"قسمت هشتاد ونه"
-دوباره چشمهام رو ببندم تا آرزوم رو برآورده کنید؟
مرد کنارش تلخند زد:
-اگر بازگشت رفتگانمون نیست.
دختر پلکهایش را به آرامی بست:
-نیست، شاید بتونید براوردهاش کنید.
-بگو کیم کوچک!
-دلم برای مدرسه رفتنم تنگ شده.
حقیقت تلخی که با صدا بر دهان جیمین کوبیده شد.
-متاسفم خانوم کیم.
-برای اینکه هر روز صبح با هزار و یک لوسبازی بالاخره به مدرسه برم، میدونم آقای جئون این هم برآورده نمیشه اما...
لبهایش را روی هم فشرد و جملهای را به زبان آورد که امید داشت مرد بتواند برآوردهاش کند:
-همیشه کیکهای پدرم میسوخت، پنکیکهاش مزهی جهنم میداد و آقای جئون برای دل اون هم که شده به اون اشغالها میگفت بهشت...
با پیچیدن صدای خندهی جیمین، پلکهایش را از هم باز کرد و نیم نگاهی به او انداخت، اولین بار بود که خندهی یک جنایتکار
مهربان که بزرگترین لطفش گذر از جان آدمها و گرفتن چشمهایشان بود را میدید.
جیمین هم چون آقای جئون زیبا میخندید و کاش... بیشتر میخندید!
-برادر بیچارهی من...
به زبان آورد، اما برادرش آنقدر در جهنم کشیده بود که تکهای از بهشت، دستپخت افسرش باشد.
-اما استیکهای فوقالعادهای میپخت، دلتنگ دستپخت پدر هم هستم.
با جملهی دخترک، چشمهایش برق زدند:
-استیک؟
هانا سرش را تکان داد:
-همینطوره.
-بلند شو خانوم کیم.
از روی مبل بلند شد و نیم نگاهی به ساعت بزرگ گوشهی خانه انداخت، ساعتی که عقربههایش ششمین گذر عمر روز و شش عصر را نشانه گرفته بودند:
-بلند شو خانوم کیم، شاید تو هم مثل من از سایه بودن خسته شده باشی اما تا صاحب این خراب شده نیومده و ما از هم جدا نشدیم، میتونم حداقل این آرزوت رو برآورده کنم!
...
جکسون قدمی به عقب برداشت و درحالیکه دستهایش را میان جیبش فرو میبرد زمزمه کرد:
-همتون همینقدر کثیفید افسر... نگاه از بالا، نه؟!
-با حرومزادههای امثال تو چطور باید رفتار کرد؟
جکسون سرش را به طرفین تکان داد:
-لزومی نمیبینم بیشتر از این وقتم رو صرف تو و کارهات کنم، زمان کتاب خوندن تمو...
-به تو هیچ ربطی نداره.
و قبل از هجوم دست او به سویش، دستش را پس زد!
-دنبال چی میگردی؟ دنبال چه کوفتی هستی که...
به سوی او چرخید و ناخواسته کفهی دستش را روی سینهی او کوبید:
-بهت گفتم، سرت تو کارهای، خودت، باشه!
پاسخش ضربهی متقابلی بود که از جانب جکسون میان جناغ سینهاش کوبیده شد:
-کار من اینجاست، شَرِت رو کم...
-خودت هم خوب میدونی برای چی اینجایی جکسون.
جملهاش کافی بود تا جکسون قدمی به عقب بردارد، با رضایت ادامه داد:
-خودت هم خوب میدونی توی این زندان، امثال من و تو رو آدم هم حساب نمیکنن، میدونی اینجایی به عنوان پادوی به بالا دستی که آمار و گزارش ریز من و جونگکوک رو بهش برسونی!
-تو هم اینجایی تا امانتیهات رو برداری اینطور نیست افسرِ کارکشتهی گریسی؟!
...
تقهای که کافی بود دخترک از جا بپرد و نگاه تیز جیمین به سرعت بچرخد!
به سوی در و مرد شکستهای که در آن سویش نمایان شده بود.
هوسوک بود؛
مردی که مدتها بود همراهشان شده بود تا هر طور که شده بود هوای دخترکش را داشته باشد، هوسوکی که تن به هر کاری داده بود، حتی باری دیگر غرق شدن میان باتلاقِ خلافکاری.
YOU ARE READING
INRED | VKOOK
FanfictionIn Red - سرخپوش جونگکوک جئون، رئیس زادهی بند هشتم زندان گری سی! کسی که توی سلولهای اون زندان بزرگ شده بود و حالا یک تازه وارد توی بند هشتم، همه چیز رو بهم ریخته بود! 🔞🃏⛓ تازه واردی که بدون هیچ ترسی مقابلش میایستاد و با گستاخی جوابش رو میداد ا...
