Part 88♨️

3.8K 224 68
                                        


"قسمت هشتاد وهشت"

خاطرات چون تصاویری تار شده از مقابل نگاهش گذشتند و لبخندی اندوهگین روی لبهایش نشست:
-اجباری برای افسر شدنم نبود، فکر میکردم دوستش دارم، چون پدرم رو میدیدم و میگفتم کاش من هم بتونم مثل اون باشم اما...
-پدرت چطور آدمی‌ بود کیم؟
شوکه از سوال ناگهانی او کمی مکث کرد و پسر کوچکتر با لبخند ادامه داد:
-میخوام بهت بگم شبیهش هستی یا نه...
خنده‌ی بی‌صدایی کرد و چهره‌ی پدرش را به یاد آورد؛ چه توصیفی می‌توانست داشته باشد؟ نمیدانست.
-خیلی متعهد بود جونگکوک...
نفسش را با صدا رها کرد و سرش را به تاسف تکان داد:
-آخر هم تعهدش جونش رو گرفت.

-متاسفم.
لبهایش را روی هم فشرد و ادامه داد:
-شاید دیده باشیش... به گری‌سی رفت و آمد داشت.
بی‌خبر از وجود یخ زده‌‌ی پسر کوچکتر ادامه داد:
-برای پیدا کردن سرخ‌پوش پاش به اینجا باز شد، میخواست پیداش کنه اما...
-چه زمانی... از دستش دادی؟
صدای را به وضوح نشنید:
-چی؟
-کی از دستش دادی؟
سرش را پایین انداخت:
-مهم نیست رئیس، نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
-شبیهش نیستی تهیونگ، نباید شبیهش باشی.

پسر کوچکتر دستی روی عرق‌های پیشانی‌اش کشید و زمزمه کرد:
-نباید به خاطر پایبند بودن تو به تعهداتت... از دستت بدم!
-نمیدی به برف نشسته.
لبهایش را روی هم فشرد:
-برای تو به برف نشسته... نذار بیشتر از این سفید شن تهیونگ!
...
با صدای باز شدن در، نگاهش را به رو به رو داد و نگهبان اشاره داد تا از سلول خارج شود:
-من از شر اینجا خلاص شدم رئیس...
قدمهایش را به سوی نگهبان کشید و در کسری از ثانیه دستبند دور دستهایش پیچیده شد:
-همراهم بیا.
در زاویه‌ای از دیدش، در سلول جونگکوک نیز توسط نگهبان دیگری باز شد و امان از او...

امان از سپید ابریشمی که با موهای پریشانش، قدمهایش را به بیرون از سلول کشید:
-پاکت سیگارم؟!
با پیچیدن صدای او، خیره به او ماند و در کسری از ثانیه پاکت سیگار میان جیبش قرار گرفت، امان از مردی که رئیس، زاده شده بود!
پسر کوچکتر نیشخندی به نگهبان زد و کمی بعد دستبند به دور دستهایش زنجیر شد.
-همراهم بیاید.
نگهبان او را میشناخت، حد و حدودش را میدانست و همان برای اطمینان مرد بزرگتر کافی بود، همان کافی بود تا نگاهش را از او بگیرد، جونگکوکی که او را ندیده بود و در دیدش قرار نداشت!
نگهبانی که مسئول تهیونگ بود، ضربه‌ای به کمرش وارد کرد:
-راه بیفت!

لبخند خالصی نثار پسرش کرد و دریغ شده از او، قدمهای به اسارت کشیده شده‌اش را همراه نگهبان، داخل بند کشید.
...
-داری کی رو دید میزنی عوضی؟!
مست شده از عطر او و رایحه تلخ سیگار آشنایش، لبخندش را پیش‌کش کرد:
-دنبال عزیزم میگشتم، رئیس.
پسر کوچکتر خنده‌ی باریکی تحویلش داد و سیگار میان لبهایش را تقدیم لبهای خواستنی او کرد:
-میدونم که نیازته...
مرد بزرگتر بی‌صدا خندید و نگاهش را سر تا پای جونگکوکش چرخاند، زیبا بود و امان از مرد زیبایی که پس از دو شب بی‌خوابی و گرسنگی، هنوز هم میدرخشید.
-نیازم تویی به برف نشسته.

INRED | VKOOKHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora