#پارت_شصت_و_هفتم 💫
از اتاق رفتم بیرون و رفتم تو آشپزخونه. در کابینت رو باز کردم قابلمه رو بردارم اما دیدم خیلی عقبه. ای خدا. چرا امروز اینجوری میشه.
من: آبتییین. یه لحظه بیا.
آبتین: الان میاااام.
من: بدوووو.
با خنده سرم رو تکون دادم.
من: خدایا گیر چه خل و چلی افتادم.
آبتین: به کی گفتی خل و چل؟
ترسیده برگشتم.
من: چرا انقدر بی سر و صدا میای؟ بیا این قابلمه رو بده به من. قدم نمیرسه.
آبتین: میگم قدت کوتاهه.
دمپایی که پاک بود رو در آوردم و زدم پشتش.
آبتین: آخ آخ درد داشت. چرا اینجوری میکنی؟
دوتا دستاش رو گذاشت پشتش و شروع کرد به مالش دادن.
من: زود باش بده من اون قابلمه رو. بعد موقع شام میگی من گشنمه چرا شام نداریم.
رفت سمت کابینت و به جای اینکه قابلمه رو بده بدتر هلش داد عقب تر. بعد هم خیلی معمولی رفت بیرون. چشمام رو گرد کردم و زل زدم بهش. باز داشت لجبازی میکرد.
من: آقا آبتین اینطوری از شام خبری نیستا.
اهمیت نداد و نشست رو مبل. خدا بگم چیکارت نکنه. یه دفعه دلم بدجور تیر کشید. با شکم دولا شده رفتم سمت دستشویی. ای خداااا. آخه چرااا. آخه الااان. الان آبروم جلوی آبتین میره. میگم چرا از صبح پاهام درد میکنه. خداروشکر تو دستشویی نوار بهداشتی داشتم. از دستشویی اومدم بیرون و نشستم رو مبل. الان تازه اولش بود. یکم که بگذره دردم شروع میشه. منم که حسابی حالم بد میشه آبتین هم حتما میفهمه چمه. یه نیم ساعت که گذشت صداش در اومد.
آبتین: اههه. گشنمههه.
من: به من چه؟ خودت قابلمه رو ندادی.
آبتین: خب بیا الان بهت بدم.
من: شرمنده. الان حسش نیست. پاشو غذا سفارش بده.
واقعا نمیتونستم از جام بلند شدم. دلم و کمرم به شدت درد گرفته بود و حتی
نمیتونستم بشینم. از جاش بلند شد و شروع کرد غر غر کردن.
آبتین: خیر سرمون زن گرفتیم که دیگه از بیرون غذا نگیریم.
دوباره دمپاییم رو در آوردم و پرت کردم سمتش.
آبتین: آخخخ. همش هم که میزنه.
من: آبتین اعصاب ندارما. انقدر غر نزن.
آبتین: باشه بابا.
درد شکمم بدتر شده بود. هی تو جام وول میخوردم. میخواستم پاشم برم تو اتاقم که زنگ خونه خورد. آبتین رفت و غذا ها رو گرفت.
آبتین: بیا لیدا.
من: یه لحظه بیا.
اومد سمتم که دستم رو دراز کردم.
من: بگیر دستم رو.
آبتین: وا خودت بلند شو دیگه.
من: حالا چی میشه بگیری؟
اگه میخواستم خودم بلند شم هی خودم رو اینور و اونور میکردم و خیلی ضایع بود. دستم رو گرفت و بلندم کرد که چشمام رو از درد و چندش بستم و پاهام رو بهم فشار دادم.
آبتین: چیشد؟
من: هیچی. بریم.
دو قدم بیشتر نرفته بودیم که سرم به شدت گیج رفت که نتونستم وایسم و دو قدم رفتم عقب که آبتین سریع کمرم رو گرفت و نگهم داشت. چشمام رو با فشار بستم و باز کردم. لعنتی به خاطر کم خونی بود. هر دفعه این بساط رو داشتم.
آبتین: چت شد لیدا؟ خوبی؟
آروم سرم رو تکون دادم و خوبمی گفتم.
چند تا قاشق بیشتر نتونستم بخورم که آبتین نگران نگام کرد.
آبتین: لیدا حالت خوبه؟
من: آره خوبم. فقط یکم حالت تهوع دارم.
آبتین: میخوای بریم دکتر؟ رنگت هم پریده.
من: نه خوبم. بخوابم بهتر میشم.
خواستم میز رو جمع کنم که نذاشت.
آبتین: من جمع میکنم. تو برو استراحت کن.
گونش رو بوس کردم و بهش شب به خیر گفتم.
از پله ها رفتم بالا و رفتم تو اتاق و در رو بستم. دردم خیلی بیشتر شده بود. همیشه از شدت درد تا صبح خوابم نمیبرد. با زنگ گوشیم از تو کیفم درش آوردم.
من: بله نگار؟
نگار: سلام خوبی؟
من: نه. پریود شدم حالم خوب نیست.
نگار: اوه اوه. تو هم که نابود میشی سر این پریود شدنات.
من: فقط دعا دعا میکنم آبتین نفهمه. وگرنه آبروم میره.
نگار: نه بابا اگه ضایع بازی درنیاری نمیفهمه.
من: چه قدر هم که من میتونم ریلکس باشم تو این جور مواقع. اصلا هم ضایع بازی در نمیارم.
یکم با نگار صحبت کردم و قطع کردم و رفتم زیر پتو ولی از شدت درد خوابم نمی برد. همینطوری اشک میریختم و تو جام تکون میخوردم. با باز شدن در خودم رو زدم به خواب. آبتین اومد بغل تختم و چیزی رو گذاشت رو عسلی. کنار تخت و رو زمین نشست و با دستاش صورتم رو پاک کردم.
ВЫ ЧИТАЕТЕ
💞 حسی به نام عشق 💞
Любовные романыخلاصه ی داستان: داستان درباره ی دختری به اسم لیداست که پدر و مادر خودش و دوست صمیمیش ، نگار رو تو ۱۵ سالگی از دست میده و با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی میکنه. بعد از فوت پدر بزرگ و مادر بزرگاشون مشغول کار تو یه آموزشگاه زبان میشن که با ورود کارمندا...
