Part 91 A♨️

3.2K 202 55
                                        


"قسمت نود و یک، بخش اول"

قدمهایش جلو کشیده شدند و صدای فریادش کافی بود تا تجمع به دو قسمت تقسیم شود!
-اینجا چه خبره؟!
سکوت به پا شد و لحظه‌ای بعد زمزمه‌ها آغاز...
-با کنار رفتن جمعیت نیم نگاهی به پسر روی زمین انداخت، لباسها در میان تنش پاره شده بودند و چهره‌اش غرق در خون بینی و لبهایش بود؛ بچه‌سال به نظر نمیرسید، شاید هم سن و سال خودش بود، نمی‌دانست.
چشم‌های کشیده، بینی استخوانی و درشت هیکل!
چرا به رمین کشیده شده بود؟! ترس افتادن به آن روز شاید.
صداها برایش در ابهام فرو رفتند و نگاهش را از بالا له او دوخت:
-اسمت چیه؟!

-جکسون... جکسون وانگ.
بی‌توجه به لرزش صدای او، تکه پارچه‌ی دور دستش را باز کرد همان به اصطلاح باندی که حاصل پارگی روکش تختش بود.
پارچه را میان چهره‌ی پسر و نگاه خیره و ترسیده‌اش کوبید:
-این پسر... برای منه!
...
بی‌توجه به گوشهایش، به فشار دستش بیش از پیش افزود و خیره به نفس‌های به شمارش افتاده‌ی او، فاصله‌ی میان چهره‌هایشان را کم کرد:
-بگو... کجاست...
-صداتون... رو شنیدم... همه چیز... رو میدونم.
سرش را به دیوار پشت سرش کوبید و نعره کشید:
-هیچی نمیدونی!
-میخواید... فرار کنید... دنبال اون... راه کوفتی... تو کلیسایید.

جکسون وقیحانه خندید و بیتوجه به کش‌آمدگی‌خون میان دندان‌هایش زمزمه کرد:
-نقشه... دارید... آه رئیس‌بند چیه... سورپرایز... شد...
با ضربه‌ای که به گیجگاهش خورد، جمله روی لبهایش ناپدید شد و سرش به سویی پرتاب.
دیوانه شده بود، چنانکه متوجه دستهایش نباشد.
متوجه نفسهای او و یا سفید شدن چشم‌هایش...
-رفتار تو هیچوقت سورپرایزم نکرده... اما...
درحالیکه او را به دیوار پشت سرش می‌فشرد دستهایش را از میان ران پای او به سوی جیب شلوارش کشاند، جایی که میدانست شی ارزشمندش را در آن پنهان میکند:
-فراموش نکردن، تیزی عزیز تو... شاید تو رو سورپرایز کنه!
...
-ولش کن رئیس...

فریادهای مردش تازه بودند و یا او ناشنوا از هزار و یک تقلا و فریاد او شده بود؟
-پیداش کردم... ولش...
توسط دستهای مرد بزرگتر به عقب کشیده شد و بی‌توجه به مرد مقابلش که روی زمین فرود آمد و در سرفه‌هایش دفن شد نگاهی به تهیونگ انداخت.
مرد خیس از عرقی که با چشمهایی وحشت زده و گشاد شده از جنون او، به نفس زدن افتاده بود.
-داری چیکار...
آب دهانش را فرو داد و نگاهش را به محفظه پلاستیکی میان دستهای او دوخت؛ نایلونی که آب کدر از آن به پایین میچکید و روی زمین سقوط میکرد، محفظه‌ای که کتابها و پرونده میانش نمایان بودند.
بی‌توجه به فریادهای اطرافی که در سکوت و ابهامش فرو رفته بودند نگاهش از دستهای او تا توالت کوچک کنار سلول کشیده شد؛ امانتی را میان سیفون پنهان کرده بود؟

-جونگ...
چنگی به دست‌های او انداخت و بی‌آنکه مجالی به مردش دهد، با چنگ انداختن به نایلون، درحالیکه امانتی‌ها را میان دستهایش میفشرد قدمهایش را به سوی پرده‌ی کشیده شده و خروجی کشید:
-لیاقت تو جکسون... حتی مرگ هم نیست، زاده‌ی کثافت!
نیم نگاهی به تهیونگ ناباورش انداخت و با کنج نگاهی که به غم سقوط کرد، سرش را پایین انداخت و از دید او ناپدید شد!
...
پاسخش لبخند غم‌زده‌ی بزرگ‌مردش بود، تهیونگی که خیره به یاقوت‌های خیس شده‌ی او، آب دهانش را فرو داد:
-میدونی که من با چشم‌هات حرف میزنم؟
خیره به مردی که لبه‌ی تخت نشسته بود و پرونده‌ی میان دستش را پایین آورده بود لبخند زد:
-و چشم‌هام چه حرفی برات دارن...
-تو بگو... رئیس.

INRED | VKOOKCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang