Part 92 B♨️

3.9K 239 56
                                        


"قسمت نود و دوم؛ بخش دوم"

کریستوفر سرش را به نشانه‌ی تفهیم تکان داد و نیم نگاهی به پرونده‌ی کهنه‌ی روی میز انداخت. خاندان جئون و همان کافی بود تا سر و پا گوش شود!
-بیشتر از دو ساله که به جای پدرت داری روی این پرونده کار میکنی، بهم بگو چه چیزی بیشتر از پدرت و اون مرد شایسته، دستگیرت شده؟
پدرش و امان از آن مردِ صبور...
نفسش با صدا رها شد؛ اگر قرار به تکرار خاطرات و مرور دردها بود با مرد چشم آبی مقابلش کنار نمی‌آمد؛ گویا تمام اطرافیانش حساسیت او نسبت به پدرش را میدانستند، ضعف دستشان داده بود و خودش کرده بود و لعنت بر ذاتی که ضعف‌هایش را افشا میکرد تا دیگران از آن استفاده کنند.

نیم نگاهی به جام‌های پایه بلند انداخت و درحالیکه به پشتی مبل تکیه میداد، پا روی پا انداخت:
-میتونم صادق باشم؟
رای با لبخند خالصی سرش را تکان داد و جامش را از روی میز برداشت:
-برای همین اینجایی و این ملاقات پذیرفته...
-از همتون ناامید شدم!
جمله‌اش چون سیلی بر دهان مرد مقابلش کوبیده شد، چنان که لبخندش کشته شود و نگاهش سوالی.
-از همتون ناامید شدم رئیس و این...
روی میز خم شد و در حالیکه متقابلا جامش را بلند میکرد، آن را بالا آورد و نگاهش را از پشت جام به کریستوفر دوخت:
-تاسف آورده؛ رئیس حساب کن، پلیسها و نیروهای امنیتی این شهر قسم خورده‌ان، به یاد دارم قبل از هر چیز و اولین سوگندی که قبل از گرفتن نشان به زبون میاریم، تعهدمونه، تعهد به فراهم

کردن امنیت و آسایش برای مردم، تعهد به اینکه جون مردمِ من، جون منه... ما سوگند خورده‌ی تلاش برای آرامش آدمهاییم، اما چی به سرمون اومده؟!
کریستوفر ابرویی بالا انداخت و درحالیکه او هم تکیه‌اش را به مبل میداد جامش را بالا آورد:
-بیا واضح صحبت کنیم.
پاسخش خنده‌ی بی صدای پسر کوچکتر و تهیونگی بود که کمی از جامش نوشید:
-پلیسهای این شهر نفرین شده هیچ کاری انجام نمیدن؛ من توی اداره‌ها رو دیدم، من توی موقعیت‌های مختلف بودم، من ماموریت‌های بزرگ و کوچیکم رو توی این شهر به سرانجام رسوندم... دیدم که برای پول و به اسم پلیس بودن چطور سر این و اون رو زیر آب کردیم؛ همه سهیمیم، توی هزار و یک کثافتکاری که زیر پوشش این لباس سیاه به انجام رسیده و صدای کسی در نیومده چون...
انگشتش را به سوی خودش و سپس کریستوفر کشید:

-من و شما سر و ته معامله بودیم؛ پدرم سر معامله بوده و هزار و یک افسر دیگه؛ رئیس ماها اسممون پلیسهای امنیت ملیه، ماها فقط اسم پرونده‌های بزرگ سیاسی و حکومتی رو به دوش میکشیم، اما تهش خوب میدونیم که این وضعیتمونه.
به اطراف اشاره کرد:
-یه کلبه وسط ناکجا، رئیس اف‌بی‌آی و یه افسر کارکشته که مست میکنن؛ درستش اینه من و شما الان به فکر اون بیرون باشیم.
-بگو به چی میخوای برسی کیم؟
با پیچیدن لحن پر تمسخر کریستوفر، سرش را پایین انداخت:
-خبر مرگ دخترم رو برام آوردید و حتی فراموشش کردی، اینطور نیست؟
با پریدن رنگ از رخسار او به آرامی خندید و بی‌توجه به اظهار تاسف او ادامه داد:
-به اندازه‌ی کافی تلاشت رو کردی؟ افرادت چی؟ رئیس رای من اینجا نیستم که ازت تسلیت بشنوم، میخوام بدونم چقدر توی

INRED | VKOOKStories to obsess over. Discover now