part104: trust and death

29 7 3
                                        

#پارت_104

عنوان پارت: "اعتماد و مرگ"

با رسیدن به هتل؛ منشیِ مارشال شخصا به استقبالش اومده بود.
اونها رو با لبخند تا سوییت رابرت مارشال راهنمایی کرد و با باز کردن در، کنار ایستاد و با لبخند به انگلیسی گفت:

_لطفا بفرمایید داخل

جونگکوک خونسردانه با قدم های بلندی وارد سوییت شد و ایوان درحالی که طبق معمول نگاهش با هوشیاری به اطراف می‌چرخید، دنبالش کرد.
به محض ورودشون، دو بادیگاردی که توی راهرو ورودی ایستاده بودن بدن هردوشون رو با دستگاه اسکن کردن، موبایل هاشون رو گرفتن و بعد اجازه ورودشون رو صادر کردن.
رابرت مارشال با ابروی بالا رفته ای از تعجب به کندی از جاش بلند شد و به نزدیک شدنِ جونگکوک چشم دوخت.
پسر کوچکتر مستقیما به سمتش قدم برداشت و حین اینکه دستش رو برای مرد بلند میکرد به انگلیسی گفت:

_از دیدنتون خوشحالم آقای مارشال!

مردِ آمریکایی با مکث کوتاهی متقابلاً دستش رو فشرد و با لحن صادقانه ای گفت:

_و منم از دیدنتون شگفت زده ام آقای لی!

جونگکوک حین اینکه لبخند میزد قدم برداشت تا روی مبل سه نفره‌ی مقابل مرد بشینه و همزمان پرسید:

_چرا؟
اون‌طور که انتظارش رو داشتید نبودم؟!

خیره به مرد؛ نشست و پاهاش رو طبق معمول روی هم انداخت و ایوان با دست هایی که پشت کمرش نگه داشته بود با نگاهی آماده و تیز، درست پشت سرش ایستاد.
رابرت مارشال دوباره روی مبل تکیش نشست و همزمان گفت:

_برای داشتنِ چنین تشکیلاتی زیادی کم سن و سالی!

جونگکوک با لبخند سر کج کرد:

_باورتون نمیشه اگر بگم قبل از شما این حرف رو از زبون چند نفر شنیدم!

مرد با اشاره دستش به منشیش فهموند که براشون شراب سرو کنه و تمام مدتی که زن جام هاشون رو پر کرد و با احترام به دستشون داد سکوت برقرار بود.
جونگکوک حین اینکه بی هدف جامش رو بازی میداد با نگاهش دور شدن زنِ مو بلوند رو دنبال کرد.
منشی خیلی عقب تر از اونها با ژست آماده به خدمتی ایستاد؛
بیشتر از اینکه نزدیک به رئیسش باشه، نزدیک به چهار بادیگارد درشت هیکلی بود که عملا سمتِ دیگه‌ی سوییت ایستاده بودن!
کاملا ناخودآگاه بود که پوزخند محوی لب هاش رو رنگ بخشید.
قدرت؛ همیشه در موازاتِ ترس بود!
مرد بی خبر از علت پوزخند روی لب هاش حین اینکه به پشتی مبلش تکیه میزد با لحنی که ترکیبی از تعجب و تحسین بود پرسید:

_چطور توی این سن برای خودت همچنین گنگی ساختی؟!
راز موفقیتت چیه؟

جونگکوک سرش رو کج کرد و برای لحظه‌ای به شرابی که توی جامش تاب می‌خورد خیره موند.
بله؛ رازِ موفقیتی در کار بود!
دم عمیقی گرفت و حین اینکه نگاه از جام جدا میکرد خیلی خلاصه وار جواب داد:

𝑴𝑶𝑳𝑻Stories to obsess over. Discover now