"قسمت نود و دو، بخش اول"
-من اونجا بودم، تا اون کاغذ کوفتی رو تو جیب اون جسد بچپونم!
-و کی باعث شد تصمیم بگیری این کار رو انجام بدی؟
با پیچیدن صدای او، به سویش چرخید. "افسرش و امان از آن زادهی استواری!"
قدمهای او نزدیک شدند؛ آشفته بود، رنگ پریده و خیس از عرق. چنانکه دستهای از طلا طرههایش به پیشانیاش چسبیده
باشند، لباسهایش غرق شده میان خاک و پوست دستهایش خشک و خراش برداشته؛ وای بر حال جونگکوکش، وای بر حال زادهی ابریشمی که حال با نفسهایی آرام خیره به نفسهای نامنظم عزیزش مانده بود!
-اوه... افسر کیم!
بیتوجه به لحن طعنهآمیز او مقابلش متوقف شد:
-میدونی که این افسر خوب بلده کاری کنه به جای اون قاتل بری اون بالا.
با سکوت غرق در اضطراب جین، دستی خشک شده روی پلکهایش کشید:
-گفتی اون کاغذ رو گذاشتی توی جیب جسد، پس نه کشتن اون بیچاره با تو بوده و نه پایین انداختنش از بند نهم... یا صبر کن، تو انداختیش پایین؟
کمی نزدیکتر شد:
-بیا مرد و مردونه صحبت کنیم نگهبان کیم، هیچ چیزی از این کلیسا بیرون نمیره؛ مردم میرن کلیسا تا پیش گناهکارِ سفیدپوش با اون شمایل احمقانه، اعتراف به گناهشون کنن...
دستهایش را باز کرد و لبخند زد:
-اینجا فقط ما سه نفریم، اعترافمون از این در رد نمیشه، فقط یه پدر نام بیپدر، شنواش نمیشه.
پاسخشان، صدای به آتش کشیده شدن سیگار پسر کوچکتر بود؛ رئیس بلند سپید مویی که پا روی پا انداخته بود و با نیشخندی دنداننما خیره به سیاست بزرگمردش مانده بود!
"به حق که برای هم ساخته شده بودند."
-اون شب دو نفر اونجا بودن، من و جیمز.
سکوت بر پا شد...
جیمز و آن زاده حرام نفرتانگیز!
-نمیدونستم قراره جز من کسی اونجا بشه، جیمز مامور سر شماری بود، اون حرومی اسم مقتول رو رد کرد تا کسی شک نکنه! میدونست اون زندانی مرده؛ بعد از خاموشی جسد رو از اتاقک زیر پلهی راهرو کشیده بود بیرون و انداخته بود جلوی سلولش، جسد توی اون سلول نبود، ساعتها قبل مرده بود! بعد از خاموشی کشیدش بیرون تا بعد از آروم شدن بند بندازتش پایین.
آب دهانش را فرو داد و پلکهایش را روی هم فشرد:
-نمیدونستم کسی اونجاست، فقط بهم گفته بودن اون کاغذ رو بذارم تو جیب اون مقتول، من حتی نمیدونستم مرده!
-چرا قبول کردی؟
با پیچیدن صدای تهیونگ در افکارش فرو رفت، عزیزانش... خانوادهاش و البته نامجون!
…
دستهای او پایین کشیده شدند و با لمس کلید پشت پای او، حرکتش متوقف شد.
انتظارش را نداشت، تنها نیمنگاهی از پایین به خیسی چهرهی او انداخت و آب دهانش را فرو داد...
افسر مقابلش والا مقام بود، نفوذ و قدرت زیادی خارج از آن زندان داشت و هرآن چند که از یکدیگر تنفر داشتند، اما هر چه که بود تهیونگ دستهای او را گرفته بود، بارها و حال زمان افشای حقیقت نبود.
پس نگاهی سرد به چشمهای او انداخت و هشدارش را داد.
دستهایش تا روی پای او کشیده شدند و صدای نگهبانی که مقابل جین بود شنیده شد:
YOU ARE READING
INRED | VKOOK
FanfictionIn Red - سرخپوش جونگکوک جئون، رئیس زادهی بند هشتم زندان گری سی! کسی که توی سلولهای اون زندان بزرگ شده بود و حالا یک تازه وارد توی بند هشتم، همه چیز رو بهم ریخته بود! 🔞🃏⛓ تازه واردی که بدون هیچ ترسی مقابلش میایستاد و با گستاخی جوابش رو میداد ا...
