خلاصه ی داستان:
داستان درباره ی دختری به اسم لیداست که پدر و مادر خودش و دوست صمیمیش ، نگار رو تو ۱۵ سالگی از دست میده و با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی میکنه. بعد از فوت پدر بزرگ و مادر بزرگاشون مشغول کار تو یه آموزشگاه زبان میشن که با ورود کارمندا...
#پارت_شصت_و_چهارم 💫 رفتم تو اتاقم و لباسام رو که گذاشته بودم رو میز رو پوشیدم و آرایشم رو کردم و رفتم سمت اتاق آبتین. در اتاقش باز بود. من: آماده ای؟ آبتین: آره بریم. وایساد و به لباسام نگاه کرد. آبتین: اینجوری میخوای بیای؟ من: آره. بده؟ آبتین: زیادی خوبه. برای آقا متین انقدر تیپ زدی؟ من: آبتین چی میگی؟ آبتین: هیچی بیا بریم. کاپشنش رو برداشت و بعد از برداشتن سوییچ از خونه رفتیم بیرون. ☆☆☆☆☆ پشت میز شش نفره ای نشستیم و غذا سفارش دادیم. نیما: خب آقا متین کجا مشغول کاری؟ متین: تو یه شرکت طراحی داخلی. من: چه خوب. منم خیلی دوست داشتم ادامه میدادم. متین: هنوز هم دیر نیست. میتونی بخونی دوباره امتحان بدی. من: آره یه وقتایی بهش فکر میکنم. نگار: حالا این حرفا رو ول کنید. وای متین اون روزی رو یادته که لیدا تو دانشگاه روت آب ریخت. اول از همه آبتین شروع کرد به خندیدن که برگشتم سمتش و بهش چشم غره رفتم که نیشش رو بست. متین: آره. عجب روزی بود. اون روز برای اولین بار بهش گفتم میخوام ازش خواستگاری کنم لیدا هم قاتی کرد و آبی که دستش بود و ریخت روم. منم هی اون وسط چشم و ابرو میومدم که متین دیگه تعریف نکنه ولی با شوق و ذوق داشت تعریف میکرد. آبتین: عه. خواستگار لیدا هم بودی شما؟ متین: آره ولی برای چند سال پیشه این قضیه. دستم رو کشیدم رو پیشونیم و پایین رو نگاه کردم. ای خدا. نگار: وای شب خواستگاری رو بگو. لیدا تو چایی فلفل ریخته بود. پام رو بردم جلو و زدم به پای نگار که دیگه ادامه نده. آبتین: عزیزم اون پای من بود. لبم رو گاز گرفتم و سرم رو انداختم پایین. من: البته من از حرصم تو چایی فلفل ریختما. متین: آره. اون موقع ها خیلی منو اذیت میکردی. غذاهامون رو آوردن و دیگه کسی حرفی نزد. به آبتین نگاه کردم که دیدم اخماش توهمه. بعد از اینکه شام خوردیم از هم خدافظی کردیم و برگشتیم خونه. تو طول راه هم با هم حرف نزدیم و وقتی رسیدیم خونه شب به خیر گفتیم و رفتیم خوابیدیم. ☆☆☆☆☆ با آبتین رو مبل نشسته بودیم و من متنم رو ترجمه میکردم و آبتین هم GTA بازی میکرد. متنم رو تموم کردم و انداختمش رو میز و به تلویزیون نگاه کردم که دیدم آبتین داره با ماشین رانندگی میکنه. رفت و بغل یه دختر وایساد که برگشتم نگاش کردم. نگاهم رو که حس کرد برگشت سمتم و نگام کرد. آبتین: چیه؟ من: داری چیکار میکنی؟ آبتین: بازی میکنم. من: اونو که میدونم. برای چی میخوای این دختره رو سوار کنی؟ آبتین: خب ... سرم رو تکون دادم. من: خب؟ آبتین: باشه بابا. بعد هم دختره رو پیاده کرد. من: آفرین. آبتین: تو هم بلدیا. من: من خودم یه پا این کارم داداش. خندید و سرش رو تکون داد.
К сожалению, это изображение не соответствует нашим правилам. Чтобы продолжить публикацию, пожалуйста, удалите изображение или загрузите другое.
К сожалению, это изображение не соответствует нашим правилам. Чтобы продолжить публикацию, пожалуйста, удалите изображение или загрузите другое.