د.ا.ن نایل
شان خیلی ساکت بود و فقط به سوفی ذل زده بود تا اگه موقعیتی پیش اومد و بلند شد تا بره جایی بره سراغش و باهاش حرف بزنه...
و هر چقدر سعی کردم توی اون یک ساعتی که اونجا نشسته بودیم سر صحبتی رو باهاش باز کنم اما اون با جواب های یه کلمه ای باعث میشد تا نتونم ادامه بدم... نمیدونم چرا حتی حاضر نبود اجازه بده مثل یه دوست عادی حتی بهش نزدیک بشم..
بالاخره بعد از یه ساعت توی سکوت زجر آور نشستن... لویی و لیام و هری اومدن...
سلام کردن و نشستن...
_لویی:هنوز نتونستین حرف بزنید باهاش؟؟؟
_نایل:نه... از رو صندلیش بلند نشده...
_لیام:کجا نشسته....
آروم انگشتم رو به سمتشون گرفتم و اشاره کردم...
و لیام برگشت و نگاه کرد سمتشون...
_لیام :اوووو چقدر زیادن...
اونجوری که شان گفته بود و اونا خانواده اش بودن... پس باید خانواده پر جمعیتی داشته باشه چون با خود سوفی میشدن 8 نفر...
نگاشون کردم و گفتم:
_شما چیکار کردین؟!
یهو چهره همشون رفت تو هم و خیلی عجیب بود....
هیچ کدوم حرفی نزدن...
و نگاشون کردم و گفتم:
_چیه... چی شده؟!!
_لویی:اشتباه میکردیم... شرط احمقانه ای بود...
_برای چی؟! چه اتفاقی افتاد مگه؟!
_هری:بعدا برات تعریف میکنم... فعلا راجبش حرف نزنیم بهتره...
هیچی نگفتم و دیگه ادامه ندادم..
همون موقع سوفی از جاش بلند شد... و رفت سمت در خروجی رستوران...
شان که همه ی حواسش به اون بود گفت:
_داره میره بیرون... تنهاست...
بلند شو...
از جام بلند شدم و من و شان و لیام رفتیم دنبالش... هری و لویی همونجا نشستن...
از رستوران اومدیم بیرون و اطراف رو نگاه کردیم ولی سوفی رو ندیدیم...
شان با حرص گفت:
_پس کجا رفت؟!
_نایل:نمیدونم... ندیدمش...
همون موقع صدای سوفی از پشت سرمون اومد و گفت :
_دنبال من میگردید..؟!!
هر سه تامون برگشتیم و نگاش کردیم..
و سوفی چهره اش جدی و عصبی بود...
و دستاش رو کرد توی کتش و کامل از در رستوران اومد بیرون و یه گوشه به دیوار تکیه داد و سیگارش رو از تو جیبش در اورد و روشن کرد...
ESTÁS LEYENDO
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...
