Part 97B

2.6K 154 57
                                        

"قسمت نود وهفت ؛ بخش دوم"

-داری خون... خونریزی... می‌کنی!
با صدای او خودش را کمی بالا کشید، چهره‌اش را نمی‌دید تنها سایه و حسی از حضور او مقابلش بود و دیگر هیچ:
-آروم باش رئیس... یه زخم ساده...
-محکم نگهش دار!
با لحن بلند شده‌‌ی او، دستش را حلقه‌ی ساق پایش کرد و با انگشت شستش خطی لرزان روی زخم بلندقد و عمیق روی پایش به جای گذاشت، چنان که با تصور آن، جان از جان کم کند و صدای ناله‌اش مو را بر چهره‌‌ی پسرش بلند کند.
-نگهش دار و تکون نخور...
در کسری از ثانیه صدای کم شدن پارچه‌‌ی پرتقالی رنگ از  پیکره‌ای تراشخورده‌ی جونگکوک بود و پیراهنی که درست مقابل تاریکی چشم‌هایش با صدایی دلخراش پاره شد!

پسر کوچکتر پارچه از پارچه خراشیده بود تا جلوی خونریزی پای او را بگیرد.
چهار دست و پا و روی زانوهایش به سوی اوی نشسته خزید و پارچه‌‌ی پاره شده را از زیر زانوی کرخت و کم حرارت مرد رد کرد:
-چیزی نیست...
پارچه‌‌ی ضخیم و نوار شده را به کمی پایین‌تر سوق داد و با صدای سنگین شدن نفس‌های مرد، تپش‌های قلبش را فراموش کرد، چنان که نفسش را حبس کند و از یاد ببرد که بی‌نفس نمی‌تواند به او نفس ببخشد!
-چیزی نیست... شیفته مرد... با من حرف بزن...
در واقع تمام جمله‌ها خطاب به خودش و برای آرام کردن حال خودش بود، او از لبخند مرد بی‌خبر بود، از چشم‌های عاشق او
بی‌خبر بود، جمله‌هایش را به سرعت نثار قلب هایشان میکرد تا لرزش دستهایش را سرکوب کند.

پارچه‌‌ی پرتقالی، سرخ شده از جوشش خون روان او به دور ساق پایش و بالای زخم پیچیده شد چنان که از خونریزی جلوگیری کند.
-با من حرف بزن... تهیونگ...
خیره به سایه‌‌ی او سرش را به دیوار از هم پاشیده‌ی پشت سرش تکیه داد:
-رئیس...
-درد داری؟
بی‌صدا خندید:
-میدونی دارم به چی فکر... میکنم؟
پاسخش صدای پاره شدن تکه‌ای دیگر از پیراهن او بود و پارچه‌ای که مستقیما دور زخمش پیچیده شد.
-به چی فکر میکنی؟
لبخند کمرنگی زد:

-به اینکه اگر پزشک بودی چقدر میتونستی با محبت و مهربون... آه...
پسر کوچکتر با اخمی غلیظ پارچه را دور زخم او محکم کرد:
-دیگه فکر نکن!

-قرار نیست بمیریم!
"می‌دانست؛ دلایلی فرای مرگ برای زنده ماندن داشتند."
آن زیباروی بی‌تکرار، هانایشان...
با کند شدن نفس‌هایش سرش را به عقب خم کرد:
-میدونم باید... هانا رو پیدا کنیم؛ تو به من قول یه شام سه نفره تو وسل رو دادی...
به آرامی خندید:
-و بوسیدنم توی کلیسا!
سرش به سوی سر او مایل شد و بی‌آنکه نایی برای باز کردن چشم‌هایش داشته باشد، سرش را روی سرشانه‌ی خسته‌ی مرد

ثابت کرد؛ اکسیژن بازی‌اش گرفته بود، رفته رفته ناپدید میشد تا آن دو برای پیدا کردنش به سویش بدوند.
-الان یه بوسه توی کلیسا شبیه به رویای خیس نوجوون‌ها به نظر میرسه... کیم احمقانه‌ست، بوسیدن معشوق توی کلیسا کلیشه‌ای نیست؟ تو برای لاس زدن با من هرکاری کردی!
پاسخش صدای خنده‌ی مرد بزرگتر بود:
-و حالا داریم تموم تلاشهای من برای بردن دلت رو به گور می‌بریم!
-برای همین نباید بمیریم...
-برای همین باید نفسهات رو با من... یکی کنی!
آب دهانش را فرو داد و سکوت غالب شد، چنان که صدای تپش‌های قلب مرده و بی‌امانش را بشنود:
-تو هم بی‌نفسی...
-قرار بود نفس‌های هم رو بکشیم... رئیس.

INRED | VKOOKStories to obsess over. Discover now