part102: death code

35 9 4
                                        

#پارت_102

عنوان پارت: "رمزِ مرگ "

حین اینکه با دقت به چهره مردی که باید ترورش میکرد نگاه میکرد رمز در رو وارد کرد و بی سر و صدا پا به داخل آپارتمان گذاشت.
گوشیش رو خاموش کرد و به جیبش برگردوند و کنجکاوانه نگاهش رو به اطراف خونه چرخوند؛ اگرچه که خونه مبله بود اما پرواضح بود که کسی اینجا زندگی نمیکنه.
درست جلوی پنجره‌ی توی پذیرایی یک کیف بلند و باریک مشکی رنگ قرار داده شده بود و جی مستقیما به همون سمت قدم برداشت.
مقابل کیف چمدونی زانو زد و به سرعت دو قفل محافظش رو باز کرد و ناباورانه به اسلحه‌ی داخلش خیره موند.
درحالیکه قلبش با هیجان می‌تپید دست دراز کرد و اسلحه رو بیرون کشید و شروع به بررسی کردنش کرد و ناخودآگاه خندید:

_تو دیگه چه کوفتی هستی پسر؟!

مشتاقانه جز به جزئش رو بررسی کرد و بعد با سری کج شده بهش خیره موند.
جی عملا تمام سلاح های تک‌تیرانداز موجود توی دنیا رو می‌شناخت اما تا به حال همچین چیزی ندیده بود!
این سلاح از اونی که تمام این سالها باهاش کار می‌کرد به شدت پیشرفته تر بود!
تفاوت این دو اسلحه اصلا قابل قیاس نبود!
درحالیکه قلبش هنوز از شدت شوق محکم به سینه اش می‌کوبید اسلحه رو به داخل کیف برگردوند و بلند شد.
مقابله پنجره ای که با پرده های سورمه ای رنگ پوشونده شده بود ایستاد و محتاطانه گوشه‌ی پرده رو کنار زد و نگاهی به اطراف انداخت و بعد از اطمینان از اینکه کسی شاهدش نیست پرده رو کامل کنار زد؛ پنجره رو باز کرد و دوباره به سمت کیف برگشت.
پایه‌ی اسلحه رو بیرون کشید و سرهم کرد و اون رو مقابل پنجره قرار داد و بعد محتاطانه اسلحه رو روش سوار کرد.
گوشیش رو بیرون کشید و طبق مختصاتی که براش ارسال شده بود دوربینش رو تنظیم کرد و بعد پرده رو تا نیمه کشید که اسلحه توجه کمتری رو جلب کنه.
نفسش رو هیجان زده بیرون داد و خیلی کوتاه برای دستیار جونگکوک نوشت:

_توی موقعیتم.

وقتی زمان گذشت و جوابی دریافت نکرد گوشی رو به جیبش برگردوند و دوباره به اسلحه زل زد؛ بعد از این مأموریت، تفنگ رو ازش پس می‌گرفتن؟!
امیدوار بود که اینطور نشه!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نگاهش خیره به زنِ سرخ‌پوش توی عکس مونده بود و توی قلبش احساس سنگینی می‌کرد!
به کندی دست بلند کرد و سر انگشت هاش رو با ملایمت روی صورت مادرش کشید و لبخند تلخی زد:

_دلم برات تنگ شده مامان...

سینه اش سوخت و چیزی توی گلوش سنگینی کرد اما پیش از اینکه بغضش بیش از این فرصت خودنمایی کردن داشته باشه نفس عمیقی دم و بازدم کرد و دستش رو به آرومی عقب کشید.
ایوان توی چهارچوب دربِ بازِ اتاق ایستاد و با پشت انگشتش ضربه کوتاهی به در چوبی کوبید تا توجه جونگکوک رو جلب کنه و بعد اطلاع داد:

𝑴𝑶𝑳𝑻Stories to obsess over. Discover now