part101: Red line

23 6 1
                                        

#پارت_101

عنوان پارت: "خط قرمز"

نگاهش طبق معمول خیره به اولین پرتو های خورشید مونده بود و هنوز هم عصبانی بود.
بیشتر از جونگکوک و یا تهیونگ؛ ایوان از دست خودش عصبانی بود!
نباید حد و مرز های همیشگیش رو رد می‌کرد...
نباید رابطه اش با جونگکوک رو چیزی فراتر از یه رابطه‌ی رئیس/کارمندی می‌دید و اون رو به عنوان دوست خودش تلقی می‌کرد.
و نباید دل لعنتیش برای دردِ توی سینه‌ی اون پسر می‌لرزید!
ایوان به عنوان یه رهبر، خیلی خوب میدونست که دردِ از دست دادن وفادار ترین آدم زندگیت می‌تونه تا چه حد عمیق باشه؛ دقیقا به همین دلیل بود که ناخودآگاه با دردِ جونگکوک همزاد پنداری کرد و اون شرایط افتضاح رو به بار آورد.
نفسش رو با کلافگی بیرون داد و برای لحظه‌ای پشت گردنش رو بین انگشت هاش فشرد.
حالا تا سر حد مرگ از اون کار پشیمون بود!

_همه چیز مرتبه رفیق؟

جی بدون اینکه سرش رو از روی بالشتش بلند کنه با صدای خواب‌آلودی پرسید و ایوان بدون اینکه به عقب‌ بچرخه گردنش رو رها کرد و جواب داد:

_اره

همون لحظه بود که صدای غیر فعال شدن قفل الکترونیکی درب اتاق اومد و باعث شد جی همزمان با چرخوندن چشم هاش تنش رو با اکراه از روی تخت جدا کنه و بشینه.
جونگکوک بدون ملاحظه وارد اتاق شد؛ برای لحظه‌ای نگاهش رو بین جی و ایوان که هنوز پشت به اون مقابل دیوار شیشه‌ای ایستاده بود چرخوند و بعد حین اینکه سوییچ بین انگشت هاش رو به سمت جی می‌انداخت دستور داد:

_بلند شو؛ پنج دقیقه دیگه باید توی اون ماشین باشی!

پسر بزرگتر برای لحظه‌ای نگاهش رو بین صورت اون و سوییچی که توی هوا گرفته بود چرخوند و بعد درحالیکه زیر لب غر میزد تخت رو ترک کرد و به سمت چمدونش قدم برداشت تا هرچه سریعتر لباس هاش رو عوض کنه و جونگکوک شروع به توضیح دادن موقعیت بهش کرد:

_قراره به یه مأموریت ترور اعزام بشی.
مکانی که باید بری از قبل روی مپ اون ماشین تنظیم شده. وقتی به آپارتمان رسیدی مستقیما خودتو به طبقه دهم میرسونی؛ رمز در چهارتا صفره.
عکس و اطلاعات شخصی که باید ترورش کنی هم به همون گوشی‌ای که بهت دادم ارسال میشه؛ ازت یه هِدشات تمیز می‌خوام جی!

پسر بزرگتر حین اینکه کمربندش رو محکم میکرد با تعجب گفت:

_اما اسلحه‌ی من توی لوکیشن مأموریت قبلی جا مونده!

_میدونم؛ تجهیزات مورد نیازت از قبل اونجا گذاشته شده.

جونگکوک گفت و حین اینکه به سمت پسر قدم برمیداشت ادامه داد:

_فرصت هیچ اشتباهی نداری.
اون آدم باید قطعا و حتما همون لحظه و همونجا بمیره!

مقابل جی ایستاد و حین اینکه به طرز نمادینی یقه و سرشونه های لباس پسر رو مرتب میکرد با لحن سرد اما تهدید آمیزی اضافه کرد:

𝑴𝑶𝑳𝑻Des histoires addictives. Découvrez maintenant