Prt 96 A♨️

2.8K 163 77
                                        


"قسمت نود وشش ؛ بخش اول"

دستش را زیر گردن او خزاند، ابریشمهایش خیس شده از شبنم وجودش شده بودند و امان و هزار و یک امان از عطر مست کننده‌ی بلندطره‌های او؛ "عطر خوشی که میتوانست او را از گور بیرون کشد و میکشید، به خدای بیخدایش سوگند که اگر جان از جان میباخت هم با عطر موهای او به زندگی باز میگشت!"
"درست میگفتند، عطر معشوق میتوانست عاشقی دلمرده را از میان گور بیرون کشد!"
عطر او را هدیه‌ی ریه‌ی نیازمندش کرد و درحالیکه لبهایش را به گوش او میرساند بوسه‌ای کوتاه به جا گذاشت، آرام و نرم چنان که لبخند لبهای او شود:
-فقط خسته‌ای جونگکوک.
بوسه‌ای دیگر روی شقیقه‌اش بود و صدایی که نجوا شد:
-باید استراحت کنی.

-میدونی بند شیشم کجاست؟
بوسه‌ای دیگر اینبار کنج نگاهش کاشته شد:
-میدونم رئیس...
پسر کوچکتر نفسی از سر آسودگی رها کرد و انگشتهایش دور حلقه‌ی دست او دور کمرش به نوازش افتادند، دستهای او را به نوازش گرفت:
-من چندبار اونجا بودم؟
با سکوت وحشت زده‌ی او به خنده افتاد:
-نترس بزرگمرد... دو بارش رو به خوبی یادمه، اولین بار هجده سالم بود و هفت ماه و نیم اونجا بودم و بار دوم بیست و یک سالم بود و...
-پنج ماه اونجا بودی.
با صدای او سرش را به تایید تکان داد، گاه فراموش میکرد که نارنجیپوشی که در آغوشش فرو رفته بود از زندگی او بیشتر از خودش خبر دارد؛ او یک افسر کارکشته بود!

-دیگه نرفتم درسته...
صدای مرد بزرگتر به لرز افتاد:
-نه جونگکوک، انقدر به اون گذشته‌ی کوفتی فکر نکن؛ همه چیز تموم شده!
...
نیم نگاهی به دهان و دندانهای کثیف و زردش انداخت و با اطمینان از خوراندن قرصها به او نگاهش را به جونگکوک داد.
-نوبت توئه بچه!
از هر لمس بی‌اجازه و ناگهانی هراس داشت؛ پس خودش به جلو قدم برداشت تا دست او روی شانه‌هایش فرود نیاید.
مقابل مرد ایستاد و قرصها کف دستش قرار گرفت.
با نفس عمیقش قرصهارا کنجی از دهانش چپاند و در کسری از ثانیه محتوای لیوان آب میان دست نگهبان را سرکشید، مزه‌ی زهر مانند قرصها چینی به پیشانیاش انداخت.
-دهنت رو باز کن!

با تردید دهانش را باز کرد.
-زیر زبونت!
زبانش را بالا کشید و نگهبان با نگاهی عبوس قدمی به عقب برداشت:
-جونگکوک جئون تویی؟
قرصها را به گوشه‌ی گونه‌اش هدایت کرد و سرش را به تایید تکان داد.
-پزشکت اینجاست.
آن زن و امان از او...
-اماده باش میان میبرنت.
به محض اتمام جمله‌ی نگهبان، در با صدای بلندی بسته شد و او کنار حفره‌ی تخلیه‌ی ابروی زمین به زانو افتاد.
قرصهای میان دهانش را پس زد و درحالیکه انگشتش را میان گلویش فرو میبرد، قرصی را که به اشتباه قورت داده بود بالا آورد!

-دیدی... تو قرصها رو نمیخوری.
پشت دستش را روی دهانش کشید و بزاقش را پاک کرد:
-خفه شو.
-نمیخوری چون شبیه ما نیستی!
نبود، هرگز!
-نمیخوری چون برای فرار از واقعیت اینجایی.
...
-بگو رئیس... چی از اون پزشک یادته؟
-تموم سوالهاش.
لب هایش را روی هم فشرد:
-سوالهای پیش پا افتاده‌ای که از قصد اشتباه جواب میدادم تا فکر کنن منم دارم فراموشی میگیرم...
تمام جانش منجمد شد و پسر کوچکتر بی‌خبر از حال او ادامه داد.

INRED | VKOOKHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora