#پارت_105
عنوان پارت: "پایانِ انتظار "
با صدای در حیاط ناخودآگاه به عقب چرخید و حین اینکه از سیگار رو به پایانش کام میگرفت با حالت منتظری به اوسامو خیره موند.
از اونجایی که سازنده و کنترل کنندهی ماتیلدا به ظاهر مرده بود، دو ساعتی میشد که اوسامو داشت تلاش میکرد که سیستم رو دوباره به دست بگیره.
طبق نقشه قرار بود که به ظاهر این اتفاق بیافته اما در باطن کنترل ماتیلدا هنوزم دست جین بود؛ درست مثل اوایل کار کردنشون روی این پرونده!
اوسامو با چند قدم بلند بهش نزدیک شد و گزارش داد:
_کنترل سیستم با موفقیت به خودمون برگشت؛
اما متاسفانه تمامی داده های اطلاعاتی حذف شدن.
دارم روی ریکاوری اطلاعات کار میکنم ولی هنوز نتیجهای دریافت نکردم.
با اینحال موفق شدم سیستم رو به پایگاه اطلاع پزشک قانونی متصل کنم؛ در بهترین حالت طی بیست و چهار ساعت آینده نتیجه آزمایش دی ان ای رو خواهیم داشت.
_کارت خوب بود.
تهیونگ همزمان با بیرون دادن دود گفت و اوسامو با تعظیم کوتاهی چرخید و اونجا رو ترک کرد تا پشت سیستم برگرده.
آخرین کام رو خیره به دور شدن پسر کوچکتر گرفت و بعد ته سیگارش رو روی زمین رها کرد و پاش رو روش فشرد تا خاموش بشه.
قدم هاش رو به داخل خونه کشید و مستقیما به سمت اتاق مشترکش با یوهان قدم برداشت.
بی سر و صدا مقابل کمدش ایستاد و با کمی گشتن جعبه فلزی کوچیک مورد نظرش رو پیدا کرد.
اون رو توی جیبش گذاشت و از اونجایی که لباس هاش رو طی این چند ساعت تعویض نکرده بود از اتاق خارج شد و مستقیما به سمت در خونه قدم برداشت.
حین اینکه سوییچ موتورش رو برمیداشت بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشه با صدای بلندی گفت:
_وقتی یوهان بیدار شد بهش اطلاع بدید که رفتم دیدن رئیس چا.
_اطاعت کاپیتان
هانس که از همه بهش نزدیک تر بود گفت و تهیونگ از خونه بیرون زد.
روی موتورش نشست و کلاه کاسکتش رو روی سرش محکم کرد و بعد طی پیامی کوتاه به جین، ازش درخواست کرد لوکیشن فعلی اون وو رو براش ارسال کنه.
چند لحظه بعد لوکیشن براش ارسال شد و ابروش با دیدن اسم بار سه جو بالا رفت.
موبایل رو به جیبش برگردوند و با اکراه موتور رو به حرکت انداخت.
.....................................
«خوشگلای من لطفا قبل از اینکه ادامه پارت رو بخونید سری به چنل تلگرام من با آدرس
@panikamm7
بزنید و آهنگی که برای این پارت فرستادم رو پلی کنید و باقی پارت رو همراه با آهنگ تم بخونید🫠
از توجهتون ممنونم♥️»
قدم هاش به کندی توی پله ها برداشته میشدن و میدونست که قرار نیست با استقبال مناسبی از سمتِ سه جو مواجه بشه؛ با اینحال تهیونگ اینجا بود تا اینبار بدونِ خداحافظی نره!
بعد از تمام کارهایی که اون وو در حقش انجام داد، لیاقتِ یک تشکر و خداحافظی رو داشت.
تهیونگ به محض اینکه جواب آزمایش دی ان ای میاومد باید کره رو ترک میکرد و به نوادا برمیگشت تا این پرونده رو بلاخره مختومه کنه؛ بنابراین این آخرین فرصتش برای دیدار با اون وو بود.
با ورود به بار برای لحظه ای ایستاد و نگاه چرخوند تا پسر کوچکتر رو پیدا کنه؛
اون وو با آستین هایی که تا آرنج بالا زده شده بود روی صندلی پایه بلند پشت میزِ مرکزی جا گرفته بود و سر انگشت اشاره اش با بی حوصلگی روی لبهی گلاس نیم خورده اش میچرخید.
سه جو مقابلش ایستاده بود و حین برق انداختن جام خالی بین انگشت هاش با صدای آرومی چیزهایی میگفت اما اون وو به وضوح بهشون گوش نمیداد!
نفسش رو عمیق دم و بازدم کرد و بی تردید به همون سمت رفت.
صدای قدم های سنگینش روی کف چوبی بار پیچید و توجه اون وو رو جلب کرد؛ سرش رو به طور غریزی بلند کرد و نگاهش اول بی هدف به سمت صدا چرخید اما به محض دیدن تهیونگ، نگاهش روی پسر بزرگتر خشک شد.
زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد، سر انگشتش روی لبهی گلاس هم!
نگاه مات و مبهوتش به پسر بزرگتر خیره موند، انگار مغزش هنوز باور نکرده بود که تهیونگ واقعا این جاست.
سه جو با دیدن تغییر حالت اون، ناخودآگاه بدون اینکه چیزی بپرسه رد نگاهش رو دنبال کرد و به محض اینکه نگاهش به تهیونگ افتاد فکش منقبض شد و اخم هاش توی هم رفت.
سه جو هنوز هم تهیونگ رو نبخشیده بود؛ هیچ وقت نمیبخشید!
اما امشب و اینجا، جای دعوا نبود!
بنابراین بی سر و صدا جام رو سر جاش برگردوند و از پشت میز بیرون اومد؛ موقع رد شدن از کنار تهیونگ فقط برای کسری از ثانیه مکث کرد، نگاه هشدار دهنده ای به پسر کوچکتر انداخت و بعد از کنارش رد شد و به سمت انتهای بار رفت.
تهیونگ بدون اینکه واکنشی نسبت به سه جو نشون بده روی صندلی کنار اون وو نشست.
نگاهش برای لحظهای روی گلاس نیم خوردهی پسر کوچکتر ثابت موند و بعد بدون اجازه دست دراز کرد و اون رو برداشت.
اون وو بی حرف نگاهش کرد؛ و تهیونگ جرعهای نوشید و گلاس رو به همون جایی که ازش برداشته بود، برگردوند.
پسر کوچکتر ناخودآگاه نگاهش رو بین گلاس و نیم رخ تهیونگ چرخوند و با صدای آروم و متعجبی پرسید:
YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تمامِ چیزی که کاپیتان کیم تهیونگِ افسانهای بهش فکر میکنه گیر انداختن مجرم بزرگی به اسمِ مولته؛ اما چی میشه اگر صفحهی...
