خلاصه ی داستان:
داستان درباره ی دختری به اسم لیداست که پدر و مادر خودش و دوست صمیمیش ، نگار رو تو ۱۵ سالگی از دست میده و با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی میکنه. بعد از فوت پدر بزرگ و مادر بزرگاشون مشغول کار تو یه آموزشگاه زبان میشن که با ورود کارمندا...
#پارت_نود_و_یکم 💫 گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به آبتین. آبتین: جونم. من: سلام خوبی. آبتین امروز یکم زود بیا خونه. آبتین: چرا چیزی شده؟ حالت خوب نیست؟ من: نه عزیزم. فقط امشب یه مهمون ویژه داریم. آبتین: عه. کی هست حالا این مهمون ویژه؟ من: حالا تو بیا میفهمی. آبتین: باشه چشم. زود میام. کاری نداری؟ من: نه عزیزم برو به کارت برس. خدافظ. قطع کردم و رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به درست کردن لازانیا. ☆☆☆☆☆ نشستم پشت آیینه و موهام رو از پشت گوجه ای بستم و جلو موهام رو فرق راست باز کردم. لباسامم پوشیدم و یکم آرایش کردم و کفشای پاشنه بلندم رو پام کردم و رفتم پایین. میز رو چیدم و یه بشقاب اضافی هم گذاشتم. با صدای در از آشپزخونه رفتم بیرون. من: سلام خسته نباشی. برگشت سمتم و سر تا پام رو نگاه کرد. آبتین: سلام. سلامت باشی. اومد سمتم و گونم رو بوس کرد. من: لباسات رو عوض کن زود بیا پایین. آبتین: چشم. از پله ها رفت بالا. رفتم تو آشپزخونه و غذا ها رو کشیدم تو بشقاب و نشستم. پاکت سونوگرافی رو که روش رو تزیین کرده بودم رو گذاشتم جلوی گلدون که روش سمت خودم بود. آبتین اومد تو آشپزخونه و نشست. آبتین: خب. کو این مهمون ویژه؟ پاکت رو برداشتم و رفتم پشتش و پاکت رو گرفت جلوش. من: مهمونمون گفت اگه دیر کرد این پاکت رو بدم به باباییش. با تعجب پاکت رو از دستم گرفت و بازش کرد. دستام رو دور گردنش حلقه کردم و سرم رو گذاشتم رو شونش. آبتین: لیدا این... سرش رو برگردوند سمتم. یکم سرم رو بردم عقب که ببینمش. من: آره. داری بابا میشی. یکم نگام کرد و یهو از جاش بلند شد و محکم بغلم کرد. خندیدم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم. آبتین: وای خدایا باورم نمیشه. خیلی خوشحال شدم لیدا. نمیدونی چه قدر منتظر بودم یه همچین خبری بشنوم. ازم جدا شد و لباش رو گذاشت رو لبام. دستام رو دور گردنش حلقه کردم و همراهیش کردم. آبتین: یعنی الان دیگه نمیتونیم ... قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه نوچی گفتم که لب و لوچش آویزون شد. من: عزیزم بچه دار شدن این دردسرا رو هم داره دیگه. آبتین: اشکال نداره. عوضش یه نی نی کوچولو میاد تو زندگیمون که همه چیش به تو میره. من: از کجا معلوم؟ شاید هم به تو بره. آبتین: ولی من دوست دارم به تو بره. لبخندی بهش زدم. من: بشین شامت رو بخور یخ کرد. آبتین: چشم مامانی. با ذوق دست رو شکمم کشیدم و لبخند زدم. ☆☆☆☆☆ رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم و گوشیم رو گرفتم دستم. آبتین اومد تو اتاق و پشت میزش نشست و بازیش رو روشن کرد و شروع کرد به بازی. حدود نیم ساعت داشت بازی میکرد که اعصابم خورد شد و صدام در اومد. من: آبتین بیا بخواب دیگه. آبتین: یه دور دیگه فقط. نه خیر. اینطوری نمیاد. فکر شیطانی ای به سرم زد و تاپم رو در آوردم و دوباره صداش کردم که دوباره برگشت سمتم و اونطوری که دیدم سریع بازی رو قطع کرد و اومد تو تخت. خندم گرفت. من: حتما باید اینطوری کنم تا بیای بخوابی؟ کلش رو تکون داد. من: خیلی پررویی. حالا هم بگیر بخواب بذار منم بخوابم. بعد هم دراز کشیدم و پشتم رو کردم بهش که از پشت بغلم کرد و دستش رو روی شکمم کشید که از هیجان رفت تو. لباش رو چسبوند به گوشم و کنار گوشم زمزمه کرد. آبتین: نمیدونی چه قدر خوشحالم. ازت ممنونم که این همه خوشحالم میکنی. بعد هم بوسه ی آرومی به گوشم زد که لبخند شادی رو لبام و اومد و دستم رو گذاشتم رو دست گرمش.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.