"قسمت نود و یک، بخش دوم"
-تا کی قراره با نگاهت آتیشم بزنی شیفته مرد؟
"شیفتهمرد و امان از آن مردی که چنین صدایش میکرد؛ جونگکوکش میدانست شیفتگی برایش، آرزوست؟!"
آب دهانش را فرو داد و همقدم او شد، دوشا دوش، استوار!
-میدونی که قدمهات رو میشمارم.
-من هم نفسهات رو!
لبخند شد، چنان که ردیفی از مرواریدهایش هدیهی او شود؛ نگاهش را از نگاه او جدا کرد و خیره به دستهایی که میان جیبش فرو رفته بودند لب زد:
-محکمی سپیدابریشم، محکم، قوی و استوار.
-داری با نگاهت شیفتگی میکنی بزرگمرد، داری شیفتگی مجنونت رو میکنی.
با سکوت مرد بزرگتر، خودشان را میان راهروی بند نهم پیدا کرد، چنان غرق در نگاه بودند که متوجه قدمهایشان نباشند.
"همیشه همان بود، غرق هم میشدند..."
"یک نگاه کافی بود؛ زمین به زانو در میآمد و زمان نفسهایش را قربانی میکرد، هر دو نامفهوم از هر آن مفهوم میشدند تا آن دو با نگاهشان دل بدهند و ببرند و ببازند و شیفتگی کنند!"
-مجنونِ من، شیفتگی برات کافی نیست...
نگاهش بالا کشیده شد، کنج خندان نگاه او و امان از قلبی که سانت به سانت از چهرهی او، بوسه کاشت!
دستش به آرامی میان انحنای کمر او خزید و لمس محتاطش را به جا گذاشت:
-من تو و نفسهات رو زندگی میکنم جونگکوک و کاش، میتونستی خودت رو از نگاه من ببینی.
-تو چی تهیونگ... خودت رو از نگاه من دیدی؟
زمان با نگاهش متوقف شد، با صدایش نامفهوم و بند میان ابهام فرو رفت؛ تنها آن دو بودند در دنیایی کشته شده میان سکوتش، "چشمهایش بوسه میکاشتند."
-چی میبینی؟
-تنها مردی که از طوفان، جون سالم به در برد!
…
-هر شب پردهی این سلول خراب شده رو میکشم تا نور چشمهام رو نزنه، تا هیچ حرومزادهای جرات نکنه مخل آرامشنداشتهام بشه؛ اون شب هم پرده رو کشیده بودم، اما صداهای عجیبی به گوشم میخورد، انگار که از سلول بغلی وزوزها به گوش سلول رو به رو میرسید، نا مفهوم بود، نا مفهومتر از تفکیک کردن کلمات.
دستی زیر چانهاش کشید:
-فهمیدم اون تک چشم، داره به یکی اشاره میده، با زبون بیزبونی! همون موقع بود که مغز از کار افتادهام شروع به کار کرد. ما همیشه به هر چیز چنگ میندازیم تا خودمون رو بالا
بکشیم، آدمها از نردبون دیگران بالا میرن تا به چشم بیان اینطور نیست؟ حالا تصور کن اون چیز و اون نردبون برای خودت باشه؛ به تنها داراییم چنگ انداختم.
مهرهی تراشیده و چوبی را بار دیگر مقابل نگاه آن دو بالا آورد و چهرهاش پشت آن تار شد:
-این مهره...
در کسری از ثانیه مهرهی شاه تراشیده شده را به بیرون از سلول هل داد، "چنان که شاه روی زمین بغلتد."
آنقدر تا با غلتهایش از سلول خارج شود.
-مهره رو از سلول انداختم بیرون تا بتونم اون فرد وراج رو به خودم نزدیک کنم؛ صدای جیونگ بریده شد و قدمهای مرد اون سمت بند، به سمتم اومد، صدای پاش رو میشنیدم، محتاط بود! وقتی جلوی سلول متوقف شد، صداش کردم. ایستاد و تونستم پاهاش رو از زیر پرده تشخیص بدم، یه نگهبان بود، چون پوتینهاش از پوتینهای بالادستها بود، گفتم: "هی؟ میتونی اون
ESTÁS LEYENDO
INRED | VKOOK
FanfictionIn Red - سرخپوش جونگکوک جئون، رئیس زادهی بند هشتم زندان گری سی! کسی که توی سلولهای اون زندان بزرگ شده بود و حالا یک تازه وارد توی بند هشتم، همه چیز رو بهم ریخته بود! 🔞🃏⛓ تازه واردی که بدون هیچ ترسی مقابلش میایستاد و با گستاخی جوابش رو میداد ا...
