"قسمت نود وهفت ؛ بخش اول"
-از کلیسا... از خروجی کلیسا میریم.
صدای فریاد بریده شدهی پسر کوچکتر میان حیاط پیچید:
-تونل... اگر به بیرون راه نداشته باشه، تهیونگ...
حق با او بود، تنها میدانستند تونل کنده شده از کف موتورخانه تنها راه فرار باقی مانده است؛ کسی نمیدانست زیر آن گوردخمه به کجا و چه منتهی میشود، اگر زیر آن به دام میافتادند با خاکستر یکسان میشدند.
آب دهانش را فرو داد و با کاسته شدن از جمعیت متفرق شدهی اطرافشان خودشان را به سوی دیوار کنج کلیسا کشید، چنان با شتاب و شدت که تنهاش به دیوار سیمانی کنج تاریکی کوبیده
شود و جثهی پسر کوچکتر میان آغوشش فرو رود؛ جونگکوکی که به محض کوبیده شدن میان سینهی سپر شدهی مرد خودش را عقب کشید و نگاهش را به اخمهای حاصل از درد او کوبید.
تهیونگ غرق شده میان دردی که به او مجال نداد و به سرعت زمزمه شد:
-رئیس... به من گوش کن!
نگاهش روی لبهای او خشک شد، مرد بزرگتر رنگپریده بود، تمام اجزای چهرهاش چون نگاه متزلزلش میلرزیدند اما خم به کمر نمیآورد مبادا جونگکوکش خودش را ببازد.
-تهیونگ... تو به من گوش بده!
با دوخته شدن لبهای او به سرعت ادامه داد:
-هیچ دلیلی جز مرگ نمیتونه باعث بشه من از تو و یا تو از من جدا بشیم، ما از هم جدا نمیشیم فهمیدی؟
با سکوت او میان چهرهاش فریاد زد:
-فهمیدی حرومزاده؟!
اما آن نافهمِ هراس زده متوجه حرفهای او نمیشد، "بید مجنونی که با طوفان هم به لرز نمیافتاد به دام گردباد افتاده بود که ریشهاش را هم میدرید!"
با سیلی یخزدهای که روی چهرهی مرد نشاند او را به خودش بازگرداند:
-تهیونگ!
نگاه مرد به سویش لغزید و او فریاد شد:
-به خودت بیا... به خودت بیا افسر کیم!
-هانا... جونگکوک... هانا اون...
-به خاطر همون باید به خودت بیای!
…
با کشیده شدنش به عقب، زنجیر دستهایشان از یکدیگر شکسته شد و جمله روی لبهایش از هم پاشیده!
روی پلهها به عقب خم شد و صدایی درست از کنار گوشش موهایش را به پرواز درآورد:
-کجا با این همه عجله زادهی کثافت؟!
آن لحن به لجن نشسته متعلق به جیونگ بود، آن تک چشم خیانتکاری که نمیمرد مگر پس از مرگ آندو!
در میان تاریکی و تنگینفس تنها توانست مشتش را روی دهان او بخواباند و با شدت او را روی پلهها به عقب هل دهد، چنان که تکچشم روی پلهها کوبیده شود.
-بیشرف!
-چیه افسر کیم؟! فکر کردی میذارم گند و کثافت بزنی به یک زندان و با روی خوش فرار کنی؟!
پارچهی لباسش را کشید و مانع حرکت او شد، چنان که او را نردبان خودش کند و بالا کشد:
-کور خوندی...
مشت دوم مرد روی چهرهاش کوبیده شد؛ حال دو قامت بلند تنومند مقابل رئیسزادهی یک بند به جدال افتاده بودند!
-اگر قراره کسی فرار کنه، اون منم!
…
صدای پوزخند جکسون شنیده شد و نامجون قدمهایش را به سوی در کشید:
BẠN ĐANG ĐỌC
INRED | VKOOK
FanfictionIn Red - سرخپوش جونگکوک جئون، رئیس زادهی بند هشتم زندان گری سی! کسی که توی سلولهای اون زندان بزرگ شده بود و حالا یک تازه وارد توی بند هشتم، همه چیز رو بهم ریخته بود! 🔞🃏⛓ تازه واردی که بدون هیچ ترسی مقابلش میایستاد و با گستاخی جوابش رو میداد ا...
