Hemos actualizado nuestras Pautas de Contenido.
Consulta las pautas más recientes para seguir compartiendo historias de forma segura.

part108: always

43 8 9
                                        

#پارت_108

عنوان پارت: " همیشه "

«ده ساعت بعد، فرودگاه بین‌المللی ال ای»

‌‌
قدم هاش جلوتر از بقیه برداشته میشدن و همزمان به صدای جین که درست پشت سرش بود گوش میداد:

_فقط نیم ساعت دیگه تا قرار ملاقات مونده.
خوشبختانه همه چیز آماده است؛ اسنایپر های تیم ایوان مستقر شدن، افرادش هم از پنج ساعت پیش با موفقیت جایگزین خدمه‌ی اصلی شدن.

جونگکوک حین اینکه مستقیما به سمت ماشین هایی که تدارک دیده بود قدم برمیداشت سر‌ی به نشونه‌ی تایید تکون داد و بدون اینکه به پسر بزرگتر نگاه کنه یادآوری کرد:

_اگر خوب پیش نرفت...می‌دونی که باید چیکار کنی، هوم؟

_میدونم.

جین کوتاه گفت و بعد از مکث چند ثانیه‌ای اضافه کرد:

_اما همه‌ی تلاشتو بکن که خوب پیش بره!
تو هنوز خیلی چیزا بهم مدیونی جئون، فهمیدی؟!

ناخودآگاه لبخند محوی زد و به سمت پسر بزرگتر چرخید:

_بابت همه چیز ممنونم جین...

جین برای چند لحظه تو سکوت بهش خیره موند و بعد نفسش رو آه مانند بیرون داد و بدون اینکه چیزی بگه چرخید و به سمت آخرین ماشین قدم برداشت، همزمان با دست به سونگهون اشاره کرد تا همراهش سوار ماشین بشه:

_تو با من میای.‌

پسرک مشتاقانه به سمت ماشین قدم برداشت و راننده به سرعت درب عقب رو به نوبت برای اونها باز نگه داشت و بعد از تعظیمی بهشون خودش هم پشت فرمون جا گرفت.
به همین ترتیب جیک و جی هم سوار دومین ماشین شدن و بعد جونگکوک و ایوان توی آخرین ماشین جا گرفتن.
اشاره‌ی کوتاه دست کوک کافی بود تا راننده حرکت کنه و دو ماشین دیگه هم دنبالش کنن.
پاکت کرمی رنگی که بین خودش و ایوان بود رو برداشت و به سمت پسر بزرگتر گرفت:

_لباستو عوض کن.

ایوان بی حرف پاکت رو از دستش گرفت و جونگکوک به سرعت‌ شروع به دراوردن لباس های خودش کرد.
خیلی زود به جای لباس های راحتی که طی دوازده ساعت پرواز تنش بود، کت و شلوار گرون قیمتش رخنمایی کرد؛
اگرچه که کت رو نپوشید و اون رو به بعد موکول کرد!
درحال بستن آخرین دونه های دکمه پیراهن ساتن سیاه رنگ بود که صدای زنگ گوشیش بلند شد؛ دکمه هارو نیمه کاره رها کرد و تماسی که از سمت جین بود رو پاسخ داد:

_بله؟

_مارشال همین الان به هتل رسید
شویگو هم تا پنج الی ده دقیقه دیگه اونجاست

_خوبه!

کوتاه گفت و تماس رو پایان داد.
زیر نگاه خیره ایوان دوباره دست به داخل پاکت سیاه رنگ برد و با حوصله ساعتش رو دور مچش بست، انگشتر هاش رو انداخت و پلاک گردنبندش رو روی پوست برهنه‌ی سینه اش مرتب کرد.

𝑴𝑶𝑳𝑻Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora