"قسمت نود وهشت"
قدمهایش را بلند بر میداشت، اینبار کمی عقب تر از جونگکوک که مبادا خاری کوچک شده پوست لطیفش را خراش دهد، "جونگکوکش به اندازهی کافی از آن زندگی نفرین شده، کشیده بود!"
به عقب چرخید، جایی که ساختمانهای آن زندان کذایی و البته محوطهی بزرگ گریسی قرار گرفته بود، کیلومترها فاصله گرفته بودند اما هنوز هم صدای آژیر کر کننده بود، نور از برجهای نگهبانی در تکاپو و صدای فریاد و شلیکهای هوایی سر به فلک کشیده!
"زندان همان بود، فرقی نداشت کجا از آن دنیای کذایی باشد؛ زندان در هر نقطهای درد بود، وای بر حال آن و آنانی که اسیر زندان خویش شده بودند و خوشا به احوال عاشقی که زندانش چشمهای معشوق بود، دردش عشق بود و مرگش چشمهای او!"
"گریسی را پشت سر گذاشته بودند به امید آخرین نگاه، اما که از کجا میدانست آخرین برای که کی و کجا بود؟! در خیالش از آن زندان طلسم شده دور شده بودند و راهشان از آن جدا اما شاید حقیقت آنی نبود که در ذهنهای خستهشان خفته بود."
"قفسی را پشت سر گذاشته بودند تا در قفسی دیگر موی سپید کنند، قفسی با عنوان کمی زندگی!"
-رسیدیم!
با صدای جیمین، به سویش چرخید، مردی که به سوی ماشین مشکی رنگش میدوید:
-عقب بشینید، اینطوری امکان به فنا رفتنمون کمتره، اگر جلومون رو گرفتن خودتون سرتون رو بدزدید..!
با نگاه خیرهی آن دو ادامه داد:
-هر غلطی میکنید بکنید و نمیدونم، یطوری خودتون رو توی ماشین گم و گور کنید.
دلش به حال برادری که نمیدانست چه کند، آتش گرفت، اما چاره چه بود جز ناپدید شدن در مکعبی با عنوان ماشین؟!
کوچکترین پسر درحالیکه در را باز میکرد، پشت فرمان خزید طولی نکشید تا یکی از درهای عقب، توسط دستهای برادرش باز شد:
-برو تو کیم...
-اونها دارن میان!
…
دستش را به آرامی روی ران پای او کشید و درحالیکه پارچهی پرتقالی و یخزده را نوازش میکرد، نفسش را به آرامی رها کرد:
-بالاخره...
پاسخش لبخند مردد جونگکوک بود. پسری که نمیدانست از غصهی درد کشیدن او بمیرد و یا به خاطر نزدیک شدنشان به
شهر خوشحال باشد، برای هیاهو و غوغای افکارش امان ببرد و یا با امید دیداری دیگر با خانم کیم بال درآورد!
"پسری که آن سوی دیوار و آن سوی میلهها هم، غم تنهایش نگذاشته بود!"
-رئیس...
نگاهش میان چهرهی او به تزلزل افتاد، رنگ و رویش پریده بود و لبهایش رو به کبودی بود اما چون یاقوتی شکسته میدرخشید.
-بالاخره اینجاییم... این سمت میلهها!
مرواریدهایش را هدیهی غم صدای او کرد؛ کدام آزادی و کدام رهایی؟
دستش به آرامی روی دست او خزید و نگاهش را به برادرش از داخل آینه دوخت:
-کجاییم؟
-این مسیر... مسیر سولهست جونگکوک!
با پیچیدن صدای تهیونگی که حالا خیره به شیشهی کنارش و مسیر به شهر رسیده بود زمزمه کرد:
-سوله؟!
-جایی که پدرت... اونجاست.
…
با احساس بلند شدن به محض بلند شدنش لبخند باریکی روی لبهایش نشست اما به قدمهایش ادامه داد، پسرک پشت سرش به راه افتاده بود، "وای بر حال خالقی که تنهایش گذاشته بود تا اوی بیچاره به دنبالش به راه بیفتد و زندگی در آن فلاکت را ترجیح دهد."
-هی؟
قدمهایش آرام شدند اما متوقف نه!
-تو چطوری از خودت دفاع میکنی؟
آرام لب زد:
-من از خودم دفاع نمیکنم مگر اینکه مجبور بشم.
-پس چطوری زندگی میکنی؟
-تو سکوت و تاریکی...
YOU ARE READING
INRED | VKOOK
FanfictionIn Red - سرخپوش جونگکوک جئون، رئیس زادهی بند هشتم زندان گری سی! کسی که توی سلولهای اون زندان بزرگ شده بود و حالا یک تازه وارد توی بند هشتم، همه چیز رو بهم ریخته بود! 🔞🃏⛓ تازه واردی که بدون هیچ ترسی مقابلش میایستاد و با گستاخی جوابش رو میداد ا...
