Last Part♨️

12.6K 521 528
                                        

"قسمت صد و یک؛ بخش پایانی"

(کلیسای سنت توماس_ نیویورک؛ ۱۲:۵۵)
نگاهش با شور میان حضار چرخید؛ تمام آشنایان و عزیز شده‌هایشان، نامجون و جین، شیوون و البته آن مردِ دوست داشتنی لنگان، ایشیهارا...
ایشیهارای عصا به دستی که در کنار شیوون و برادرش سونگهیون روی نیمکت‌ها جا گرفته بود، لبخند بر لب بودند، با دلی به پرواز درآمده؛ جمع شده بودند، بالاخره آن‌ها در کنار هم جمع شده بودند، شده برای ساعتی، ساعتی بدون دغدغه. در سویی هه‌جین و در سویی دیگر برادر مضحک افسرش و آن خانواده‌‌ی افاده‌ا‌ی، دختر عموهای مورد علاقه هانایشان!
نگاه‌های عزیزی که به دور از نگاه خیره‌ی خیره سرانی‌ چون جکسون و جیونگ بود، آنها تا عمر داشتند باید حبس میکشیدند و چه خوش که در بند بودند تا آنها نفس کشند؛ حال در سویی جیمز بود و مادرش، آن پیرزن خونگرم و دوست داشتنی!

خنده‌دار بود که جیمز را هم در کنارشان داشتند، آن چهارشانه‌ی بلند قامت و دهان بدون بست و دوختش؛ آن افسر نگهبان که ظاهراً انسان شده بود.
با قرار گرفتن دستی به نقوش نشسته، روی پایش، نگاهش پایین افتاد و آن تیک دردآور سر و گردنش از بین رفت؛ دستهای کوچک برادرش بود، جیمین.
-خیلی دلم میخواست الان جات باشم!
-نمیتونی جاش باشی... ما هرگز بچه‌دار نمی‌شیم.
با پیچیدن صدای یونگی به خنده افتاد، یونگی که سوی دیگر جیمین جا گرفته بود؛ لبخند برلب و موخاکستریِ غرق در لباس رسمی و نوک مدادی، موهایش به عقب شانه شده بودند و سنش کمی بیشتر به نظر می‌رسید.
-دلم میخواست جاش باشم چون تنهاست و اون افسر برای دو دقیقه هم که شده ولش کرده... اینجا چیکار می‌کنی یونگی؟! برو پیش دوستهای پلیست!

یونگی به نرمی خندید و نگاهش را از نیمرخ بی‌نقص جیمین گرفت. "امان از آن سایه‌نام پُرنشان!"
دستش به آرامی روی دست برادرش خزید:
-خیلی استرس دارم...
-از لرزش دست و پات معلومه، آروم باش هیونگ!
"هیونگ و صد امان از آن واژه‌ی آب روی آتش."
با گذشت دقایقی در سکوت و آن حال آشوب، کشیش قدم‌هایش را به جایگاه کشید و با لبخندی پهن از میهمانان استقبال کرد.
-اگر میدونستم اون حرومی رو انتقال میدن به گری‌سی، هیچوقت نمیذاشتم هانا آزادی مشروط من رو بگیره...
با سکوت جونگکوک، خیره به کشیش سپیدپوش مقابلشان آب دهانش را فرو داد، "از آن بلند ردایان بی اصل و ریشه نفرت داشت؛ آنها هیچ نبودند جز نقاب‌ بر چهره‌هایی سگ‌صفت."

-توی همون زندان، حلق‌آویزش میکردم... دلم میخواست دل و روده‌اش بریزه تو‌بند هشت... تصویر جذابی میشد، نه جونگکوک؟!
نیم نگاهی به چشم‌های او انداخت، چشم‌های انتقامجویش و پایین‌تر پوزخند لبهای درشتش.
-هیچ کاری از دستش بر نمیاد جیمین... بهت تضمین میکنم که دستش هم از این مهمونی کوتاست!
با ضرب دست، روی پای او کوبید:
-بهش فکر نکن و از این‌ مهمونی، لذت ببر...
لبخندش خط مانند شد و ابرویی بالا انداخت و با باز شدن در ورودی کلیسا و صدای نواخته شدن شیپور و موسیقی سنتی، بند دلش پاره شد، "عزیزدلانش رسیده بودند!" بی‌تاب از روی نیمکت بلند شد و خیره به آن‌ها تمام جانش را قربانی کرد.
قدم‌هایش به کنجی از سالن کشیده شدند و نگاهش تقدیم مردی شد که در سویی از دخترکشان، به سوی کشیش قدم بر میداشت؛ "تهیونگی که چون نور در میان تاریکی می‌درخشید و چنان

INRED | VKOOKStories to obsess over. Discover now