"قسمت نود و پنج"
با بلند شدن مرد از روی تخت به ناچار قدمی به عقب برداشت و بزرگمرد دلباخته مقابلش قامت صاف کرد:
-آه رئیس... گفتی تا خاموش شدن این شمع فرصت داریم؟
به شمع اشاره داد و قدمهایش را به سوی اوی کوتاهقد جانسخت کشید:
-این حرومی سگجونتر از من و توئه، به خاطر غرق شدن تو تو فکر و خیالهات هم که شده، نمیمیره.
-شاید نمیخواد شبمون تموم بشه!
مرد بزرگتر به آرامی خندید و مقابل روشویی متوقف شد، نیم نگاهی به چهرهاش میان آینه انداخت و در امتداد چشمهایش به پردهی گرهخورده به میلهها کشیده شد:
-اشتباه نکن عزیز من، شب ما با خاموش شدنش تازه شروع میشه.
با اتمام جملهاش نگاهش را به پسر پشت سرش دوخت، جونگکوکی که سینه سپر شده به او نیشخند میزد.
-این نیشخند برای چیه؟ میدونی که کار میده دستت...
پسر کوچکتر بیتوجه به جملهی گستاخ او قدمی به جلو برداشت و دستهایش روی سینهاش در هم گره خوردند:
-این یه تهدیده؟ یا هشدار؟!
با پیچیدن صدای او، متقابلاً کنج لبش بالا کشیده شد و درحالیکه پاکت سیگارش را از میان جیبش بیرون میکشید، نخی را روی لبهایش قرار داد، درحالیکه آن باریکهی بیچاره را میان دندانهایش میفشرد شیر آب را باز کرد و خیره به شمع و شعلهی ترسیدهاش با صدایی خفه شده زمزمه کرد:
-دوست داری کدوم باشه، یه تهدید یا یه هشدار؟!
دستهایش زیر آب خزیدند و درحالیکه دستهایش را میشست منتظر نجوای او ماند، اما پاسخش سکوت او بود و پسر کوچکتری که قدم به قدم نزدیکش میشد، تا جایی که از پشت به
مردش چسبید و چانهاش را روی سرشانهی او قرار داد، چنان که مرد نتواند باری دیگر قامت صاف کند!
-امشب تو انتخاب کن تهیونگ، حرفهات میتونه یه تهدید باشه، یه هشدار و شاید هم یه...
با چرخش ناگهانی مرد به سویش جمله روی لبهایش خشک شد و در کسری از ثانیه دستهای خیس از آب سرد تهیونگ میان رکابیاش خزید، چنان که برای لحظهای هوش از سرش به پرواز درآید و ناخواسته از آن لمس یخزده و ناگهانیِ خوشایند نالهی سرکشانهاش را سرکوب کند.
-آه... لعنتی.
…
-مردی رو بهت نشون میدم که انتظارش رو نداری!
به آرامی خندید چنان که حرارت نفسهایش روی چهرهی بزرگمردش کوبیده شود:
-چه کاری از دستت بر میاد، میخوای ببندیم به تخت و درحالیکه با یک دستت جلوی دهنم رو گرفتی انجامش بدی؟ آه افسر نکنه قراره گلوم رو هم بگیری؟
ناباور از وقاحت او لبهایش گشوده شدند اما میان چهرهی زیبای او لال شد.
-میدونم که همچین مردی نیستی، تو ترجیح میدی مشتهات رو به دیوار بکوبی و استخون دستهات رو خرد کنی اما یه تار مو از موهای عزیزانت کم نشه.
دستش روی سینهی او قرار گرفت و درحالیکه نگاهش را به دکمههای باز پیراهن او میداد زمزمه کرد:
-همین تهیونگه که قلبم رو تو دستهاش گرفته، همین مرد محتاط... تهیونگ!
با سکوت غرق در نگاه او، اشارهای به پیراهن پرتقالیاش داد:
-حالا هم بیا از شر لباسهات خلاص بشیم.
ŞİMDİ OKUDUĞUN
INRED | VKOOK
Hayran KurguIn Red - سرخپوش جونگکوک جئون، رئیس زادهی بند هشتم زندان گری سی! کسی که توی سلولهای اون زندان بزرگ شده بود و حالا یک تازه وارد توی بند هشتم، همه چیز رو بهم ریخته بود! 🔞🃏⛓ تازه واردی که بدون هیچ ترسی مقابلش میایستاد و با گستاخی جوابش رو میداد ا...
