Part 93 A♨️

2.5K 180 56
                                        

"قسمت نود و سوم؛ بخش اول"

سوزن گرامافون را روی صفحه قرار داد و صدای پخش شده کافی بود تا تمام جانش میان گذشته سقوط کند! پیراهن سفیدرنگ و آزادی که میان شلوار پارچه‌ای‌اش فرو رفته بود دور پیکره‌اش به رقص درآمد!
آن شب و آن رقص، آن شب و عکسهای ثبت شده و البته چهره‌ی خسته و موهای ژولیده‌ی هانایشان...
قلبش تیر کشید، دلتنگ دخترش بود؛ مگر میشد پدری را تنها رها کرد و دختر جان دلش را گرفت و او زنده بماند؟!
زمزمه‌کنان همراه با ترانه‌ای که صدای سوختن و خاکستر شدن هیزم‌ها را در خود بلعیده بود، قدم‌هایش به سوی بار گوشه‌ی سالن کشیده شدند و خیره به بطری‌های شیشه‌ای مختلف و سال‌خورده، یکی از آن‌ها را بیرون کشید، شرابی جا افتاده بود، عمری را گذرانده بود تا حالا مردی را از افکارش رها کند!

در کسری از ثانیه جام کشیده و کمر باریکی را از روی کانتر به سوی خود کشید و بطری را به رویش سرازیر کرد؛ جام پر شد، لبریز و کانتر میان خونِ ریخته شده فرو رفت، اما اهمیتش چه بود؟!
جام به لبهایش نزدیک شد و بوسه بر نرمه‌هایش کاشت؛ تلخیِ شیرین شده‌ی مایع غلیظ گلویش را سوزاند و پلکهایش را روی هم فشرد، شاید باید مینوشید و مینوشید تا بتواند سپیده‌دم را بدون غم تماشا کند!
همراه با جامش به میان سالن کشیده شد و قدم‌هایش به رقص درآمدند؛ مرد تنها مانده‌ی خسته‌ی شب با افکارش به رقص افتاده بود، دست در دست همسرش و خیره میان نگاه نافذش...
هانایشان از کنج سالن تصاویرشان را به ثبت میرساند و او مینوشید و میرقصید با خودِ تنهای ناباورش!
...
گزارش با دقت و ظرافت نوشته شده بود، به طوری که تنها کسی که به آن شک میکرد کسی بود که حقیقت را میدانست؛

محتوای گزارش همان چیزی بود که به کریستوفر گفته بود، تلفیقی از حقایق و دروغ!
آب دهانش را فرو داد و درحالیکه سیگارش را لبه‌ی زیرسیگاری روی میز قرار میداد، لیوان نوشیدنی‌اش را به دست گرفت و نگاهش روی کاغذ، به پایین خزید.
"تهیونگ کیم هستم از دایره‌ی جنایی، طبق شواهد و مدارک به جا مانده از پرونده‌ی سرخپوش، گزارش تکمیلی و پایانی خودم رو به ثبت میرسونم."
درد آن بود که گزارش پایانی حقیقت نداشت!
قرار نبود حقیقت را تقدیم آن‌ها کند، حقیقت دردناک‌تر از گنجانده شدن میان واژگان رسمی و رسای نامه‌های اداری بود.
آنچه که حقیقت داشت گزارش مقابلش بود، همان دروغی که حقیقتشان را نجات میداد!
...
-تهیونگ؟

صدای پدرش او را از میان گودال چهره‌ی زیبای جونگکوک بیرون کشید، عکس او میان دستش لرزید و نگاهش را به پدرش داد.
-پرونده‌ی جونگکوک رو هم خوندی؟
سرش را به تایید تکان داد و پدرش با خیالی که آسوده شده بود زمزمه کرد:
-زندان از آدم‌های بی‌گناه، گناهکار میسازه.
لبخند تلخی زد:
-زندگی از آدم‌ها گناهکار میسازه، فرقی نداره کجا از این دنیا باشیم، ناعدالتی برقراره، بی‌قانونی بیداد میکنه و در نهایت هیچ بی‌گناهی بی‌گناه باقی نمیمونه!
پدرش خنده‌ی کوتاهی کرد:
-اون پسر فرق داره تهیونگ، پرونده‌ای که ازش هست کامل نیست، متوجه نشدی؟ انگار تموم اطلاعاتش ناقصن.

INRED | VKOOKCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang