Part 87♨️

3.7K 198 75
                                        

"قسمت هشتاد وهفت"

جمله‌اش کافی بود تا صدای خنده‌ی بی‌صدای تهیونگ میان صدای لوله‌ها بپیچد؛ عصبی‌بود؟!
-حرفهات تموم شد حرومزاده؟!
با پیچیدن صدایش اخم‌های نگهبان در هم کشیده شد:
-تموم میشه... وقتی شما دو تا لاشخورِ بدبخت، افتادید گوشه‌ی انفرادی!
انفرادی؟! میدانست که عاقبتشان انفرادی‌ست، اما آنچه موجب وحشتش میشد در اولویت مرگِ زمانشان بود؛ تازه توانسته بودند موتور خانه‌ای را پیدا کنند که ظاهرا معمایی بی‌پاسخ و جدید بود، یک صفحه‌ی شطرنجی!
اگر به انفرادی میرفتند، زمانشان کشته میشد و معمایی دگر به معماهای بی‌پایانشان اضافه و دوم، جونگکوکش...

اگر به انفرادی میرفتند از به آغوش کشیدن و همکلامی با او منع میشد، چگونه بدون چشمهای خندان او نفس میکشید؟!
-انفرادی؟!
پاسخش نگاه جونگکوک بود و خنده‌ی یکی از آن دو نگهبان غربی و ناشناس!
-چیه تازه‌وارد؟! فکر کردی هر غلطی بخواین میکنید و با روی خوش به سلولتون بر میگردید؟!
قبل از هر جمله‌ای از سویش نگهبان‌ها به سویشان نزدیک شدند تا جفتشان را از موتورخانه خارج کنند.
نگهبان تیره پوست دیگر زمزمه کرد:
-آه متاسفم مرد... عاقبت عاشقیتون شد انفرادی!
...
صدای جین قدمهایشان را متوقف کرد و جین گویا متوجه موقعیت آندو شده باشد ادامه داد:
-نمیشه به سادگی از این دوتا حیوون گذشت!

حیوان؟!
مرد بزرگتر نیم نگاهی به چشمهای مصمم جین انداخت، روزی به خاطر حیوان خطاب شدنشان، حال او را جا می‌آورد؛ اما آنچه برای مشهود بود، فکر و هوشیاری جین بود، میدانست در پس حیوان خطاب شدنشان چیزی امیدوار کننده پنهان‌است.
-درِ این کلیسا و این مکان مقدس به خاطر همخوابی دوتا بی عقل و‌ به فکر پایین تنه شکسته... انفرادی؟! فکر میکنید این دوتا حرومی با انفرادی درست میشن؟!
جیمز قدمهایش را به سوی جین کشید و پوزخند زد:
-الان توقع داری حرف توی چشم تنگ رو گوش کنیم سوکجین کیم؟!
جین پوزخند کجی زد:
-عقل توی سرتون باشه، بهش گوش میدید...
-نمیشه... داری از کسانی دفاع میکنی که آسیایین!
جین سرش را به تایید تکان داد:

-دفاعی نیست... اونها در کلیسا رو از پشت قفل کرده بودن، ما مجبور شدیم در اینجا رو بشکنیم، متاسفم قربان اما میدونید چه خسارت بزرگی به کلیسای زندان وارد شده؟! در اینجا به خاطر دو تا حرومزاده شکسته!
جیمز نیم نگاهی به در شکسته انداخت و تمام تلاششان برای ورودشان به کلیسا را به یاد آورد.
-باید خودشون در اینجا رو تعمیر کنن...
-بیشتر... باید کلیسا رو بازسازی کنن!
...
نارنجی‌پوشان بر خلاف رنگ لباسهای پرتقالیشان، عاری از عطر پرتقال بودند، بوی انتقام میدادند، بوی عقده‌، در طول زندگی!
گویا با خیره ماندن به دو جسم به گل نشسته ارضا میشدند، ارضای روحی و روانی...
نیم نگاهی به پسر کوچکتر انداخت، جئونش، تمام جانش!

پسر کوچکتری که ابریشمهای مجعدش خیس شده بودند و سپید ابریشمهایش میان اشک آسمان ناپیدا!
جونگکوکی که دیوانه‌وار میخندید و در نگاهش ذره‌ای پشیمانی نبود، گویا او هم چون افسرش راضی از آن بوسه بود، چنانکه دوام آورد و سرما و باران و برهنگیشان خم به کمرش نیاورد!
میان نگاه خیره‌اش، چشم‌های پسر کوچکتر به سویش چرخید و همان تلاقی کافی بود تا حیاط در خلا فرو رود، نگاه سپید ابریشمش کافی بود تا تک تک نارنجی پوشان محو شوند و آندو در حیاطی به گل نشسته، تنها! گویا فقط آندو بودند و رقص
نفسهایشان میان باران... جونگکوکش میخندید و چه کافی‌تر از برق میان نگاه او؟!
دردها به پایان رسیدند؛ آرامش‌مهمان وجودش شد و با سری کج شده به لبخند دندان نمای او خندید، لبخند شد...
شب به روز رسید و تاریکی‌ها، روشن شدند؛ سپیده‌دم پس از آن شب طولانی فرا رسیده بود، تنها با لبخند کنج نگاه او!

INRED | VKOOKStories to obsess over. Discover now