Atualizamos nossas Diretrizes de Conteúdo.
Consulte as diretrizes mais recentes para continuar compartilhando histórias com segurança.

part106: fear dance

39 7 8
                                        

#پارت_106

عنوان پارت: "رقصِ ترس"

نگاهی به جین که عملا روی مبل سه نفره از هوش رفته بود انداخت و کتش رو با بی حوصلگی روی نزدیک ترین مبلِ خالی پرت کرد؛ دکمه های پیراهنش رو تا نیمه با کسلی باز کرد؛
تنش رو روی مبل یک نفره رها کرد و شقیقه هاش رو با یک دست فشرد.
اثرات مستی هنوز توی تنش بود!
نفسش رو بیرون داد و پلک هاش رو با خستگی روی هم گذاشت.
بیشتر از جسمش، روح و روانش خسته بود!
جونگکوک یه روزی بی نقص ترین نقشه رو چید تا انتقام خانواده اش رو بگیره و بعد با قربانی کردن افراد وفادارش خودش رو نجات بده اما حالا همه چیز زیر و رو شده بود...
حالا داشت نقشه‌ی جدیدی رو شروع میکرد که افرادش رو نجات بده؛ مردی که عاشقش بود رو نجات بده و اگر لازم شد در این راه بمیره!

_بگیر

صدای زمزمه وار ایوان افکارش رو از هم درید.
پلک هاش رو باز کرد و برای لحظه‌ای به لیوان آب مقابلش خیره موند و بعد نگاهش به کندی به سمت چهره‌ی ایوان برگشت.
نگاه خیره اش به حدی طولانی شد که پسر بزرگتر با ابرو‌ی بالا رفته ای لیوان رو جلوتر برد و تکرار کرد:

_بگیرش!

با مکث دست دراز کرد و لیوان رو گرفت و بدون اینکه ازش بنوشه لب زد:

_تمومش کن

_چی رو؟

ایوان پرسید و جونگکوک به سرعت جواب داد:

_تا این حد توجه کردن به منو!

پسر بزرگتر صادقانه جواب داد:

_دست خودم نیست؛ من به عنوان یه خدمتگزار تعلیم دیدم

_منم به عنوان یه ارباب تعلیم دیدم!

کلمات جونگکوک یک سکوت سنگین و طولانی ایجاد کردن.
این تمامِ حقیقت بود!
اونها ناخودآگاه مکمل هم بودن؛ بنابراین به سمت هم کشیده میشدن!
ایوان راه و رسم خدمت کردن رو بلد بود و جونگکوک به دریافت این خدمات عادت داشت؛ و حالا این دردناک بود!
نفسش رو به کندی دم و بازدم کرد و زمزمه کرد:

_جای خالی یونگی رو پر نکن
منو به خودت وابسته نکن ایوان!

مکث فوق‌العاده کوتاهی کرد و جوری که انگار بیشتر از ایوان، قصد تلنگر زدن به خودش رو داشته باشه اضافه کرد:

_تو فقط یه مهره‌ای!

ایوان فقط تو سکوت بهش خیره موند و پسر کوچکتر با پوزخند تلخی ادامه داد:

_به محض اینکه ماموریتت رو تموم کنی و پولت رو بگیری، میری و پشت سرتم نگاه نمیکنی؛
چون برای تو منم فقط یه مشتری ام درست مثل بقیه!
فقط این منم که...

ادامه نداد.
جمله اش با تلخ‌خندی نیمه تموم رها شد و سرش رو پایین انداخت با اینحال ایوان با صدای آرومی گفت:

𝑴𝑶𝑳𝑻Histórias para pegar e não largar. Descubra agora