خلاصه ی داستان:
داستان درباره ی دختری به اسم لیداست که پدر و مادر خودش و دوست صمیمیش ، نگار رو تو ۱۵ سالگی از دست میده و با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی میکنه. بعد از فوت پدر بزرگ و مادر بزرگاشون مشغول کار تو یه آموزشگاه زبان میشن که با ورود کارمندا...
#پارت_هفتاد_و_سوم 💫 صبح با نوری که به چشمم میخورد چشمام رو باز کردم. دستی به صورتم کشیدم و تو جام غلت زدم که دلم درد گرفت. اخمام رفت تو هم. به بغل دستم نگاه کردم که دیدم آبتین نیست. آروم تو جام نشستم و ملافه رو دور خودم پیچیدم. از جام بلند شدم و ملاحفه ها رو انداختم تو سبد و رفتم تو حموم. یه ساعتی تو حموم بودم و قشنگ خودم رو سابیدم. حولم رو تنم کردم و از حموم اومدم بیرون. خودم رو تو آیینه نگاه کردم. یاد دیشب افتادم. لبخندی زدم و به تخت نگاه کردم. منم این کاره بودم و خبر نداشتم. یه ربدوشامبر گذاشتم رو تخت و حولم رو در آوردم که در اتاق باز شد. جیغی کشیدم و حوله رو گرفتم جلوم. من: چرا در نمیزنی. آبتین: وا. چه در زدنی. زنمی دیگه. من: هستم که هستم. در بزن وقتی میای تو. اومد سمتم و گونم رو بوس کرد. آبتین: چشم. صبحت هم به خیر. من: صبح به خیر. برو بیرون لباسم رو عوض کنم میام. آبتین: بازم چشم. از اتاق رفت بیرون و در رو بست. رفتم تو حموم و حولم رو آویزون کردم و اومدم بیرون و رفتم سمت تخت که دوباره در اتاق باز شد. این دفعه دیگه چیزی دستم نبود که بگیرم جلوم برای همین دستام رو گرفتم جلوم. من: آبتیییین. نگاش شیطون شده بود. آبتین: جووونمممم. من: چرا سرتو عین گاو میندازی میای تو. هیچی نگفت و فقط سر تا پام رو نگاه کرد. من: هوی. نگاه نکن. شیطون جوابم رو داد. آبتین: نگاه نکنم؟ بعد از کارای دیشب الان چجوری نگاه نکنم. با کمی خجالت بهش چشم غره رفتم. من: حالا میخوای هی یادم بیاری؟ بعد هم رفتم سمت تخت و ربدوشامبرم رو برداشتم و پوشیدم. اومد سمتم و از پشت چسبید بهم و دستاش رو گذاشت رو شونم. آبتین: چه قدر هم که تو بدت اومد. بعدم سرش رو برد تو موهام. آبتین: بیا بریم برات صبحونه حاضر کردم. بعدم دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید. آبتین: صبر کن. برگشتم سمتش و نگاش کردم. آبتین: چشمات رو ببند. من: برای چی؟ آبتین: ببند حالا. چشمام رو بستم که دستم رو گرفت و آروم از پله ها بردم پایین. آبتین: حالا باز کن. آروم چشمام رو باز کردم که جلوم رو پر از بادکنک های رنگارنگ گرفته بود. من: وای اینا برای منه؟ آبتین: نه پس برای ملیساس. من: نمیتونی دو دقیقه حالم رو نگیری. خندید و ببخشیدی گفت. من: خیلی خوشگلن. کی وقت کردی اینا رو بگیری. آبتین: دیروز که داشتم از مطب میومدم. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و سرم رو گذاشتم رو سینش. من: خیلی دوستت دارم. اونم محکم تر بغلم کرد. آبتین: منم همینطور. لبخندی زدم و ازش جدا شدم. من: بیا بریم که خیلی گشنمه. رفتم تو آشپزخونه و پریدم رو اوپن. آبتین: چرا رفتی اون بالا. من: میخوام اینجا صبحونه بخورم. یه لقمه برام گرفت و داد دستم. آبتین: بفرمایید. من: این لقمه خوردن داره. آبتین: نوش جونت. نگاهی به دور و اطرافم کردم. من: اینجا رو کی تمیز کرده؟ سینش رو داد جلو. آبتین: معلومه. آقا آبتین. من: اون همه کارو؟ آبتین: آره از ساعت ۶ بیدارم. اومد سمتم لقمم رو بده که صورتش رو گرفتم و لبش رو بوس کردم. من: دستت درد نکنه. آبتین: برای خانومم هر کاری میکنم.
اوووه! هذه الصورة لا تتبع إرشادات المحتوى الخاصة بنا. لمتابعة النشر، يرجى إزالتها أو تحميل صورة أخرى.