Part 93 B♨️

2.5K 166 62
                                        


"قسمت نود و سوم؛ بخش دوم"

با سکوت او، صدای عربده‌اش رعشه به جان دیوارها انداخت:
-چرا پای هوسوک رو کشیدی وسط؟ چرا پای اون رو کشیدی وسط وقتی...
-صدات رو بیار پایین!
-وقتی میدونستی من کشتمش... وقتی میدونستی اون نگهبان رو من کشتمش حرومی، چرا پای اون رو کشیدی وسط؟!
خیره به نگهبان سن و سال دار و آسیایی که مقابل در متوقف شد آب دهانش را فرو داد و صدایش را کمی پایین کشید:
-چرا کشیدیش وسط؟ اون تقصیری...
صدای مصمم و محکم جونهو، زبانش را برید:
-هوسوک انتخاب منه، انتخاب من جونگکوک؛ میفهمی؟!
از روی نیمکت بلند شد و قامتش را مقابل نوه‌اش صاف کرد:

-با تصمیم خودش به ما پیوسته، با پاهای خودش اومده و با عقل خودش پیش رفته؛ تو حق دخالت...
-خفه شو پیرمرد! تو قتل نگهبان رو انداختی گردن کسی که...
-بالاخره یکی باید باشه تا قتل‌های مثلث رو گردن بگیره، مثلث سمت هوسوک بود، باید به گردن می‌گرفت.
خنده‌ی کوتاهی کرد و دستی روی سرشانه‌ی جونگکوک کشید:
-باید میفهمید اینجا رئیس کیه جونگکوک!
با سکوت لال شده‌ی او، اینبار او فریاد کشید:
-برای چی کشتیش؟!
به یاد نمی‌آورد...
به خاطر داشت، او یک متجاوز و بچه‌باز بود، به خاطر داشت که ذاتی سیاه شده را به نابودی کشیده بود اما چه‌طور، نمی‌دانست!
او هربار مردی را می‌کشت که کودکی‌اش را گرفته بود، تمام لبخندها و زندگی‌اش را. او هر که را شبیه به سونگریونگ

میدید، نابود میکرد تا به آن‌ها ثابت کند میتواند از پس خودش بر بیاید، فرقی نداشت چند بار او را میکشد، می‌خواست که خودش را ثابت کند به آنها و حداقل به خودش!
-جوابم رو بده پسر! برای چی کشتیش؟!
-یه حرومزاده، یه لاشخور‌صفت و یه لجن رو حذف کردم، نیازی نیست نگران اون لاشه گوشت و اون منحرف بی همه چیز کثافت باشی!
-نگران اون کثافت نیستم، نگران توام جونگ...
با صدای خنده‌ی او، جمله‌اش برای لحظه‌ای بریده شد و با مکث ادامه داد:
-هوسوک باید خودش رو ثابت میکرد و کرد، اما تو چی جونگکوک؟! برای چی آدمی رو کشتی که کشتنش خلاف این...
-شبیه به اون بود!

ناخواسته "بابا" روی کاغذ نوشته شد.

پیشانی‌اش خیس شد و گلویش خشک!
"بابای" دیگری بود، دیگر و نوک مدادی که از فشار دست‌های کوچک و لرزان او شکسته شد و صدای اندکش چون مهیب‌ترین صدای ممکن در دنیای کوچکش، هراس به جانش انداخت.
صدایی ترسیده از ته گلویش رها شد و درحالیکه زانوهایش را میان آغوشش می‌گرفت خودش را عقب کشید، اما دیر بود، چرا
که در با شدت باز شد و هیکل درشت و نفرت‌انگیز مرد میان چهارچوبش ظاهر!
سونگریونگی که با نیشخند قدم‌هایش را جلو میکشید و بی‌توجه به سرمای یخ‌زده‌ی او نگاه منزجرکننده‌اش را نثارش میکرد:
-آه جونگکوکی...
حلقه‌ی دست‌هایش به دور جثه‌اش تنگ‌تر شد و سونگریونگ زمزمه کرد:
-داشتی چیکار میکردی؟!

INRED | VKOOKHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora