#پارت_سی_و_هشتم 💫
تو راهرو نشسته بودم و با پام رو زمین ضرب گرفته بودم. با شنیدن صدای در از جام بلند شدم.
من: چیشد؟
نیما: حالش خوبه. فشارش افتاده.
من: بچه چی؟
نیما: بچه هم خوبه.
من: خداروشکر.
نشستیم رو صندلی و برگشتم سمتش.
من: قضیه چی بود؟
نیما: دو سال پیش من با یه دختری نامزد کردم. فکر میکردم دوسش دارم. در صورتی که نه تیپش نه اخلاقیاتش به من نمیخورد. اما چون همه مخالفت داشتن منم لج کردم. مثل پسر بچه های دبیرستانی لج کرده بودم و فکر میکردم حسم عشقه. وقتی اومد خونمون احسان هم بود. هی با هم دیگه لاس میزدن و منم اصلا خوشم نمیومد. بعد از اون شب همش با هم دعوامون میشد. آخرش هم بهم گفت که هیچ وقت دوسم نداشته و برای خوش گذرونی بوده. داغون شدم. منم غرور داشتم. اونم خیلی وقیح بود. راست راست تو چشمام زل زد و گفت که یکی دیگه رو دوست داره. چند وقت گوشه گیر شده بودم ولی بعدش فهمیدم که اون اصلا آدم نبوده. وقتی نگار رو دیدم فهمیدم که چه قدر احمق بودم. نگار خیلی خوب بود. وقتی دیدم اون شب که داشت بهش تجاوز میشد اونطوری میلرزید دل منم براش لرزید.
لبخندی زدم.
نیما: ولی بد گند زدم. نمیدونم چجوری درستش کنم. باید بهش همه چی رو میگفتم.
من: نگران نباش. من مطمئنم نگار اون قدری دوست داره که ببخشدت. ممکنه اولش یکم ناز کنه ولی مطمئن باش تو دلش بخشیدتت.
لبخندی بهم زد.
نیما: ممنونم. خوبه که هستی.
متقابلا بهش لبخند زدم. با صدای پاهایی که از پشت سرمون اومد برگشتم که آبتین اینا رو دیدم. با نیما از جامون بلند شدیم و سلام دادیم.
مامان: حالش چطوره؟
نیما: بهتره. بهش سرم وصل کردن.
مامان: می ذارن ببینیمش؟
نیما: الان خوابه. وقتی بیدار شد میتونید برید داخل.
آبتین رفت سمت نیما و دستش رو گذاشت رو شونش.
آبتین: ببخشید داداش.
نیما: اشکال نداره. بالاخره که میفهمید.
آبتین: ولی این که خودت بگی با این که من بگم خیلی فرق داره.
نیما: اون که بلههه. بالاخره شوهر باید یه فرقی با بردار شوهر داشته باشه دیگه. فقط یه چیزی. تو توی ماشین به ما گفتی که هر چی گفتن جوابشون رو ندیم. ماشالا خودت از خجالتشون در اومدی.
آبتین: من گفتم اگه تیکه انداختن چیزی نگید. نه اینکه احسان بیاد بچسبه به لیدا و منم چیزی نگم.
لبخندی که میخواست بیاد رو لبم رو پنهون کردم.
من: من میرم تو حیاط یه هوایی بخورم.
کیفم رو برداشتم و از پله ها رفتم پایین. هوا خنک بود و باد پاییزی میومد. دستام رو کردم تو جیبم و آروم راه رفتم.
آبتین: بالا چرا اخمات تو هم بود؟
با شنیدن صداش برگشتم سمتش.
من: به خاطر نگار نگرانم.
آبتین: ببخشید لیدا. انقدر عصبی شدم که اصلا حواسم نبود نگاری هم هست که داره میشنوه.
من: بله. کاملا معلوم بود.
آبتین: اینطوری باهام حرف نزن لیدا. حس بدی بهم دست میده.
من: جوری حرف نزدم.
اومد چیزی بگه که گوشیم زنگ خورد.
من: بله نیما.
نیما: نگار بیدار شده بیا ببینش.
من: اومدم.
☆☆☆☆☆
بعد از اون شبی که نگار رو از بیمارستان مرخص کردن نگار تا چند روز با نیما قهر بود ولی بعد آشتی کردن و افتادن دنبال کاراشون و امشبم عروسیشونه. صبح زود با نگار وسایلمون رو جمع کردیم و با نیما رفتیم همون آرایشگاهی که همیشه میریم و آیلین توش کار میکنه.
من که زیاد کار نداشتم ولی کار نگار طول میکشید. آیلین اولین ناخن های منو درست کرد که کارم زود تر تموم میشد. بعد از اون رفتم زیر دست زینب و رنگ لباسم رو بهش گفتم. اول صورتم رو بند انداخت و ابروهام رو مرتب کرد. چون لباسم سورمه ای بود برام سایه ی آبی زد که از توی چشمم سفید بود و هر چی میرفت بیرون آبی تیره میشد. یه خط چشم گربه ای هم برام کشید که خیلی بهم میومد. یه رژ ۲۴ ساعته ی کالباسی هم برام زد که تکمیل شدم. موهامو هم خیلی ساده از پایین برام شینیون کرد و از جلو موهام رو فرق وسط باز کرد و پایینش رو یکم فر کرد. پولش رو حساب کردم و رفتم پیش نگار. آرایش صورتش تموم شده بود و موهاشم آخرش بود. خیلی خوشگل شده بود. خیلی براش خوشحال بودم. مانتو و شالم رو پوشیدم و رو صندلی نشستم تا کار نگار تموم شه. بعد از اینکه میکاپش تموم شد کمکش کردم که لباسش رو بپوشه. قرار بود من با آبتین برم تالار تا کارا رو بکنیم. نگار و نیما هم که بعد از فیلمبرداری سوار ماشین شدن و رفتن آتلیه. عینک دودیم رو زدم و جلوی در وایسادم. آبتین هنوز نیومده بود. پوفی کردم و گوشیم رو از تو کیفم در آوردم. داشتم شمارش رو میگرفتم که صدای بوق ماشینش رو شنیدم. گوشیم رو گذاشتم تو کیفم. رفتم سمت ماشین و درو باز کردم.
من: سلام.
آبتین: سلام.
به تیپش نگاه کردم. کت و شلوار سورمه و پیرهن سفید و کراوات سورمه ای. موهاشو هم خیلی قشنگ داده بود بالا.
استارت زد و راه افتاد. ساکم که لباسام توش بود و گذاشتم صندلی عقب. بعد ۴۰ دقیقه رسیدیم دم تالار. تو خود تالار که مشکلی نبود برای همین ما فقط تو حیاط بودیم.

VOCÊ ESTÁ LENDO
💞 حسی به نام عشق 💞
Romanceخلاصه ی داستان: داستان درباره ی دختری به اسم لیداست که پدر و مادر خودش و دوست صمیمیش ، نگار رو تو ۱۵ سالگی از دست میده و با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی میکنه. بعد از فوت پدر بزرگ و مادر بزرگاشون مشغول کار تو یه آموزشگاه زبان میشن که با ورود کارمندا...