان بازگشتی داشت به شش ماه گذشته و حال آخرین ملاقاتی بود که با هم داشتند.
-همینطوره.
-آمادهاید؟
سرش را به تایید تکان داد و درحالیکه دکمهی کتش را باز میکرد، پا روی پایش انداخت. دکتر مکثی طولانی هدیهاش کرد و درحالیکه نگاهش را به موج میان بلندموی او میدوخت لبخند زد:
YOU ARE READING
INRED | VKOOK
FanfictionIn Red - سرخپوش جونگکوک جئون، رئیس زادهی بند هشتم زندان گری سی! کسی که توی سلولهای اون زندان بزرگ شده بود و حالا یک تازه وارد توی بند هشتم، همه چیز رو بهم ریخته بود! 🔞🃏⛓ تازه واردی که بدون هیچ ترسی مقابلش میایستاد و با گستاخی جوابش رو میداد ا...
