Part 96 B♨️

2.2K 156 70
                                        

"قسمت نود وشش ؛ بخش دوم"

بوسه‌های مرد به کنج لبهایش کشیده شد و فشار وزنش روی پسر کوچکتر را دوچندان کرد، گویا آن مردِ رام شده‌‌ی ناآرام از نافرمانی پسر کوچکتر باری دیگر افسار گسیخته بود، چنان که فشار اندامش به جثه‌‌ی خیس شده‌‌ی او صدایش را بلند کند.
-آه... تهیونگ...
با نیشخندی راضی از صدای او لبهایش خط شده تا روی تیزی فک او بوسه به جا گذاشتند و دستهایش با رقصی ماهرانه پایین خزیدند، انگشتهای یخ‌زده‌ای که از نوکشان آتش می‌بارید!
انگشتهایش قفل انگشت‌های او شدند و دستهایشان را بالا کشید، چنانکه دستهای پسر کوچکتر را درست بالای سرش و روی قفسه‌ای انباشته از کتاب قفل کند، حرکتی که کافی بود تا کتاب‌های چیده شده، شرمنده از وقاحت آن‌دو واژگون شوند و

صدای سقوطشان روی زمین، صدای بوسه‌های حریص مرد را سرکوب کند.
صدای باران پس زمینه‌ی نجوای گلویشان شده بود و آن موسیقی لذت‌بخش نا‌توصیف نواخته شده بود.
باری دیگر لبهایش هم‌آغوش یاقوت‌های سرخ او شدند، آن سرخ‌لب یاقوت مانند شکستنی که بزرگ‌مرد را به سجده وا می‌داشت.
-میدونی که...
نگذاشت جمله‌اش کامل شود، لبهایش را دزدید و جمله‌اش میان هزار و یک لذت ربوده شد.
-وقت زیادی نداریم و باید...
-انقدر بی‌طاقتی نکن به برف نشسته.

-تهیونگ...
-جانِ دلم... به برف نشسته؟

آب دهانش را فرو داد و بی‌توجه به شبنمهای نشسته روی چهره‌اش، نفسهای تندش را روی کتابها به جا گذاشت:
-میخوام اعتراف کنم...
با سکوت مرد بزرگتر، گوش سپرده به صدای نفس‌های او لبخند زد:
-بازی امروز رو تو بردی!
مرد بزرگتر با صدای بلندی به خنده افتاد و درحالیکه نوازش های خفیفش را هدیه‌ی عضلات زیر شکم پسر کوچکتر میکرد زمزمه کرد:
-این بازی نه برنده داره و نه بازنده...
بوسه‌ای صدادار هدیه‌ی شقیقه‌ی او کرد و خودش را عقب کشید، درحالیکه شلوار و باکسرش را یکجا بالا میکشید، بی‌توجه به دستهای خیس از کام پسر کوچکتر نفسش را رها کرد و هرآنچه روی دستهایش بود را به پارچه‌ای شلوارش مالید:

-ما هم رو خاکستر میکنیم، برای بردن و یا باختن هم‌آغوش نمیشیم؛ نه باختی در کاره و نه بردی، نتیجه‌ی این رقص، این نبرد و این بازی، برابره...
پسر کوچکتر خیره به انگشتهای کشیده و شیری رنگ او آب دهانش را فرو داد:
-پس به قصد لذت و شنیدن صدای عشق همه...
-شک داشتی؟!
درحالیکه به آرامی شلوارش را بالا میکشید با احساس درد شدید کتف‌هایش بی اراده ناله کرد.
-چی.‌‌.. شده؟
سرش را به طرفین تکان داد:
-چیزی نیست، تمام وزنم روی دستهام بوده و البته وزن تو... با اون ضربه‌های وحشیانه‌ات!
مرد باری دیگر خنده‌اش را هدیه‌ی چشم‌های او کرد:

-اون بیرون بارون میباره و ما توی این کتابخونه شاهد بارش کتاب بودیم...

نامجون قدم‌هایش را به سوی یکی از قفسه‌ها کشید و درحالیکه بی‌هدف کتابی را از میان کتابهای آن بیرون میکشید، مقابل تهیونگ پشت میز جایگرفت؛ کتاب را روی میز باز کرد و خودش را مشغول نشان داد:
-یه خبر خوب برات دارم و یه خبر بد.
-خبر خوبت چیه؟!
نیشخند دندان‌نمایی تحویلش داد:
-اون ماده‌ی آتش‌زا رو توی بهداری پیدا کردم...
پاسخش صدای نفس آسوده‌ی تهیونگ بود، طلاطره‌ای که به دنبال جمله‌ی مثبت او دستی روی عرق‌های پیشانی‌اش کشید.
-کافیه بهش آتیش برسه، یه زندان رو می‌بره هوا!
سرش را به تایید تکان داد و آرام شده از وضعیت زمزمه کرد:

INRED | VKOOKStories to obsess over. Discover now