"قسمت نَوَد"
-اتاق انتهای سالن.
زن نیم نگاهی موشکافانه به او انداخت، سر تا پایش را برانداز کرد، پسر ریز جثه و غرق در سیاهی، همراه با ماسک و کلاه لبهدارش!
-رزرو شده!
مرد سیاهپوش بی وقفه صدایش را برید:
-من رزروش کردم.
چشمهای زن گشاد شدند و کارت زرشکی رنگی را روی میز به سویش هل داد:
-فقط تا صبح فرصت دارید!
کارت زرشکی رنگ را از روی میز برداشت و بیتوجه به مرد خیره و مو خاکستری، نفس عمیقی لبهی تیزش کشید، بهترین سلاح برای به ناله انداختن کوکائین!
کارت را داخل جیب کت چرمی و سیاهرنگش فرو کرد و بالاخره به سوی مرد بزرگتر چرخید، نگاهی عمیق و طولانی بود و بالاخره مرد سن و سالدارتری که تسلیم شد!
خیره به "او"ی تاریک و سایهای که در سیاهی فرو رفته بود، جام شرابش را پایین کشید و دندانهایش نمایان شدند:
-فکر نمیکردم برگردی.
-بازگشتی در کار نیست، اینجام تا آخرین شبت رو جبران کنی!
…
یونگی زبان برید و پسر کوچکتر با نیشخندش، سرش را به عقب خم کرد، تابی به گردنش انداخت و به سوی مو خاکستری چرخید:
-به اون افسر شیفتهی برادرم بگو قرار اون حرومیا شده دوشنبه، ساعت پنج صبح!
جملهاش کافی بود تا رنگ از رخسار یونگی بپرد:
-هی... چی؟!
سرش را به تایید تکان داد و پوزخند زد:
-آره... برنامهشون رو انداختن جلو، انگار که بو برده باشن و بخوان یه دستی بزنن!
-جاش مشخص شده؟!
تاب دیگری به گردنش انداخت و لحظهای بعد صدای ضربههای چاقویش روی میز تکرار شد!
-این همون کوفتیه که توی حرومزاده باید ازش سردر بیاری.
یونگی سرش را به تایید تکان داد و غمزده از مردی که دلش میان دستهایش بود، خیره به ردیف دومی که وارد ریههای او شد، سوخت:
-تهیونگ...
-روحش هم خبر نداره، اگر بفهمه نقشهمون به فنا رفته، قلب احمقش تپشهاش رو جا میذاره!
حق با او بود؛ تهیونگ آمادگی خبر به فنا رفتگی دیگری را نداشت. آب دهانش را فرو داد و پسر کوچکتر، درحالیکه،
چاقوی کوچکش را میان جیب شلوارش فرو میکرد، پوزخند بر لب قدمهایش را به سوی او کشید:
-میدونی که فرصتی برای تکمیل اون بوسهی فاجعه و پاک کردن گندت نداری، بهش رسیدگی میکنیم موخاکستری... قبلش باید قبل از به فنا رفتن اون نقشه، همه چیز رو راست و ریست کنیم، برای رسوندن خبر به اون افسر، همین حالا هم دیر شده!
…
بیدرنگ، دستش را حلقهی کمر برهنهی او کرد و درحالیکه دست آزادش را زیر گردن او فرو میبرد، جثهاش را به آغوش کشید:
-تو چرا بیخوابی میکشی؟
پاسخش خندهی جونگکوکی بود که با حرارت، نرمهی گوشش را سوزاند.
-نمیخوای بدونیش.
آب دهانش را فرو داد و مجنون از آرامش میان خندهی او، کمی به سویش مایل شد، عطر مست کنندهی ابریشمهای پسر کوچکتر
وجودش را به لرز میانداخت، "مردی از پا درآمده که چون دلباختهای پریشان، تسلیم سپید تارهایش شده بود؛ مردی که بوییدن و بوسیدن طرهی بلند و دلبر موهای معشوق زندگیاش شده بود و زندگیاش سپید بلند طرهی موهای او."
لبهایش را به آرامی روی شقیقهی او قرار داد و بوسهاش را هدیهی ابریشمهایش کرد؛ بوسههایش پایین کشیده شدند، روی لالهی خجالتزدهی گوش او:
-برای چی؟
-باعث میشه نگاه عمیقت، خمار بشه.
متحیر از صراحت بیان او، "به خنده افتاد، از آن دسته خندههای کشندهای که میدانست قاتل قلب اوست و بود. به خالقش سوگند که بود، بزرگمرد جدای سارق قلبش، قاتلش هم بود."
-خمارتر از این؟
-خمارتر از این.
YOU ARE READING
INRED | VKOOK
FanfictionIn Red - سرخپوش جونگکوک جئون، رئیس زادهی بند هشتم زندان گری سی! کسی که توی سلولهای اون زندان بزرگ شده بود و حالا یک تازه وارد توی بند هشتم، همه چیز رو بهم ریخته بود! 🔞🃏⛓ تازه واردی که بدون هیچ ترسی مقابلش میایستاد و با گستاخی جوابش رو میداد ا...
